#حسین_من
سیزدهم. تو آفتاب موندن و گرم و سرد شدنای زیاد منو ضعیف کرده بود. دسته به دسته راه افتادیم سمت طریق. حال و هوای خارقالعادهای بود. همون تو نجف کولههامونو ازمون گرفتن و قرار شد هر اسکان تحویل بگیریم. البته هیچوقت اینقدر منظم پیش نرفت. رسیدیم به عمود اول. تو یه خونه ازمون با یه شیرینی گرم که جلوی خودمون از روغن درآوردن، پذیرایی کردن. هی موندیم هی موندیم و کمکم فهمیدیم رفتنی در کار نیست. اوضاع همینطور بیشتر بهم میریخت. خبر که اومد بقیه رسیدن عمود ٢۵٠ دعواها و دادوبیداد و اعتراض زیاد شد. صاحبخانه به مسئول دسته ما گفت قصد دارید شب بمونید؟ قصد نداشتیم ولی مسئول ما درمونده شده بود ۵٠ تا دخترو شبی چطور ٢۵٠ تا عمود ببره. من دیگه حالم داشت آروم آروم بد میشد تا جایی که برامون ماشین گرفتن و منو با ون اول فرستادن. بارون اومده بود و همین باعث شد بدتر بشم و تبولرز کنم. یکی از بچهها موکب امام خمینی رو ردیف کرده بود. دکترشون یادم نیست کجا بود. چندتا کانکس بود و بقیه زیر آسمون خوابیده بودن. کانکسا پر بود ولی من و زهرارو بخاطر حال بد من تو کانکس جا دادن و تا صبح تبولرزم افتاد. تا وقتی خوابم ببره همش فکر بنده خداهایی بودم که الان بیرون زیر بارون دارن سگلرز میزنن و مریضتر از من میشن. صبح بیدارمون کردن و راه افتادیم. همینطوری کلی عمودو مفت از دست داده بودیم. همه دوست دارن کل طریقو پیاده برن. خیلی روز خوبی بود. خیلی هیجانزده بودیم. منم یه کیسه بزرگ هدیه برای بچهها آورده بودم که از سنگینی تقسیمش کردیم تو کاروان و هرکی یه تعداد گرفت بده به این طفلای معصوم. همینطور کمکم عمودارو رفتیم و استراحت کردیم تا آخر وقت روز دوم طریق رسیدیم موکب امام رضا. ما خیلی دیر رسیده بودیم و موکبا هم برای خواب دیگه بعد نماز پر میشن. بدیش این بود با اون همه خادم هیچی نظم نداشت که حداقل آدمارو مرتب کنن. سر و ته هیچکس معلوم نبود و با اینکه خیلی مراقب بودیم احدی رو لگد نکنیم، تا برسیم به جایی که برامون گرفته بودن و از بقیه قسمتا جدا شده بود، دلتون نخواد مفصل فحش خوردیم و لعنت شنیدیم. خوابیدیم و روز بعد اول وقت من با عصبانیت رفتم کولهمو بگیرم و با بغض به زهرا گفتم دیگه نمیتونم این لباسارو تحمل کنم. کوله من خیلی زیر بود. سر مسئولش داد زدم یا همین الان تحویلش میدی یا نمیذارم کاروان حرکت کنه. مستاصل کولهمو پیدا کرد و درآورد. بیچارهوار دنبال جایی میگشتم بتونم لباسایی که دو روز تو تنم پر خاک و عرق شده بودو عوض کنم. آخر سر هیچجا پیدا نکردم و راضیم کردن کوله رو تحویل بدم تا اسکان امشب. مسئول پیداش شده بود و ظاهراً حالا که کاروان جمع بودن، همه کارا به روال خودش برگشته بود. جمع شدیم و دیگه تو یه دسته واحد حرکت کردیم...
