شاید فقط در دنیای کورهاست که همه چیز همانی است که واقعاً هست.
[کوری - ژوزه ساراماگو]دیشب تو خط آخر زیارتنامه خانم فاطمه معصومه یکباره بدون هیچ دلیل منطقی، یادم افتاد از قم اومدی، اون شب، که بعدش هیچی برای من شبیه قبل نشد، برای تو رو نمیدونم. زخم کهنه سر باز میکنه چجوریه؟ همونجوری شدم. همه قلبم سوزن سوزن میشد. تو یه کاروان لبنانی حل شدم و با زیارتنامه خوندنشون بیامان گریه کردم. از اونا که دوست ندارم کسی ببینم و چشمامو میگیرم. انگار تو گوش یه بچه سیلی زده باشن و زورش نرسه کاری کنه، حتی دردشو به کسی بگه. گفتم بچه. حرم غرق بچهها و صداهاشون بود. بهشون آبنبات میدادم. چشماشون برق میزد. لبخند به لب، بیصدا اشک میریختم. اومدم بهت پیام بدم. سرچت کردم. نوشتم هم. نتونستم بفرستم. خواستم پا بذارم رو فکری که همه روزها جلومو گرفت. که "بعدش چی؟". شهامتم نم کشید زیر بارون اون شبی که هیچی نگفتم و رفتنتو نگاه کردم. راستی دیشبم بارون میامد.
قم-١٠آذر١۴٠١
#حرفهایی_که_نمیخونی
قم-١٠آذر١۴٠١
#حرفهایی_که_نمیخونی
Forwarded from 🔻پیتـوســ 🇮🇷
مگر ملال تو را
می توان به باران شست؟!
-حسین منزوی-
می توان به باران شست؟!
-حسین منزوی-
دانشجو بودن سخته، اونطور که علاف نباشی، بیتفاوت نباشی، پخمه نباشی که هرکسی هر وری خواست بکِشت، از خستگی اینکه نکنه تموم شه و کاری نکرده باشی و کم نگذاشته باشی رمق برات نمونه، سخته و شیرین. زنده باد دانشجوی آرمانخواه
کمی مونده به دانشگاه تهران یکی از بین جمعیتِ توی پیادهرو گاز اشکآور انداخت و فرار کرد، موتوریا که دود دیدن رفتن دنبالش و منطقاً همه فکر کردن اینا انداختن، منم اگه با چشمام نمیدیدم همینطور فکر میکردم. ما خیلی ناخودآگاه دویدیم که تا زیاد نشده گازو رد کنیم که یهو فیشکنان همه جارو پر کرد. من و یه پسره به محض بیرون اومدن از گاز افتادیم. احساس کردم صورتم داره دریده میشه از سوزش و نمیتونستم نفس بکشم. آدما اومدن کمکمون. یکی سیگار روشن کرد فوت کنه تو صورتم. یه خانم جاافتادهی بدون روسری گفت فایده نداره رفته رو ریهش و یک عالمه سرکه تو صورتم و چشمام اسپری کرد که تا نفس کشیدمش به سرفه افتادم و راه نفسم یکم باز شد، هی آدمای مختلف میامدن کمکم؛ یکی آبلیمو میزد به ماسکم، یکی اسپری آسم میداد. آخر سر همون خانم اولیه زد رو شونهم و گفت درود بر شرفت و من از شدت سرفه نمیتونستم بگم من با شما نیستم. یعنی نکته اینجاست که تا داشتم امیدوار میشدم به از بین رفتن این کینه بینمون، فهمیدم چون فکر کردن من باهاشونم اینجوری دویدن نجاتم بدن و اگه میدونستن بسیجیم چه بسا میذاشتن تلف شم :)
بعد در حالی که به پهنای صورت اشک میریختم از سوزش چشم و دستمال سرکهای که یه دختره داده بود گرفته بودم جلوی دهنم و خودمو میکشوندم که برسم به ١۶ آذر، یهو دیدم ملت میدوعن و موتوریا تو لاین بیآرتی همینطور بیهوا ساچمه میزنن وسط جمعیت که متفرق شن، نفر جلوییم خورد به پاش و من فقط صورتمو پوشوندم و سرمو گرفتم پایین که نخوره تو چشمام.
