یکم. «من قرار نیست تو دعواهای مجازی زیر علم کسی سینه بزنم»
اینو همین اول نوشتم که قاعدهمو بدونید. دو ساله ول کردم جار و جنجال و لشکرکشیهای مجازی رو. قبلشم خیلی اومدم رو چهارچوبهای اخلاقی خودم رفتار کنم و صدامو برسونم ولی نرسید. دو طرف دعوا همیشه صداشون بلندتره.
دوم. واللّه العظیم من هیچجایی از قرآن، سنت نبی صلوةاللّه و ائمه علیهم السَّلام اجمعین و سیره بزرگان اسلام و بعدتر انقلاب اسلامی ندیدم برای دفاع از حق و حقیقت خودشون لیچار بار مخالف کنن. حالا منتقد که جای خود داره. اگه جایی شما دیدید یکم تفحص کنید من به یقین میگم برداشت شخصی و اشتباه بوده، ما بیصاحب نیستیم که! علما حی و حاضر، غایبینم آثار و تألیفاتشون برجاست. تیغو رو دشمن اللّه باید کشید. انگشت فرو نکنید تو چشم دوستاتون.
سوم. یه تجربه بگم. تو یک سال گذشته دو تا از دوستام زمین تا آسمون فرق کردن. به خودم اومدم دیدم ای دل غافل. چی بود چی شد. حیرت کردم و حسرت خوردم. من حس کرده بودمش. اینکه قدم قدم داره از کنار ما میره. من میدونستم پر از سواله. سوالایی که احتمالاً برای خیلیاش خودم جواب درخوری داشتم و برای باقی حداقل میتونستم یه ایده، یه راه، یه جرقه بهش نشون بدم و هلش بدم وسط چالش رسیدن به جواب. نمیدونم واقعاً با چه عقلی پرهیز کردم از گفتوگو، شاید اونموقع این قانعم کرد که خودش داره فکر میکنه و بالاخره میاد صحبت کنیم. ولی خب نرسید اون بالاخره. نیومده رفت و خیلی دورتر از ما، مقابلمون ایستاد. جایی که مال اون و خیلیای دیگه نیست. جایی که بیربطترینا بهشونم اونجان و حیفه واقعاً. نگاه کن ببین دور و برت چقدر همچه آدمایی داشتی...
چهارم و آخر. میخوام بگم رفیقت پر سؤاله تو سرش، میدونی و دستشو نمیگیری و از دستت میره و یکی دیگه یه جواب نامربوطی تو سکوت و بیجوابیش بهش میده، اون دنیا کارت زاره، وظیفهمون بوده حفظ کنیم خودمون و آدمارو برای اللّه. حالا طرف میاد سؤال میکنه و نقد داره (فارغ از درستی و غلطی اساسش) ته چیزی که به فکرمون میرسه حمله و چه میدونم دفاع و اینجور چیزاست، اونم این مدلی؟ خودت تا حالا شک نکردی؟ تا حالا سؤال برات پیش نیومده؟ نرفتی پیش کسی گلایه کنی؟ قاطی نکردی از سیل مشکلات و عصبانی نشدی؟ مؤمن اینجوری که خدا نکنه با یه معاند کاربلد حرفت بشه، اونجا دیگه این تیکه پروندنا و برچسب زدنا جواب نیست، خرد و خمیر میشی، جریحهدار میشی بعد خودتم میزنی زیر میز یهو :) خودتو تندتند به چالش بکش که یکی اومد به بدترین شکل عقایدتو زیرورو کرد با کمال ثبات زیروروش کنی و قافیه رو نبازی. فکر میکنی طرف نمیدونه و نخونده، خب تو بخون، تو یه طور بگو بفهمه، کلم الناس علی قدر عقولهم، به زبون خودش باهاش حرف بزن. دیگه شرایط و مراتب بحثو ایشالا خودتون بهتر میدونید. من واقعاً معتقدم بهترین تبلیغ و تبیین یک ایده، عملِ اهل اون ایدهست. سرتونو درد نیارم. اول خودتون و بعد آدمارو برای اللّه حفظ کنید. حیفه. الهی که یومالحسرت حسرت این فرصتارو نخوریم.