همیشه یاد اون بهونهگیریا و کمصبریا با خنده از سر حسرت و افسوس همراهه. (هیچ ارادهای برای ادامه دادنش بعد دو سال نبود. دیشب خواب اربعین دیدم. شیرین و خواستنی بود، همین)
سیزدهم. تو آفتاب موندن و گرم و سرد شدنای زیاد منو ضعیف کرده بود. دسته به دسته راه افتادیم سمت طریق. حال و هوای خارقالعادهای بود. همون تو نجف کولههامونو ازمون گرفتن و قرار شد هر اسکان تحویل بگیریم. البته هیچوقت اینقدر منظم پیش نرفت. رسیدیم به عمود اول. تو یه خونه ازمون با یه شیرینی گرم که جلوی خودمون از روغن درآوردن، پذیرایی کردن. هی موندیم هی موندیم و کمکم فهمیدیم رفتنی در کار نیست. اوضاع همینطور بیشتر بهم میریخت. خبر که اومد بقیه رسیدن عمود ٢۵٠ دعواها و دادوبیداد و اعتراض زیاد شد. صاحبخانه به مسئول دسته ما گفت قصد دارید شب بمونید؟ قصد نداشتیم ولی مسئول ما درمونده شده بود ۵٠ تا دخترو شبی چطور ٢۵٠ تا عمود ببره. من دیگه حالم داشت آروم آروم بد میشد تا جایی که برامون ماشین گرفتن و منو با ون اول فرستادن. بارون اومده بود و همین باعث شد بدتر بشم و تبولرز کنم. یکی از بچهها موکب امام خمینی رو ردیف کرده بود. دکترشون یادم نیست کجا بود. چندتا کانکس بود و بقیه زیر آسمون خوابیده بودن. کانکسا پر بود ولی من و زهرارو بخاطر حال بد من تو کانکس جا دادن و تا صبح تبولرزم افتاد. تا وقتی خوابم ببره همش فکر بنده خداهایی بودم که الان بیرون زیر بارون دارن سگلرز میزنن و مریضتر از من میشن. صبح بیدارمون کردن و راه افتادیم. همینطوری کلی عمودو مفت از دست داده بودیم. همه دوست دارن کل طریقو پیاده برن. خیلی روز خوبی بود. خیلی هیجانزده بودیم. منم یه کیسه بزرگ هدیه برای بچهها آورده بودم که از سنگینی تقسیمش کردیم تو کاروان و هرکی یه تعداد گرفت بده به این طفلای معصوم. همینطور کمکم عمودارو رفتیم و استراحت کردیم تا آخر وقت روز دوم طریق رسیدیم موکب امام رضا. ما خیلی دیر رسیده بودیم و موکبا هم برای خواب دیگه بعد نماز پر میشن. بدیش این بود با اون همه خادم هیچی نظم نداشت که حداقل آدمارو مرتب کنن. سر و ته هیچکس معلوم نبود و با اینکه خیلی مراقب بودیم احدی رو لگد نکنیم، تا برسیم به جایی که برامون گرفته بودن و از بقیه قسمتا جدا شده بود، دلتون نخواد مفصل فحش خوردیم و لعنت شنیدیم. خوابیدیم و روز بعد اول وقت من با عصبانیت رفتم کولهمو بگیرم و با بغض به زهرا گفتم دیگه نمیتونم این لباسارو تحمل کنم. کوله من خیلی زیر بود. سر مسئولش داد زدم یا همین الان تحویلش میدی یا نمیذارم کاروان حرکت کنه. مستاصل کولهمو پیدا کرد و درآورد. بیچارهوار دنبال جایی میگشتم بتونم لباسایی که دو روز تو تنم پر خاک و عرق شده بودو عوض کنم. آخر سر هیچجا پیدا نکردم و راضیم کردن کوله رو تحویل بدم تا اسکان امشب. مسئول پیداش شده بود و ظاهراً حالا که کاروان جمع بودن، همه کارا به روال خودش برگشته بود. جمع شدیم و دیگه تو یه دسته واحد حرکت کردیم...
