🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
من به اکبرم گفته‌ام
که بدون آنها به بهشت نیاید...
[حسین‌جان] ❤️
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[حسین‌جان] ❤️
رویای آشنای شب و روز عمر من
در خوابهای کودکی‌ام دیده‌ام تو را...
[دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید]
مرا معلمِ عشقِ تو.... 💙
براتون از موثرترین معلمم تا قبل از نشستن پای درسای ایشون میگم امروز که روز معلمه.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
براتون از موثرترین معلمم تا قبل از نشستن پای درسای ایشون میگم امروز که روز معلمه.
#در_ستایش_معلم
روایت دوم
خانم باستان
سال دوم راهنمایی اگه نگم سخت‌ترین سال زندگیم ولی یکی از پرچالش‌ترین سال‌های زندگیم بود. من که از بچگی به شدت سرکش و حرف گوش نکن و شیطون بودم این سال سرکشیم تقریبا به اوج بروز خودش رسید و به شکل غیرقابل تحملی عاصی شدم. و این ویژگی وقتی بیشتر خودشو نشون میداد که همه و همه میخواستن سرکوبش کنن و منو تحت کنترل دربیارن و نتیجه چی بود؟ لجبازی بیشتر من و انجام کارای ساختارشکنانه‌تر و لذت بردن از ناتوانی افراد خانواده‌م. این بین مامان بیشتر از همه اذیت میشد. ما که در حالت عادی رابطه‌ی جالب و دوستانه‌ای باهم نداشتیم با کارای من و تلاش مامان واسه کنترل کردنم و لجبازیای بیشتر من و ادامه پیداکردن این سیکل ثابت، دیگه به کارد به استخونش رسیده بود و روزی بر ما نمیگذشت که بدون دعوا به شب برسه؛ دعواهای شدید و غیرقابل باور. من به هیچ طریقی حرف گوش نمیکردم چون کسی به سوالای جدیم جواب نمیداد و منم دلیلی نمیدیدم به حرفاشون گوش کنم. خوب و بدی که بزرگترا برای کارام تعیین میکردن برام قابل پذیرش نبود و وقتی میخواستن بهم بقبولونن و بدون بیان دلیل تحمیلش کنن حسابی میزدم به سیم آخر. مسئله‌ای که وجود داشت این بود که این روح سرکش و این اصطحکاک‌های هرروزه داشت انرژی زیادی ازم میگرفت و بخاطر این ایستادگی و کم نیاوردن جلوی زور بقیه، هرروز کم‌طاقت‌تر از دیروز میشدم و میفهمیدم دارم اسیب میبینم ولی من از همون اول ادم کوتاه اومدن جلوی حرفای بی‌دلیل نبودم. تکیه کلامم مثل خیلی از نوجوونا "هیشکی منو درک نمیکنه" بود و واقعا هم هیچکدوم از اعضای خانواده‌م حاضر نبودن تفاوت من و فکرمو درک کنن و حتی بهش فکر کنن. هیچکدوم حرف اونیکیو نمیپذیرفتیم و اوضاع قمر در عقربی بوجود اومده بود. اینجور مواقع آدما یا منزوی میشن یا عاصی که درصورت اول خودشون نابود میشن و در صورت دوم هم خودشون نابود میشن هم طرف مقابلو نابود میکنن و شخصیت من به طرف راه دوم رفت و هرروز همه چی بدتر میشد.
معلم حرفه و فن سال دوم راهنماییمون یه زن خیلی آروم و مهربون و چشم رنگی بود که اگه از یکم شلختگی ظاهریش صرف نظر کنیم(مقنعه‌ش همیشه کج میشد) زن کاملی به حساب میومد.
اونروزا که من هرروز یه دوئل خسته کننده تو خونه داشتم و گاهی بیشتر از یدونه، تو مدرسه اروم بودم و تو خودم و تقریبا جونی واسه جدل یا اتیش سوزوندن تو مدرسه برام باقی نمیموند. خانم باستان اینو زود فهمید و یه روز صدام کرد دفتر مدرسه که باهام صحبت کنه. من اهل حرف زدن و بیرون ریختن فکرام نبودم چون بعد تجربه‌ای که تو خونه داشتم طبیعی بود فکر کنم به محض گفتن و رو کردن درونیاتم عکس العمل طرف مقابل سرکوبه! وقتی دوهفته چندروز منو مرتب صدا کرد و نم پس ندادم شماره مادرمو گرفت اونم نه از خودم چون نمیدادم از مدرسه گرفت و با مامان حرف زد که بعدا فهمیدم حضوری. مامان حسابی پته منو ریخته بود رو آب و خانم باستان ضمن اینکه باورش نمیشد من انقدر سخت باشم و گفتن اینکه تو مدرسه همه زهره رو دوست دارن و براش باورکردنی نیست این رفتارا، به مامان کوتاه گفته بود: اقتضاء سنشه باید باهاش مدارا کنید و سعی نکنید تغییرش بدید، اگه مقابله کنید دیگه نمیتونید بهش نزدیک شید و از دست میره.
