🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
Forwarded from هویجوری...🇮🇷 (دایی رضا)
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
#در_ستایش_معلم روایت اول خانم سعیدی کلاس بندیا انجام شده بودن. همه منتظر اعلام، دعا میکردن بیفتن کلاس خانم سعیدی. میمیک صورتش جدی و اخمو بود و در عین حال مهربون. من ازش میترسیدم از همون کلاس چهارمی که دعا کردم سال بعد تو کلاسش نباشم. روز اول سر صف صبحگاه بعد…
امروز دیدمش. زهرا می‌گفت نه بابا ولی من می‌گفتم مطمئنم خودشه، اون نگاهو می‌شناسم. آخر زهرا ازش پرسید و وقتی تایید کرد از جا پریدم گفتم الهی قربونتون برم خانم. بغلش کردم و چشم ازش برنمی‌داشتم. تا خونه با هم اومدیم و از همه چی حرف زدیم. گفت من ممکنه یادم نیاد خیلی، حتی یادش نبود تخته کلاسشو با خدا تقسیم کرده یه روزی. گفتم شما هزارتا دانش‌آموز داشتید طبیعیه ولی ما فقط یه خانم سعیدی داشتیم :)
١۵سال گذشته اما همون‌قدر مهربون و زیبا بود 💙
لازم نیست سرتو بگیری بالا و دنبالش بگردی، روبه‌رو تا چشم کار می‌کنه آسمونه.
[من دلم آسمون می‌خواد...]
#خرمشهر 🌻
دیشب تخت خوابیدم. انگار کن خونهٔ خودمه. نمی‌خوام برگردم تهران :)
ماجآن
به هرحال اگه مشهد بودیم،بهتر بود خیلی چیزا!
مردم به حرمت پناه آوردن شاها...
ما هم بی‌پناهیم. حواست هست؟
از در مدرسه اومدم بیرون که برم ختم بابای دوستم. حالمم خوش نبود چون از بعدِ پیام سخت‌ترین کار برام شرکت تو مراسمای مربوط به مرگه. دیدم جلوی سردر دانشگاه ماشین حملش وایساده. کشیده شدم جلو و عکسشو دیدم. دور ماشین خلوت بود و جمعیت نماز جمعه هنوز نیامده بودن بیرون. واقعاً دلم شکست براش. بمیرم برای غربتت...
می‌رسه وقتایی که ازهمه‌جابی‌خبر دنبال هیچی نیستی جز سرشلوغی‌هات ولی رزقتو برات نوشتن، ازش گریزی نیست.
[شهید جانی بت اوشانا - ٨ اردیبهشت ١۴٠٢]
حجاب میراث مادرهاست؟
الان بی‌حجابا بی‌مادرن یا چی؟
بهم چسبید. مثل وقتی تو کلاس آتیش می‌سوزوندم و معلم می‌گفت الهی خودت معلم شی، نفرین معلم می‌گیره. می‌خندیدم که عمراً معلم بشم. حریف زبونم نمی‌شدن و بهم می‌چسبید. چسبید مثل اولین باری که رفتم سر کلاس غیررسمی تو مسجد امام حسن دروازه‌غار و نمی‌دونستم باید چیکار کنم و با بچه‌ها گفتیم و خندیدیم و مساحت مربع و مستطیل یادشون دادم و قلابم گیر کرد و موندگار شدم. چسبید مثل وقتی نتونستم از بچه‌ها دل بکنم و رفتم صبح رویش و فهمیدم معلمی مادریه، شاگردا بچه‌هام بودن و اگه بهشون سخت می‌گرفتم از عشق بود و برای خودم سخت‌تر از همه بود. چسبید مثل هر باری که با دهه هشتادیا حرف زدم و حیرت‌زده شدم و امیدوار به آینده این نسل و دلم سوخت از بی‌پناهی‌شون. بهم چسبید که امروز تبریک گرفتم...
کاش انقدر خسته نبودم و یه #در_ستایش_معلم دیگه براتون روایت می‌کردم. زود می‌نویسم ان‌شاءاللّه...
معلمای کانال، دلسوز بچه‌ها باشید.
معلمی کارمندی نیست...
-استرس و امیدواری توأمان-
منم همین‌طور حاج‌آقا
منم همین‌طور...
امروز از نظر روحی فلجم.
فاصله‌ی چیزی که می‌تونست بشه و دوستش داشتم با چیزی که شده، از پا درم میاره.
سلام حاج قاسمِ عزیز
بعد از هفته‌ها اومدم بگم
دلِ گرفته و تنگ و بی‌پناه ما رو ببینید
سلام مارو به سیدالشهداء برسونید...
