من و کمیل به این نتیجه میرسیم که قبل اذان به بینالحرمین نمیرسیم. به برایان که میگوییم، قیافهاش شبیه شجاعنوری فیلم روز واقعه میشود؛ همان سکانسی که عبداللّه از رسیدن به کربلا ناامید شده و میپرسد «خب حالا چه باید کرد؟» دست میگذارم روی شانهاش و میگویم دیگر هر جا شد میایستیم و زیارت میکنیم، مثل همهی آدمهایی که گوشهوکنار دارند همین کار را میکنند. برایان چشم میچرخاند و آدمهایی را میبیند که آرام مشغول زیارتاند و میپذیرد. انگار در این چند دقیقهی طلایی مانده تا اذان، تازه فهمیده که با رویدادی شبیه رویدادهای کشور خودش سروکار ندارد؛ فهمیده مفهوم رسیدن اینجا فرق میکند. از اتفاقی مرکزی، پردهبرداری آنی، شمارش معکوس یا انفجاری میان غریو جمعیت خبری نیست. انفجاری هم اگر هست، در قلب آدمهای گریانِ رو به امام ایستاده اتفاق میافتد.
#رهیده 🍃
روایتِ "نشانهای آفتابی برای سرزمینهای ابری"
#رهیده 🍃
روایتِ "نشانهای آفتابی برای سرزمینهای ابری"
عشقش به درختان، مانند همهٔ عشقهای راستین، اغلب با سنگدلی و حتی بیرحمی همراه بود. تن درخت را میبرید و زخمی میکرد تا آن را نیرومندتر و زیباتر کند.[بارون درختنشین - ایتالو کالوینو]ناراحتِ دین و دنیاهاییام که وسط این خشم داره از دست میره. ناراحتِ محبتم...
حواستون باشه از هم انتقام نکشید. حواستون به بغل دستیاتون باشه. حواستون به مهرِ تو چشماتون باشه. حواستون باشه خوب بمونید. خوب و دلگرمکننده.
[آدما غصهدار و عصبانین، دشمن نیستن.]حواستون باشه از هم انتقام نکشید. حواستون به بغل دستیاتون باشه. حواستون به مهرِ تو چشماتون باشه. حواستون باشه خوب بمونید. خوب و دلگرمکننده.
رسیدیم که بینالحرمین. اومدم بگم زخمامو ببین، قبولم میکنی؟ ولی دهنم که وا شد گفتم بذار زخماتو ببوسم. سربند یا علیاصغر سبزمو بردم بالا و گفتم أوفیتُ مولای من؟ قطره اشکی ریخت و گفتم سلام عزیزدلم. اومدم، تسلیم برنامهی تو، لبخند به لب از دیدنت، داغ به دلم از دلتنگی طریقت. ولی هرچی تو بگی.
این کوتاهترین و سختترین زیارت اربعینت عین خواب و خیالی دستنیافتنی بود. یادت و لطفت باهامه، حتی وسط شلوغی دیوانهوار شهر. حالا شبیه "دعبل" مجنونوار هی زیر لب میخونم «رزقی که برایم مقدر شده از دستم نمیرود.»
[به سمت کربلا ١٠۵٠کیلومتر]
این کوتاهترین و سختترین زیارت اربعینت عین خواب و خیالی دستنیافتنی بود. یادت و لطفت باهامه، حتی وسط شلوغی دیوانهوار شهر. حالا شبیه "دعبل" مجنونوار هی زیر لب میخونم «رزقی که برایم مقدر شده از دستم نمیرود.»
[به سمت کربلا ١٠۵٠کیلومتر]
میداند این از آن مواردی نیست که جواب وقتی سنش بالاتر برود روشن شود، میداند بعضی سؤالها قرار است بیجواب بمانند.
[در خطر - آمینا گوتیه]This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی فکر میکنی محل کارت از شلوغیا دوره، ولی چسبیدی به پلیتکنیک :)
حیرتانگیزه! صبحها شهر طوری آرومه که آدمیزاد باورش نمیشه شب گذشته همین شهر چه چیزهایی از سر گذرونده.