اینو همین اول نوشتم که قاعدهمو بدونید. دو ساله ول کردم جار و جنجال و لشکرکشیهای مجازی رو. قبلشم خیلی اومدم رو چهارچوبهای اخلاقی خودم رفتار کنم و صدامو برسونم ولی نرسید. دو طرف دعوا همیشه صداشون بلندتره.
دوم. واللّه العظیم من هیچجایی از قرآن، سنت نبی صلوةاللّه و ائمه علیهم السَّلام اجمعین و سیره بزرگان اسلام و بعدتر انقلاب اسلامی ندیدم برای دفاع از حق و حقیقت خودشون لیچار بار مخالف کنن. حالا منتقد که جای خود داره. اگه جایی شما دیدید یکم تفحص کنید من به یقین میگم برداشت شخصی و اشتباه بوده، ما بیصاحب نیستیم که! علما حی و حاضر، غایبینم آثار و تألیفاتشون برجاست. تیغو رو دشمن اللّه باید کشید. انگشت فرو نکنید تو چشم دوستاتون.
سوم. یه تجربه بگم. تو یک سال گذشته دو تا از دوستام زمین تا آسمون فرق کردن. به خودم اومدم دیدم ای دل غافل. چی بود چی شد. حیرت کردم و حسرت خوردم. من حس کرده بودمش. اینکه قدم قدم داره از کنار ما میره. من میدونستم پر از سواله. سوالایی که احتمالاً برای خیلیاش خودم جواب درخوری داشتم و برای باقی حداقل میتونستم یه ایده، یه راه، یه جرقه بهش نشون بدم و هلش بدم وسط چالش رسیدن به جواب. نمیدونم واقعاً با چه عقلی پرهیز کردم از گفتوگو، شاید اونموقع این قانعم کرد که خودش داره فکر میکنه و بالاخره میاد صحبت کنیم. ولی خب نرسید اون بالاخره. نیومده رفت و خیلی دورتر از ما، مقابلمون ایستاد. جایی که مال اون و خیلیای دیگه نیست. جایی که بیربطترینا بهشونم اونجان و حیفه واقعاً. نگاه کن ببین دور و برت چقدر همچه آدمایی داشتی...
چهارم و آخر. میخوام بگم رفیقت پر سؤاله تو سرش، میدونی و دستشو نمیگیری و از دستت میره و یکی دیگه یه جواب نامربوطی تو سکوت و بیجوابیش بهش میده، اون دنیا کارت زاره، وظیفهمون بوده حفظ کنیم خودمون و آدمارو برای اللّه. حالا طرف میاد سؤال میکنه و نقد داره (فارغ از درستی و غلطی اساسش) ته چیزی که به فکرمون میرسه حمله و چه میدونم دفاع و اینجور چیزاست، اونم این مدلی؟ خودت تا حالا شک نکردی؟ تا حالا سؤال برات پیش نیومده؟ نرفتی پیش کسی گلایه کنی؟ قاطی نکردی از سیل مشکلات و عصبانی نشدی؟ مؤمن اینجوری که خدا نکنه با یه معاند کاربلد حرفت بشه، اونجا دیگه این تیکه پروندنا و برچسب زدنا جواب نیست، خرد و خمیر میشی، جریحهدار میشی بعد خودتم میزنی زیر میز یهو :) خودتو تندتند به چالش بکش که یکی اومد به بدترین شکل عقایدتو زیرورو کرد با کمال ثبات زیروروش کنی و قافیه رو نبازی. فکر میکنی طرف نمیدونه و نخونده، خب تو بخون، تو یه طور بگو بفهمه، کلم الناس علی قدر عقولهم، به زبون خودش باهاش حرف بزن. دیگه شرایط و مراتب بحثو ایشالا خودتون بهتر میدونید. من واقعاً معتقدم بهترین تبلیغ و تبیین یک ایده، عملِ اهل اون ایدهست. سرتونو درد نیارم. اول خودتون و بعد آدمارو برای اللّه حفظ کنید. حیفه. الهی که یومالحسرت حسرت این فرصتارو نخوریم.