همین یه توصیه، رفتار مامانو به طور عجیبی عوض کرد. دیگه خیلی کاری به کارم نداشت و منم زیاد رو حرفا و کارام پافشاری نمیکردم و خاک میدون جنگِ خونه یکم رو زمین نشست بالاخره. من اروم شدم و فرصت کردم فکر کنم و از خر شیطون بیام پایین. بعد اون چندبار با خانم باستان تو مدرسه حرف زدم و روز به روز حال درونم بهتر میشد و فشار عصبی هرروزه از مغزم برداشته شده بود.
اما این روند بیشتر از دوماه دووم نیاورد، مامان ته دلش میخواست من شبیه زهرا(خواهر یکسال‌ونیم بزرگترم) آروم و متین و حرف گوش کن باشم که نبودم و همین عدم پذیرش تفاوت باز همه چیو شروع کرد. مامان احتمالا اونروزا نمیدونست اگه بیشتر ادامه بده منو میشکنه و دست و پای خودشونو زخم و زیلی میکنه. بهرحال یه روز بعد یه دعوای خیلی حسابی که آخر گریه من درومد و داد زدم خستم کردین دیگه بخدا خودمو میکشم همه رو راحت میکنم، مامان احساس نگرانی کرد و به خانم باستان پیام داد.
یادمه جمعه بعداز ظهر بود که خانم باستان زنگ زد و بهم گفت میتونی بیای بیرون باهم صحبت کنیم؟ و من بعد کلی امتناع قبول کردم. روبروی خونمون یه پارک بزرگ بود و من حاضر شدم و تو پارک نشستم و منتظر موندم. رسید و بغلم کرد و خیلی باهم حرف زدیم. برام یه بسته شکلات خریده بود و گفت این مال توعه فقط اگه دوست داشتی ازش به بقیه بده اگه نه همه‌شو خودت بخور.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
#در_ستایش_معلم روایت دوم خانم باستان سال دوم راهنمایی اگه نگم سخت‌ترین سال زندگیم ولی یکی از پرچالش‌ترین سال‌های زندگیم بود. من که از بچگی به شدت سرکش و حرف گوش نکن و شیطون بودم این سال سرکشیم تقریبا به اوج بروز خودش رسید و به شکل غیرقابل تحملی عاصی شدم. و…
اون دوساعتی که حرف زدیم و همه اون حرفا و کارایی که خانم باستان کرد باعث شد برای اولین‌بار احساس کنم کسی هست که ازم بزرگتره ولی منو درک میکنه و همینجور که هستم میپذیرتم و اصراری نداره منو شبیه خودش کنه. اولین کسی که منو حق انتخابمو طرز فکرمو به رسمیت میشناسه و فقط میخواد کمک کنه که بهتر و با دید بازتر فکر کنم. من از شکلاتام به همه خانواده دادم و فهمیدم اونقدارم که فکر میکنم ازشون بدم نمیاد و برخلاف اونا من نمیخوام که همه شبیه من باشن.
خانم باستان دوم راهنمایی تو اوج سرکشیِ من یه مسیر دیگه جلوی روم باز کرد که نیاز نیست همه درکم کنن فقط بهتره به هم خیلی کاری نداشته باشیم و وارد حریم شخصی هم نشیم و اینکه من ١٣ سالمه و علاقه‌ای به عوض شدن ندارم پس نباید خیلی به مامان خرده بگیرم که بعد ٣۶ سال بخواد اینجوری تو فکرش تغییر بده و فقط با کمک خانم باستان، مامان باید بپذیره که بین ما و شخصیتامون دنیایی فاصله‌ست که هیچ جوره شبیه هم نمیشه و مامان بالاخره چندسال پیش اینو پذیرفت.
اگه اونروزا خانم باستان که فقط معلم حرفه و فن من بود بهم توجه نمیکرد و تو خودش احساس مسئولیت نمیکرد و به کمکم نمیومد و بهم نشون نمیداد همه چی به ته خط نرسیده و انقدر سیاه نیست، نمیدونم الان همه چیز چجوری پیش میرفت و من کجا بودن، ولی میدونم اون اولین کسی بود که منو به معلمی علاقه‌مند کرد؛ معلمیِ عاشقانه.
چندماه پیش بعد ده سال تو اتوبوس دیدمش و منو بخاطر اینهمه تغییر نشناخت ولی شماره‌شو گرفتم که برم ببینمش و ازش تشکر کنم که گوشیمو زدن و نشد.
امیدوارم سالم و خوشحال باشی خانوم معلم❤️
عشق آموز ، اگر گنجِ سعادت خواهی
دلِ خالی ز محبت، صدفِ بی‌گهر است...