حالا من منطقشونو میفهمم که وقتی این حجم جمعیت غیرطبیعی تو خیابونه و پروژه کشتهسازی سر دسته، اینا جمعیتو متفرق کنن ولی دیگه اینقدر بیحسابوکتاب آخه؟ :)
در واقع از شانس زیبای من، هم به اشکآور رسیدم هم به تیراندازی 🤌🏻
#١۶آذر١۴٠١
بعد در حالی که به پهنای صورت اشک میریختم از سوزش چشم و دستمال سرکهای که یه دختره داده بود گرفته بودم جلوی دهنم و خودمو میکشوندم که برسم به ١۶ آذر، یهو دیدم ملت میدوعن و موتوریا تو لاین بیآرتی همینطور بیهوا ساچمه میزنن وسط جمعیت که متفرق شن، نفر جلوییم خورد به پاش و من فقط صورتمو پوشوندم و سرمو گرفتم پایین که نخوره تو چشمام.
حالا من منطقشونو میفهمم که وقتی این حجم جمعیت غیرطبیعی تو خیابونه و پروژه کشتهسازی سر دسته، اینا جمعیتو متفرق کنن ولی دیگه اینقدر بیحسابوکتاب آخه؟ :)
در واقع از شانس زیبای من، هم به اشکآور رسیدم هم به تیراندازی 🤌🏻
#١۶آذر١۴٠١
دیشب به استادم گفتم واقعاً برام جالبه بدونم طرح آقایون مسئول حرفگوشنکن و لجباز جمهوری اسلامی برای بعد این قضایا چیه؟ این بار قراره با این تعداد آدم کشف حجاب کرده و با جامعهی بیاعتمادی که منتظر یه جرقهست، چیکار کنه؟
سازمان ملل فقط یه شوخی احمقانه با همه ملتهای رنجکشیده از استعمار و زورگویی قلدرهاست. همون بهتر که مجبور نیستیم کنار قدارهکشهای عالم خودمون و مقام زن رو به مسخره بگیریم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از سر صبح برقعی مدام تو سرم میخونه:
تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر
و چشمام پر و خالی شد و جمعیت ضجه زدن تو سرم.
من دلم تنگه بشینم و ساعتها رقص پرچمتو خیره نگاه کنم. من دلم چرخ زدن و کشف کردن گوشههای حرم، روضههای فارسی و عربی و نالههای از سر بیچارگی، طواف دور بینالحرمین و نماز جماعتی که بعدش سر بچرخونم سمت علمدار و ببینم ماه کنار ماهه، نگاه اول و سلام آخر...
من دلم تو رو میخواد عزیزدلم.
#حبیبیحسین🍃
تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر
و چشمام پر و خالی شد و جمعیت ضجه زدن تو سرم.
من دلم تنگه بشینم و ساعتها رقص پرچمتو خیره نگاه کنم. من دلم چرخ زدن و کشف کردن گوشههای حرم، روضههای فارسی و عربی و نالههای از سر بیچارگی، طواف دور بینالحرمین و نماز جماعتی که بعدش سر بچرخونم سمت علمدار و ببینم ماه کنار ماهه، نگاه اول و سلام آخر...
من دلم تو رو میخواد عزیزدلم.
#حبیبیحسین🍃
راننده اسنپ کرایه پرداختشده رو برگردوند و وقتی پرسیدم چرا گفت من از خانمای باحجاب کرایه نمیگیرم، مهمان حضرت زهرا هستید. قلبم پرنور شد اول صبحی. آهای آقای راننده! حضرت
نور زندگیتو بیشتر کنه🍃
نور زندگیتو بیشتر کنه🍃