از امام باقر علیهالسّلام از قول امام صادق علیهالسّلام روایت شده: شب نیمه شعبان پس از شب قدر برترین شبهاست. در این شب خدا احسان خود را بر بندگان سرازیر میکند و آنان را به بخشش و کرم خویش میآمرزد، پس در تقرّب جستن بهسوی خدای تعالی در آن بکوشید که آن شبی است که خدا به ذات مقدّس خود سوگند یاد کرده که گدائی را از درگاه خویش با دست خالی بازنگرداند، زمانی که انجام معصیتی را درخواست نکند
تو °مفاتیحالجنان° هم اومده: در روایت است که هرکه احیاء دارد این شب را، نمیرد دل او در روزی که دلها بمیرند.
از دست ندید امشبو. با هر انگیزهی خوبی که دارید؛ خروارخروار ثواب، عشق کردن، یا شایدم باز شدن کهنهگرهها...
هرچی. نگذرید از امشب. یادتون بود اسمی هم از من ببرید.
هرچی. نگذرید از امشب. یادتون بود اسمی هم از من ببرید.
من اینطور میفهممت، قطعاً تنها کسی هستی که پوزخند نمیزنه وقتی هزار بار قول دادم و بین خودم و خودت قراری گذاشتم، لبخند زدی حتماً. حتی عین هزار باری که گفتم این دفعه مثل قبل نیست که خب بود همیشه. میدونستی حکماً. ولی اینطور میفهممت که حساب کردی با خودت هنوز حواسش هست که من هستم، که امام داره، که بیصاحب نیست و لبخند زدی برام و نقش لبخندت رو قلبم رد انداخته. هزارهزار رد اینجوری هست رو قلبم. میخوام بگم دلیل امیدواریها، آغوشِ بازِ بیمعرفتها، دستگیرِ سردرگمها، بزرگوارترین وجود موجود ١١٨٩سال گذشته تا الان، من اینطور میشناسمت.
نمیدونم چرا یاد مرحوم مهدی شادمانی افتادم.
غرق رحمت پروردگارت باشی آقای مسعود دیانی.
غرق رحمت پروردگارت باشی آقای مسعود دیانی.
امامِ انسانهای ساکت
امامِ اون گوشهنشینا
اون از دم در جلوتر نیاها
اون کمحرفهای دلْپر...
#حبیبیحسین 💔
امامِ اون گوشهنشینا
اون از دم در جلوتر نیاها
اون کمحرفهای دلْپر...
#حبیبیحسین 💔
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Photo
اول. نشستم یس میخونم برای مسعود دیانی، خانم بغلی چادرشو کشیده رو صورتش، بلندبلند گریه میکنه و سینه میزنه، فکر میکنم کاش منم سهمی از اشک داشتم، حالا و همین جا.
دوم. میلی مهارنشدنی میکشوندم سمت پارتیشنای شیشهای مات روبهروم که یه سری سایه سیاه پشتش میجنبن. راه میفتم و سرک میکشم. چادرای حرمو تا میکنن. مردد ایستادم و نگاه میکنم. خانومی از اون ته میگه بیا تو دخترم بیا چادر تا کن. بیا عزیزم بیا پیش خودم. بوی لطیف شوینده دماغمو پر کرده. مسخ شدم. میرم اون ته پیش خودش. میپرسه سیدی؟ میگم بله. میگه پس بیا یه بوست کنم. بغلم میکنه. شونههامو میبوسه. خیلی مهربونه.