همیشه یاد اون بهونهگیریا و کمصبریا با خنده از سر حسرت و افسوس همراهه. (هیچ ارادهای برای ادامه دادنش بعد دو سال نبود. دیشب خواب اربعین دیدم. شیرین و خواستنی بود، همین)
امروز قصه حضرت مسلمو برای بچهها تعریف میکردم، بچهها خیلی سوال میپرسیدن. رها گفت خانوم سیهزار از صدوبیست خیلی بیشتره؟ گفتم آره عزیزم خیلی خیلی زیاده. قصه رسید به تنهایی مسلم وقتی تو مسجد برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد. رها گفت خانوم آدم اینجوری خیلی میترسه. گفتم آره ولی مسلم نترسید فقط ناراحت امام حسین بود. پانیذ یکباره با چشمای حیرتزدهای پرسید خانوم یعنی اونایی که امام حسینو کشتن قبلش آدمای خوبی بودن؟ دهانم بسته شد. به خوبی فکر کردم. گفتم آره خیلیاشون. اما ترسیدن، امام حسینو انتخاب نکردن. باران گفت خانوم نفرات امام حسین خیلی کم بودن. پانیذ گفت آدم خوبا طرف خدا رو انتخاب میکنن. و من؟ تمام مدت اشکبار به روضهای که از دهان بچهها بیرون میامد گوش کردم.
شاید مهدی برای کشف محجوب و دانستن راز واقعه، هر ثانیهی روز واقعه را بارها واکاوی کرده و پاسخ را یافته و اتفاقا آن را با همهی ما در میان گذاشته. اما شاید دیدن و فهمیدن پاسخ برای ما به آسانی او نبوده. فکر میکنم پاسخ پرسش او همان پرچمی است که در همهی عکسها، کنار همهی چهرهها، بالای سر خودش روی دیوار قرار گرفته است.
فکر میکنم مهدی فهمیده بود که پرسیدن «چرا»ی کاری که عباس در عاشورا میکند بیمعنی است. اگر معنای ایمان روشن باشد، کار عباس منطقیترین کار ممکن است، آنقدر منطقی که اصلاً سؤال کردن دربارهاش غیرمنطقی به نظر میرسد. عباس يقين دارد که کار درست را انجام میدهد. معنای مبارزه و تکهتکه شدن تن و جان دادنِ عباس در خودِ مسیر است. چرا باید مبارزه میکرد؟ چون همهی عمرش را زندگی کرده بود تا برسد به آن لحظه و آن مبارزه. آن لحظه همان چیزی بود که به همهی زندگیاش معنا میداد.
#رهیده 🍃
روایت "چهارگاه مهدی شادمانی"
فکر میکنم مهدی فهمیده بود که پرسیدن «چرا»ی کاری که عباس در عاشورا میکند بیمعنی است. اگر معنای ایمان روشن باشد، کار عباس منطقیترین کار ممکن است، آنقدر منطقی که اصلاً سؤال کردن دربارهاش غیرمنطقی به نظر میرسد. عباس يقين دارد که کار درست را انجام میدهد. معنای مبارزه و تکهتکه شدن تن و جان دادنِ عباس در خودِ مسیر است. چرا باید مبارزه میکرد؟ چون همهی عمرش را زندگی کرده بود تا برسد به آن لحظه و آن مبارزه. آن لحظه همان چیزی بود که به همهی زندگیاش معنا میداد.
#رهیده 🍃
روایت "چهارگاه مهدی شادمانی"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
شاید مهدی برای کشف محجوب و دانستن راز واقعه، هر ثانیهی روز واقعه را بارها واکاوی کرده و پاسخ را یافته و اتفاقا آن را با همهی ما در میان گذاشته. اما شاید دیدن و فهمیدن پاسخ برای ما به آسانی او نبوده. فکر میکنم پاسخ پرسش او همان پرچمی است که در همهی عکسها،…
هر سال محرم برای من از شب علیاکبر (ع) شروع میشود. شب هشتم. شب علیاکبر (ع) جان میدهد برای شروع. شب هشتم همان شبی است که چشمهام را میبندم و با گوشهام میبینم. این روضه گیرم میاندازد. روضهی پسر در کنار پدر. جانت را میگیرد و جانت میدهد. تکاندهنده است. به نظرم محرم را باید تکاندهنده شروع کرد.
#کآشوب 🍃
روایتِ " واحدِ شمیرانی"
از مرحوم مهدی شادمانی
#کآشوب 🍃
روایتِ " واحدِ شمیرانی"
از مرحوم مهدی شادمانی
[هنوز هم باور دارم اگر کسی خودش را به گوشهای از مجلس عزا میرساند دعوتنامه دارد.]
