دانشجو بودن سخته، اونطور که علاف نباشی، بیتفاوت نباشی، پخمه نباشی که هرکسی هر وری خواست بکِشت، از خستگی اینکه نکنه تموم شه و کاری نکرده باشی و کم نگذاشته باشی رمق برات نمونه، سخته و شیرین. زنده باد دانشجوی آرمانخواه
کمی مونده به دانشگاه تهران یکی از بین جمعیتِ توی پیادهرو گاز اشکآور انداخت و فرار کرد، موتوریا که دود دیدن رفتن دنبالش و منطقاً همه فکر کردن اینا انداختن، منم اگه با چشمام نمیدیدم همینطور فکر میکردم. ما خیلی ناخودآگاه دویدیم که تا زیاد نشده گازو رد کنیم که یهو فیشکنان همه جارو پر کرد. من و یه پسره به محض بیرون اومدن از گاز افتادیم. احساس کردم صورتم داره دریده میشه از سوزش و نمیتونستم نفس بکشم. آدما اومدن کمکمون. یکی سیگار روشن کرد فوت کنه تو صورتم. یه خانم جاافتادهی بدون روسری گفت فایده نداره رفته رو ریهش و یک عالمه سرکه تو صورتم و چشمام اسپری کرد که تا نفس کشیدمش به سرفه افتادم و راه نفسم یکم باز شد، هی آدمای مختلف میامدن کمکم؛ یکی آبلیمو میزد به ماسکم، یکی اسپری آسم میداد. آخر سر همون خانم اولیه زد رو شونهم و گفت درود بر شرفت و من از شدت سرفه نمیتونستم بگم من با شما نیستم. یعنی نکته اینجاست که تا داشتم امیدوار میشدم به از بین رفتن این کینه بینمون، فهمیدم چون فکر کردن من باهاشونم اینجوری دویدن نجاتم بدن و اگه میدونستن بسیجیم چه بسا میذاشتن تلف شم :)
بعد در حالی که به پهنای صورت اشک میریختم از سوزش چشم و دستمال سرکهای که یه دختره داده بود گرفته بودم جلوی دهنم و خودمو میکشوندم که برسم به ١۶ آذر، یهو دیدم ملت میدوعن و موتوریا تو لاین بیآرتی همینطور بیهوا ساچمه میزنن وسط جمعیت که متفرق شن، نفر جلوییم خورد به پاش و من فقط صورتمو پوشوندم و سرمو گرفتم پایین که نخوره تو چشمام.
حالا من منطقشونو میفهمم که وقتی این حجم جمعیت غیرطبیعی تو خیابونه و پروژه کشتهسازی سر دسته، اینا جمعیتو متفرق کنن ولی دیگه اینقدر بیحسابوکتاب آخه؟ :)
در واقع از شانس زیبای من، هم به اشکآور رسیدم هم به تیراندازی 🤌🏻
#١۶آذر١۴٠١
بعد در حالی که به پهنای صورت اشک میریختم از سوزش چشم و دستمال سرکهای که یه دختره داده بود گرفته بودم جلوی دهنم و خودمو میکشوندم که برسم به ١۶ آذر، یهو دیدم ملت میدوعن و موتوریا تو لاین بیآرتی همینطور بیهوا ساچمه میزنن وسط جمعیت که متفرق شن، نفر جلوییم خورد به پاش و من فقط صورتمو پوشوندم و سرمو گرفتم پایین که نخوره تو چشمام.
حالا من منطقشونو میفهمم که وقتی این حجم جمعیت غیرطبیعی تو خیابونه و پروژه کشتهسازی سر دسته، اینا جمعیتو متفرق کنن ولی دیگه اینقدر بیحسابوکتاب آخه؟ :)
در واقع از شانس زیبای من، هم به اشکآور رسیدم هم به تیراندازی 🤌🏻
#١۶آذر١۴٠١
دیشب به استادم گفتم واقعاً برام جالبه بدونم طرح آقایون مسئول حرفگوشنکن و لجباز جمهوری اسلامی برای بعد این قضایا چیه؟ این بار قراره با این تعداد آدم کشف حجاب کرده و با جامعهی بیاعتمادی که منتظر یه جرقهست، چیکار کنه؟
سازمان ملل فقط یه شوخی احمقانه با همه ملتهای رنجکشیده از استعمار و زورگویی قلدرهاست. همون بهتر که مجبور نیستیم کنار قدارهکشهای عالم خودمون و مقام زن رو به مسخره بگیریم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از سر صبح برقعی مدام تو سرم میخونه:
تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر
و چشمام پر و خالی شد و جمعیت ضجه زدن تو سرم.