سوم. دستمو میبرم تو سبد چادرای داغِ از خشکشویی اومده. صلوات میفرستن. صلوات میفرستم. برمیدارم، تا میکنم. برمیدارم، تا میکنم. برمیدارم، تا میکنم. چشمام تار میشه. صورتم داغ میشه. به هقهق میفتم. میگه ایشالا حاجتروا شی مامان. هقهق میکنم. اگه آنِ اجابت الانه خب چی میخوام؟ بیاراده فکر میکنم شادی کاظمین. سرمو میکنم تو یکیشون، مغزم پر بوی شوینده و بخار خشکشویی میشه. برمیدارم، تا میکنم، گریه میکنم. برمیدارم، تا میکنم، گریه میکنم. برمیدارم، تا میکنم، گریه میکنم. اسم میبرم؛ بچه فلانی، ازدواج فلانی، درس فلانی، کار فلانی، خونه فلانی. برمیدارم، تا میکنم، گریه میکنم، اسم میبرم. یه سبد، دو سبد... تا تموم میشه. تموم میشن سنگینیا.
چهارم. سهم اشکتو معلوم نیست کجا گذاشتن. باید بگردی پیداش کنی. پاری وقتها لابهلای چادرای داغِ از خشکشویی اومدهی حرم امامزاده صالح بن موسی الکاظم علیهالسّلام پیدا میشه ولی تو گرههای ضریحش نه. نمیدونم چادرا تو عالم غیب میتونن واسطه حاجات بشن یا نه، ولی صاحب چادرا حکماً میتونن.
پنجم. هجدهم اسفند هزاروچهارصدویکِ ناتمام. همین.
دوم. میلی مهارنشدنی میکشوندم سمت پارتیشنای شیشهای مات روبهروم که یه سری سایه سیاه پشتش میجنبن. راه میفتم و سرک میکشم. چادرای حرمو تا میکنن. مردد ایستادم و نگاه میکنم. خانومی از اون ته میگه بیا تو دخترم بیا چادر تا کن. بیا عزیزم بیا پیش خودم. بوی لطیف شوینده دماغمو پر کرده. مسخ شدم. میرم اون ته پیش خودش. میپرسه سیدی؟ میگم بله. میگه پس بیا یه بوست کنم. بغلم میکنه. شونههامو میبوسه. خیلی مهربونه.
سوم. دستمو میبرم تو سبد چادرای داغِ از خشکشویی اومده. صلوات میفرستن. صلوات میفرستم. برمیدارم، تا میکنم. برمیدارم، تا میکنم. برمیدارم، تا میکنم. چشمام تار میشه. صورتم داغ میشه. به هقهق میفتم. میگه ایشالا حاجتروا شی مامان. هقهق میکنم. اگه آنِ اجابت الانه خب چی میخوام؟ بیاراده فکر میکنم شادی کاظمین. سرمو میکنم تو یکیشون، مغزم پر بوی شوینده و بخار خشکشویی میشه. برمیدارم، تا میکنم، گریه میکنم. برمیدارم، تا میکنم، گریه میکنم. برمیدارم، تا میکنم، گریه میکنم. اسم میبرم؛ بچه فلانی، ازدواج فلانی، درس فلانی، کار فلانی، خونه فلانی. برمیدارم، تا میکنم، گریه میکنم، اسم میبرم. یه سبد، دو سبد... تا تموم میشه. تموم میشن سنگینیا.
چهارم. سهم اشکتو معلوم نیست کجا گذاشتن. باید بگردی پیداش کنی. پاری وقتها لابهلای چادرای داغِ از خشکشویی اومدهی حرم امامزاده صالح بن موسی الکاظم علیهالسّلام پیدا میشه ولی تو گرههای ضریحش نه. نمیدونم چادرا تو عالم غیب میتونن واسطه حاجات بشن یا نه، ولی صاحب چادرا حکماً میتونن.
پنجم. هجدهم اسفند هزاروچهارصدویکِ ناتمام. همین.