-همان-
-همان-
مهلت نفس کشیدن هم نیست. با موج جمعیت فرو میروم توی فرش پردهمانند آویزان ورودی بابالحسين. صورتم کشیده میشود به گلهای قالی. پرت میشوم توی راهپله و بارگاه. همانجا چشم راستم میبیند و دیگر نمیبیند. میچسبم به دیوارهای مرمر و تا زیارت را کامل، با لعنها و سلامهای مکرر، نمیخوانم تو نمیروم. موج جمعیت تکهتکهام کرده. یکهو میبینم هر تکهی وجودم دارد با کسی میرود تو. چیزی روی دوشم سنگینی نمیکند. هیچ شدهام. چه خوب که ادواتم را دور ریختند و بهم حالی کردند که این تو بهتر است از هر اباطیلی دور بمانم. نقاشی نکنم، ننویسم، فکر نکنم و یک هیچ کامل باشم. شکستهام و خردههایم را دیگران با خودشان حمل میکنند. از آنچه عمارت خودم میدانستم، چیزی باقی نمانده است. بیش از بیستوششهزار تکه شدهام در خردهآینهها. دیگر قابل ترسیم نیستم و آنچه به رسم در نیاید، به این سادگیها هم وصف نمیشود. فقط ضربآهنگهایی باقی مانده. نقطه نقطه، خط، خط، نقطه، خط، نقطه نقطه، خط خط.
#رهیده 🍃
روایتِ "آرایشاتْ حرام"
#رهیده 🍃
روایتِ "آرایشاتْ حرام"
زورآبادیها تا ظهر عاشورا به سر و سینه میزدند و بعد میگفتند «قتل بُریده شده.» یعنی کشتن حسين حتمی است. درست از این زمان تا غروب، همهی زورآباد روضه میشد. نه اینکه صدای روضه یا هیئت بیاید. برعکس، محلهای که همهی در و دیوار و کوچه و خیابانش صدا بود، ساکت میشد. ساکتترین محلهی شهر که اهالیاش انگار سالها پیش آن را ترک کرده بودند. همین سکوت غیرطبیعیْ گریهدارترین روضه بود. حسین چه کرده بود که حتی شلوغترین بچههای زورآباد هم گوشهای بیسروصدا، بغض کرده و ساکت مینشستند و منتظر میماندند تا خورشید عاشورا غروب کند و اذان سکوت سنگین محله را بشکند؟ حالا اگر مسجد زوّارآباد صبح قیامت جلویم را میگرفت، چه باید میگفتم؟ جا مانده و دیر رسیده بودم. کاروان رفته بود و باید منتظر میماندم تا سال بعد که به کربلا برسد و خیمهها دوباره برافراشته گردد.
#رهیده 🍃
روایتِ "الف محذوفه"
#رهیده 🍃
روایتِ "الف محذوفه"
میخواستم از مسافرم بپرسم سالهای باشکوهترِ این مجلسی که دارد میرود را دیده یا از آنهایی است که تازه کشفش کردهاند و باعث شلوغی این سالهایش شدهاند. یا لااقل اگر شبهای قبلش را رفته، حال حاجآقا چطور است و چه میگوید. آن دعای نمیدانم چندم صحیفهی سجادیه را که هزار سال داشت شرحش میداد تمام کرده یا نه. چون برای همین چیزها بود که به مجلس آقای فاطمینیا میرفتیم. برای داستانهای باربط و بیربطی که از خط اول دعایی که از صحیفه میخواند شروع میشدند و تا آخر مجلس ادامه مییافتند و صلوات حضرت صدیقهای که مجلس را با آن تمام میکرد و نمیدانم از کدام نسخه برداشته بود که آنطور که او میخواند جای دیگری پیدا نمیشد. برای لحنی که در شعرهای عربی داشت. تا سالها هر شعر عربیای را که میفهمیدیم و نمیفهمیدیم با همان لحن میخواندیم و شعرها زیباتر و ما عربیبلدتر به نظر میرسیدیم. زردیِ بالای لبهای پیرمرد میان ریش و سبیل سفیدش، جمع کردن سریع عبایش روی هم و جابهجا شدنش آنطور که چهارزانو مینشست روی منبر ما را درگیر کرده بود. میدانستیم شب هشتم قرار است برایمان کدام شعر را بخواند و ازمان قول بگیرد که خرجش نکنیم هر جایی و بگوید خودش هم، اگر مثل امشبی نبود، توان خواندن آن یک بیت را نداشت. شوخیهایی که روی منبر میکرد و چند دقیقه بعدش گریهی همهمان را در میآورد. آنجاهایی که صبر میکرد خندهی آدمهای پای منبر تمام شود و بعد دوباره شروع کند. چیزهایی که از استادش میگفت. از ریزهکاریهایی که از دنیای عارفان افشا میکرد. نقل کلمههای آقای قاضی. احوالی که فقط پامنبریهای پرشمار شبهای دههی اولش را مَحرمشان میدانست انگار.