من دلم تنگه بشینم و ساعتها رقص پرچمتو خیره نگاه کنم. من دلم چرخ زدن و کشف کردن گوشههای حرم، روضههای فارسی و عربی و نالههای از سر بیچارگی، طواف دور بینالحرمین و نماز جماعتی که بعدش سر بچرخونم سمت علمدار و ببینم ماه کنار ماهه، نگاه اول و سلام آخر...
من دلم تو رو میخواد عزیزدلم.
#حبیبیحسین🍃
تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر
و چشمام پر و خالی شد و جمعیت ضجه زدن تو سرم.
من دلم تنگه بشینم و ساعتها رقص پرچمتو خیره نگاه کنم. من دلم چرخ زدن و کشف کردن گوشههای حرم، روضههای فارسی و عربی و نالههای از سر بیچارگی، طواف دور بینالحرمین و نماز جماعتی که بعدش سر بچرخونم سمت علمدار و ببینم ماه کنار ماهه، نگاه اول و سلام آخر...
من دلم تو رو میخواد عزیزدلم.
#حبیبیحسین🍃
راننده اسنپ کرایه پرداختشده رو برگردوند و وقتی پرسیدم چرا گفت من از خانمای باحجاب کرایه نمیگیرم، مهمان حضرت زهرا هستید. قلبم پرنور شد اول صبحی. آهای آقای راننده! حضرت
نور زندگیتو بیشتر کنه🍃
نور زندگیتو بیشتر کنه🍃
روضه: می شست جسم یار هجده ساله اش را
برادر میثم مطیعی | هیأت میثاق با شهدا
امشب رو با این سر کنیم
فردا علی تنها میشه...
فردا علی تنها میشه...
بعد تو من خیلی ترسیدم. از اولم همه مسئله همین بود. از دوست داشتن، از دوست داشته شدن میترسم. از اعتمادکردن میترسم، از اینکه کسی رو نداشته باشم بهش اعتماد کنم هم. از تنهایی، از بودن آدمها میترسم. از تجرد میترسم. از ازدواج میترسم. از مادر شدن و نشدن میترسم. از تجربه آدمهای جدید میترسم، از رفتن آدمها میترسم. از فرصت دادن و ندادن میترسم. از موقعیتهای جدید میترسم. از اینکه اینقدر میترسم و مثل قبل بیپروا نیستم هم میترسم. ببین راستش بیشتر از دلم روانم ربوده شده. هر بار که اومدم خودمو مرتب کنم، پاشدم و فکر کردم خب دیگه میتونم پشت سر بذارمت، یه اتفاقی به رخم کشیدت که ترسیدم قدم بعدی رو بردارم و باز زیر پام خالی شه. کشیدم عقب. دفعه قبل خیلی درد داشت. اون درد منو نکشت، قویترم هم نکرد. فقط ترسوندم. بهم نشون داد چیزی هست که متوقفم کنه. گفته بودم عین شکستن همزمان همه استخوانهاس. احساس میکنم دیگه نمیتونم همون مقدارو برای بار دوم تحمل کنم. حالا که ترسش رخنه کرده تو وجب به وجب تنم. میدونم باید بذارم بری. میدونم تنها راهم همینه. میدونم تا از پست برنیام رهام نمیکنی. فقط کاش میدونستم چجوری. کاش خودت بهم میگفتی چجوری.
#حرفهایی_که_نمیخونی
#حرفهایی_که_نمیخونی
Forwarded from هویجوری...🇮🇷 (دایی رضا)
سلام بر وارثان حسین
سلام بر وارثان عاشورا...
سلام بر وارثان عاشورا...