🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
ممنون برای پیاماتون. بهم چسبید. خوشبحال من که این‌طوریا یادم می‌کنید💙🌻🫂
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Photo
اول. نشستم یس می‌خونم برای مسعود دیانی، خانم بغلی چادرشو کشیده رو صورتش، بلندبلند گریه می‌کنه و سینه می‌زنه، فکر می‌کنم کاش منم سهمی از اشک داشتم، حالا و همین جا.
دوم. میلی مهارنشدنی می‌کشوندم سمت پارتیشنای شیشه‌ای مات روبه‌روم که یه سری سایه سیاه پشتش می‌جنبن. راه میفتم و سرک می‌کشم. چادرای حرمو تا می‌کنن. مردد ایستادم و نگاه می‌کنم. خانومی از اون ته می‌گه بیا تو دخترم بیا چادر تا کن. بیا عزیزم بیا پیش خودم. بوی لطیف شوینده دماغمو پر کرده. مسخ شدم. می‌رم اون ته پیش خودش. می‌پرسه سیدی؟ می‌گم بله. می‌گه پس بیا یه بوست کنم. بغلم می‌کنه. شونه‌هامو می‌بوسه. خیلی مهربونه.
سوم. دستمو می‌برم تو سبد چادرای داغِ از خشکشویی اومده. صلوات می‌فرستن. صلوات می‌فرستم. برمی‌دارم، تا می‌کنم. برمی‌دارم، تا می‌کنم. برمی‌دارم، تا می‌کنم. چشمام تار می‌شه. صورتم داغ می‌شه. به هق‌هق میفتم. می‌گه ایشالا حاجت‌روا شی مامان. هق‌هق می‌کنم. اگه آنِ اجابت الانه خب چی می‌خوام؟ بی‌اراده فکر می‌کنم شادی کاظمین. سرمو می‌کنم تو یکی‌شون، مغزم پر بوی شوینده و بخار خشکشویی می‌شه. برمی‌دارم، تا می‌کنم، گریه می‌کنم. برمی‌دارم، تا می‌کنم، گریه می‌کنم. برمی‌دارم، تا می‌کنم، گریه می‌کنم. اسم می‌برم؛ بچه فلانی، ازدواج فلانی، درس فلانی، کار فلانی، خونه فلانی. برمی‌دارم، تا می‌کنم، گریه می‌کنم، اسم می‌برم. یه سبد، دو سبد... تا تموم می‌شه. تموم می‌شن سنگینیا.
چهارم. سهم اشکتو معلوم نیست کجا گذاشتن. باید بگردی پیداش کنی. پاری وقت‌ها لابه‌لای چادرای داغِ از خشکشویی اومده‌ی حرم امام‌زاده صالح بن موسی الکاظم علیه‌السّلام پیدا می‌شه ولی تو گره‌های ضریحش نه. نمی‌دونم چادرا تو عالم غیب می‌تونن واسطه حاجات بشن یا نه، ولی صاحب چادرا حکماً می‌تونن.
پنجم. هجدهم اسفند هزاروچهارصدویکِ ناتمام. همین.
خسران‌زده منم. خوش‌به‌حال آدمایی که الان به خاک‌های خوش‌بوی جنوب دست می‌برن.
-برایم چه داری در آن چشم‌ها؟-
اولین بار اربعین ٩٩ بود. باورم نمی‌شد جا بمونم. مگه می‌شه در به روت بسته بشه؟ اولین بارش همون وقت بود که یه حفره تو قلبم سر باز کرد. کمترین اثرش بود اون‌جوری که واقعیت چپ و راست کوبیده می‌شد تو صورتم که آره می‌شه. اربعین ١۴٠٠ که رسید و بهت‌زده نگاه می‌کردم به رفتن آدما و موندن دوباره‌ی خودم، اون حفره بزرگ‌تر شد. حالا بزرگ‌تر شده. بزرگ‌تر می‌شه هربار جا می‌مونم. می‌ترسم از علتش، از علت‌هاش. می‌ترسم بعد یه عمر زمزمه کردنِ "خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات / عاشقی کار سری نیست که بر بالین است" اون آخرین جایی که نباید جا بمونم در به روم بسته باشه و از قلبم یه حفره‌ی یکپارچه مونده باشه.
#راهیان‌نور١۴٠١
راهیان حاج حسین همدانی، راهیانی که جاموندم.
که هم‌قبیله‌ی تو باشیم...
حوِّل حالنا مولای ما🌿
ممنونم که بازم تو دعوتیات حسابمون کردی🌙💙
[قدس - ١۴۴۴اُمین ماه مهمانی خدا] 🌙🍃
Forwarded from Solitude
«هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِنْ دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ۚ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا ۖ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا ۖ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ۚ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ»

{سوره‌ی حشر - آیه‌ی ٢}

اوست آن خدايى كه نخستين بار كسانى از اهل كتاب را كه كافر بودند، از خانه‌هايشان بيرون راند و شما نمى‌پنداشتيد كه بيرون روند. آنها نيز مى‌پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست كه در برابر خدا نگهدارشان باشد. خدا از سويى كه گمانش را نمى‌كردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افكند، چنان كه خانه‌هاى خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مى‌كردند. پس اى اهل بصيرت، عبرت بگيريد
می‌بینم که خدا به خودشون مشغولشون کرده و نمی‌فهمن نفهما. مُهر به دل و عقلشون زده که نفهمن و تو نفهمی تلف شن. چه پولایی خرج نکردن، چه نقشه‌ها نکشیدن از پا درمون بیارن، که خیابونامونو به آشوب بکشن. نگاه بنداز به وضعیتشون، به استیصالشون. به کثافت خیابونای پر از زباله‌ی پاریس، به اعتراضات و تعطیلیای اروپا، به ورشکستگی بانکای آمریکا، به خیابونای غرق درگیری و آتش فلسطین اشغالی. نگاه کن و دست خدا رو ببین که چطور داد ملت‌های رنج‌کشیده رو از قداره‌کش‌های عالم می‌ستاند. ببین چطور دشمناشو ذلت می‌ده.
آدما نمی‌خوان بذارن که خودت باشی.
یکی علیمی رو جمع کنه واقعاً
وضعیتِ ابتذال کامله. احساس می‌کنم هرچیزی بگم فقط از کمال ابتذال کم کردم.
با دلی تنگ و دیده‌ای گریان
غیر لطف و کرم نمی‌خواهم
شب جمعه‌ست از حضور شما
به خدا جز حرم نمی‌خواهم...
عاشقت دور از حرم احساس غربت می‌کند
باز با عکس حرم یک گوشه خلوت می‌کند
#حبیبی‌حسین 💔
امروز بالاخره در خودم جسارتی یافتم و برای یک کتاب‌فروشی رزومه فرستادم. تا ببینیم تقدیر یک #ای_اولین_بارهای_زیبا ی دیگری رقم خواهد زد...
و حالا، بالاخره راحتتون می‌ذاریم.
#حاج‌احمد 🍂