#رهیده 🍃
روایتِ "در وطن خویش توریست"
[به یاد مرحوم حاجآقای فاطمینیا]
#رهیده 🍃
روایتِ "در وطن خویش توریست"
[به یاد مرحوم حاجآقای فاطمینیا]
دردناک است وقتی میخوانیم «یا لیتنا کنّا معکم.» چون در زبان عربی لیت برای آرزوی دستنیافتنی استفاده میشود. در دنیای گرفتارِ زمان، محال بودن این آرزو را شاید بشود انداخت گردن زمان. ولی فکر میکنم دلیل محال بودنش این نیست که زمان واقعه گذشته _چون عاشورای من میتواند همین امروز باشد_ بلکه محتوای واقعه است که آرزوی ما را محال میکند: مانند اصحاب حسین شدن آرزویی دستنیافتنی است. اصحاب حسین زمان را معنادار کردند. برخلاف من که هر سال، در مسجد بازار یا هیئت محل، پای حرفهای تکراری مینشینم و زمان را به تکرار میگذرانم.
#رهیده 🍃
روایتِ "وقت خون در مسجد ملک"
#رهیده 🍃
روایتِ "وقت خون در مسجد ملک"
Audio
[روضه دارد]
کربلا همهاش تماشایی است. نقاشی زیبایی که هیچوقت از تماشایش سیر نمیشوی، هر سال انگار از اول تکرار میشود. خودت را میزنی به نادانی که انگار آخرش را نمیدانی. هی انتظار میکشی شمر نظرش تغییر کند. ابنسعد منصرف شود. آنهمه آدم که دعوتنامه برای امام فرستادند، سر عقل بیایند. منتظری که لااقل امسال عباس و علیاکبر شهید نشوند، میگویی لااقل این بار به علیاصغر ششماهه رحم میکنند. منتظری کسی مردانگی کند و مخفیانه در دل شب آب را روی زنها و بچههای تشنه بگشاید. اگر از دستت بر بیاید، حتماً آخر این تراژدی غمناک را عوض میکنی.
#رهیده 🍃
روایتِ "تکلیف امشبتان تعزیه است"
کربلا همهاش تماشایی است. نقاشی زیبایی که هیچوقت از تماشایش سیر نمیشوی، هر سال انگار از اول تکرار میشود. خودت را میزنی به نادانی که انگار آخرش را نمیدانی. هی انتظار میکشی شمر نظرش تغییر کند. ابنسعد منصرف شود. آنهمه آدم که دعوتنامه برای امام فرستادند، سر عقل بیایند. منتظری که لااقل امسال عباس و علیاکبر شهید نشوند، میگویی لااقل این بار به علیاصغر ششماهه رحم میکنند. منتظری کسی مردانگی کند و مخفیانه در دل شب آب را روی زنها و بچههای تشنه بگشاید. اگر از دستت بر بیاید، حتماً آخر این تراژدی غمناک را عوض میکنی.
#رهیده 🍃
روایتِ "تکلیف امشبتان تعزیه است"
میگفت توی پاکستان هر کسی که شیعه است و امام حسین را دوست دارد، دوازده ماهِ سال جلوی خانهاش یک عَلَم میزند که نشانهی محبت به حضرت عباس است. هر محرم، پرچم کهنه را رنگ میکنند و پرچم نو را بالا میبرند. «با این علمها، از دور هم که نگاه کنی، یکی دوتا خونهی شیعه بین صدتا خونه میبینی. اینجا هم رسممون همینه. نه اینکه کسی بهمون گفته باشه.»