امروز یک سال قمریه که در و دیوارای این خونهی کوچیک هر ماه ذکر حسینو شنیده. صدای اشکها و خندههامون زیر سایه اهل بیتو تو خودش به یادگار نگه داشته. امروز به همه این یک سال فکر کردم و احساس خوبی داشتم. آدمای بیشتری از اولین بار اومده بودن. آیا هیچ زمانی رو خواهم دید که خونهی کوچیکمون جای سوزن انداختن نداشته باشه؟ آیا اجازه میدی در خونه رو به روی غریبههایی باز کنیم که تو عشقت باهامون آشناتر از هرکسی هستن؟ اصلاً هيچوقت انقدر بهت نزدیک میشم...؟
[دستی که به گیسوی تو بردم، بُردم]
[دستی که به گیسوی تو بردم، بُردم]
امروز همکارم گفت ناخنات چه خوشگل بلند میشن من باید همهش کاشت انجام بدم. فکر کردم یکبار که به دستام نگاه کرده بود گفت تمرین نکردی! پرسیدم از کجا فهمیدی؟ گفت با این ناخنا کسی نمیتونه سیمای سازو لمس کنه :)
ناخنام بلند شده، خیلی بلند شده...
[ای تو همیشه در میان...]🍃💔
ناخنام بلند شده، خیلی بلند شده...
[ای تو همیشه در میان...]🍃💔
امروز بیستم مهرماهه. دو ساعت نمیشه که زهرا عکس حاج قاسمو از رو دیوار اتاقش برداشته (نمیدونم چرا). سامیار سر شام میپرسه اون عکس کربلای توعه عمه؟ زهرا فکر میکنه داره قاب عکسای تو اتاق منو میگه. سامیار اصرار میکنه که سر شام برن و به زهرا نشون بده. دست زهرارو میگیره میبره تو اتاقش و جای خالی عکس رو نشون میده و میگه عکسو چرا برداشتی؟ زهرا ذوق میکنه که چقدر بچهها به جزئیات توجه میکنن. که سریع فهمیده عکس نیست. زهرا عکس حاج قاسمو از بالای کتابخونه برمیداره و میده دستش. سامیار میپرسه این کربلاعه؟ میگم این حاج قاسمه، کربلاییه. ببین چه قشنگ میخنده. میپرسه چرا عکسشو زدید به دیوار؟ میگیم شهید شده، رفته پیش خدا. بچه به یکباره میپرسه بابا پیام من چی؟ لقمه تو گلوم با بغض برخورد میکنه. زهرا میگه بابا پیامم رفته پیش خدا. همه ما یه روز میریم پیشش. سامیار میپرسه چه جوری میریم؟ زهرا میگه خدا بهمون دو تا بال میده که باهاشون بریم پیشش. سامیار با هیجان میگه آخه ما که کبوتر نیستیم. میگم ولی خدا میتونه به ما هم بال بده. بچه تصور میکنه چه طور میتونه بال داشته باشه... کتفشو نشون میده و میگه آخه اینجای ما که سوراخ نداره. میخندیم. میگم دعا میکنی خدا به عمه پول بده ببرتت کربلا؟ بدون مکث دستاشو به سمت آسمون باز میکنه. منقلب میشم. احساس میکنم دعاش در دم مستجاب شده. احساس میکنم زود میبینیمش. با همدیگه...
حاج قاسمِ عزیز امشبِ عیدی سلام مارو و سلامِ سامیار کوچکِ یتیم رو به سیدالشهداء برسون. بگو ما منتظر دیداریم...
[١:٢٠] 💔🍃
حاج قاسمِ عزیز امشبِ عیدی سلام مارو و سلامِ سامیار کوچکِ یتیم رو به سیدالشهداء برسون. بگو ما منتظر دیداریم...
[١:٢٠] 💔🍃
تیتر زده دیدار "الناز رکابی" بعد از بازگشت به ایران با وزیر ورزش و جوانان. هی نگاه میکنم با خودم میگم خب بزرگوار تا دو ماه پیش که همین تیپو گشت ارشاد با چک و لگد میکرد تو ون که. اگه فینفسه مشکلی نداره پس بقیه زنا خار دارن؟! اگه مشکل داره ورزشکار و هنرمند و نخبه و چه و چه بودن در برابر حکم خدا مصونیت میاره؟ دست بردارید از این استاندارد دوگانه ما بدونیم تکلیفمون چیه حداقل :)
حسنک را هیچ درد نیامد و گفت هرچه خواهید با من بکنید. «بزرگتر از حسین بن علی نیَم» و همین سخن او و مجلسیان را بس بود.
#شاهچراغ 🏴💔
#شاهچراغ 🏴💔