[١:٢٠] 💔🍃
جدول ساعات کار قانونی امسال رو می‌خونم و فقط به این فکر می‌کنم آخه مگه خودتون که نوشتیدش نصف این زمان کار می‌کنید لامذهبا؟ بابا اون زن و مرد کارمند پس کی زندگی کنن...؟ آدمی که ٩ساعت سرکاره، حداقل ٣،٢ساعت تو اوج ترافیک صبح و عصر و اعصاب‌خردیش تو راهه، کمش ٧ساعت باید بخوابه که بتونه یه روز دیگه رو شروع کنه، اصلاً حوصله و طاقت براش می‌مونه که زندگی کنه؟ با همسرش، با بچه‌ش اگه بچه‌ای باشه، اصلا با والدینش و کلا خانواده‌ش معاشرت کنه؟ به مسائل شخصیش بپردازه و چالشاش رو حل و فصل کنه؟
از هر طرف که نگاه می‌کنم و تجربه‌های کارمندی خودم رو می‌بینم، نمی‌شه. ما داریم تو دور باطل توسعه‌ی مدرن له می‌شیم...
ساعات کار باید آن‌چنان باشد که کسی مجبور نشود ۱۲ یا ۱۶ ساعت کار کند. شکل، محتوا و ساعات کار باید طوری باشد که هر فردی علاوه بر تلاشِ شغلی، فرصت و توان کافی، یعنی نشاط و نیرو، برای خودسازی معنوی داشته باشند تا قدری به خود و این جهان فکر کند و تفسیر قرآن و حدیث و نهج‌البلاغه و کتاب‌های سودمند مطالعه کند و عبادت کند. مستحبات، دعا، نیایش، زیارت، انفاق و خدمت به مردم را به‌جا آورد. در جلسات شرکت کند و با شرکت فعال در شوراها به اندازه‌ی خود در رهبری کشور تأثیر بگذارد و یا غیرمستقیم فرصت کافی برای انتخاب دیگران داشته باشد.

📚 سیدمحمد حسینی بهشتی، اقتصاد اسلامی، ص۱۵۳
با معرفت نوشته بود ارباب حسین
انگار کن تو عکس افتاده "کل خیر فی باب الحسین..."
هرچه خیر است حسین جان! به در خانه‌ی توست
شوقت شعله‌ی تو خاکسترمه
باب نجات حسین
ارباب حسین...
صلي اللّه علیک یا اباعبداللّه 💔🍃
اگه یه سیگار روشن داری که خواستم کتاب بخرم رو دستم خاموشش کنی، بیا بریم نمایشگاه کتاب.
امروز مسجد امام حسن مجتبی علیه‌السّلام بودیم. هرندی معروف. هرندی پرخاطره. تکیه‌گاه داره خودشو گسترش می‌ده. بدا به حالشون. ما کار نصفه‌رهاشده‌مون تو مواساة عزیز رو از سر گرفتیم. با یه گروه دختر نوجوون خوش‌انرژی. گفته بودم ده میام و یازده می‌رم. محدودیت زمان دارم و سرشلوغم. به خودم اومدم دیدم نمازمو دارم تو مسجد محبوبم می‌خونم. کنار آدمایی که یه زمان براشون از ایده‌م گفته بودم و رفتن ولی برگشتن. به خودم اومدم دیدم اونام خداحافظی کردن و دارم کتاب‌خونه مسجدو، که یه روز با هزار امید برای دخترا پرش کردم، تمیز و مرتب می‌کنم. گفت همه‌ش استرس داشتم شما برید چه‌جوری ادامه بدیم به نتیجه برسیم. گفتم بهم خوش گذشت، موندم. دلم تنگ شده بود واسه وسطِ کار بودن... ولی بچه‌ها نباید به مدل من عادت کنن، از خیلی دور کمک می‌دم بعد این. تو هم یکم دیگه نباید متن باشی خودت، نباید بت بچه‌ها بشی. متن خودشونن که عالین. خیلی کارا می‌شه باهاشون کرد. از دفعه بعد صفر تا صد برنامه‌هارو می‌شه سپرد بهشون.
تک‌تکشون بغلم کردن. بوی زندگی می‌دادن و بوی امید...
[٢۶اردیبهشت١۴٠٢-شهادت امامنا الصادق علیه‌السّلام]
ریحانه که کلی از ایده‌های جشنو داده بود، وسایل تزئین از خونه‌شون آورده بود، از اول تا آخر سرپا بود گفت این اولین باره روز دخترو جشن می‌گیریم. خلاصه که چسبید. عموزنجیرباف آخرش خیلی چسبید. کنار بچه‌ها بودن و بلندبلند خندیدن خیلی خیلی چسبید. جاتون خالی.
[٢٨اردیبهشت١۴٠٢-جشن ولادت خانم فاطمه معصومه سلام‌اللّه‌علیها و روز دختر]