رهی معیری 🍃
آتیشی که روشن کردی بالاخره یجا دامن همه رو میگیره...
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست:
"دلبری" خوب است اما
"دلربایی" بهتر است...

فاضل 🍃
بله از قرار معلوم خدا خوشش میاد.
وقت و بی‌وقت یهو به خودم میام میبینم دقیقه هاست دارم میخونم
دلم برا حرمت پر میزنه
برا حرمت پر میزنه
برا حرمت پر میزنه
سینه برای تو دلبر میزنه
برا حرمت پر میزنه
برا حرمت پر میزنه...
و گاهیم بی‌اینکه بدونم سینه میزنم
تو خیالم تو بین‌الحرمین نشستم و به رقص پرچم گنبدت نگاه میکنم
من بهترین روزای عمرمو با تو گذروندم
کنار تو، تو فکر تو، و حالا فقط به اربعینت فکر میکنم.
مارو ول نکن
ما جنبه رها شدن به حال خودمونو نداریم
تو که دیگه از حال دلمون خبر داری
چی بگیم که ندونی
رعایت حال دلمونو کن
همین.
میرم ورزش کنم و شمارو به حال خودتون بذارم☹️
تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر میشود، دل است، دل آدمی زاد.
باید مثل انار چلاندش، تا شیره‌اش دربیاید، حکما شیره‌اش هم مطبوعه ...

منِ‌او🍁
دل رُبایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای…
از دل ما، چه به جا مانده که باز آمده‌ای؟

صائب 🍃
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وانکس که چو ما نیست در این شهر کدامست؟

حافظ 🍃
اهم!
نظری که به کتابهای اینستاگرامی مثل عقاید یک دلقک و ملت عشق و بایکوت و... دارم به کتابهای یامین‌پور و حامدعسکری و... هم دارم
با این تفاوت که اونا بی‌محتوان و اینا با ادامه‌ی روند پرفروشی اینستاگرامی و بازارگرمی مخاطبایی که دنبال فردی برای ستایش و پرستیدنن، ممکنه بی‌محتوا بشن :)
فاخر پسندی هم برای خودش مصیبتیه 🚶🏻‍♀