... میگفت از نوجوانی هیئت دارند. سالها بچهدار نمیشده و بعدها با نذر و نیاز به پیشگاه امام حسین، خدا پسری به او داده بود که اسمش را گذاشته بودند عطای حسین.
... این همه راه آمده بودند ایران که بتوانند گوشهای مجلس بگیرند. بنیاسدی بودند برای خودشان. حاشیهنشینهای بامعرفتی که دیگر نمیخواستند از ماجرای امام جدا بیفتند. یاد زیارت ناحیه افتادم. «سلام بر دورافتادگان از وطن.»
#رهیده 🍃
روایتِ "سلام بر دورافتادگان"
[به یاد قبیله بنیاسد که همچو دیروزی، پیکر امامنا حسین و شهدای طف رو دفن کردند]
... میگفت از نوجوانی هیئت دارند. سالها بچهدار نمیشده و بعدها با نذر و نیاز به پیشگاه امام حسین، خدا پسری به او داده بود که اسمش را گذاشته بودند عطای حسین.
... این همه راه آمده بودند ایران که بتوانند گوشهای مجلس بگیرند. بنیاسدی بودند برای خودشان. حاشیهنشینهای بامعرفتی که دیگر نمیخواستند از ماجرای امام جدا بیفتند. یاد زیارت ناحیه افتادم. «سلام بر دورافتادگان از وطن.»
#رهیده 🍃
روایتِ "سلام بر دورافتادگان"
[به یاد قبیله بنیاسد که همچو دیروزی، پیکر امامنا حسین و شهدای طف رو دفن کردند]
🔻پیتـوســ 🇮🇷 pinned «یجا که یادم نیست، حاج محمود ناله میزنه: یروزی منم برات میمیرم حسین، یروز منم میشم همون که تو میخوای... [همین]»
در مرورگرم میروم سراغ کلیدواژهی بعدی که ناگهان حدیثی چشمم را میگیرد. «به آنچه امیدش را نداری، امیدوارتر باش تا آنچه به آن امید داری.» سه بار از روی عربیاش میخوانم. بس نمیشود. باز میخوانم. چه جملهی عجیبی. در سایتهای دیگر میگردم و قبل و بعدش را پیدا میکنم. میگوید جناب موسی رفته بود آتش برای خانوادهاش بیاورد که خدا با او سخن گفت و پیامبر شد. جادوگران فرعون رفته بودند قدرت طاغوت را تحکیم کنند، اما مؤمن برگشتند. قلاب ذهنم گیر میکند بهش...
#رهیده 🍃
روایتِ "یک خانه برای چند نفر جا دارد"
#رهیده 🍃
روایتِ "یک خانه برای چند نفر جا دارد"
من و کمیل به این نتیجه میرسیم که قبل اذان به بینالحرمین نمیرسیم. به برایان که میگوییم، قیافهاش شبیه شجاعنوری فیلم روز واقعه میشود؛ همان سکانسی که عبداللّه از رسیدن به کربلا ناامید شده و میپرسد «خب حالا چه باید کرد؟» دست میگذارم روی شانهاش و میگویم دیگر هر جا شد میایستیم و زیارت میکنیم، مثل همهی آدمهایی که گوشهوکنار دارند همین کار را میکنند. برایان چشم میچرخاند و آدمهایی را میبیند که آرام مشغول زیارتاند و میپذیرد. انگار در این چند دقیقهی طلایی مانده تا اذان، تازه فهمیده که با رویدادی شبیه رویدادهای کشور خودش سروکار ندارد؛ فهمیده مفهوم رسیدن اینجا فرق میکند. از اتفاقی مرکزی، پردهبرداری آنی، شمارش معکوس یا انفجاری میان غریو جمعیت خبری نیست. انفجاری هم اگر هست، در قلب آدمهای گریانِ رو به امام ایستاده اتفاق میافتد.
#رهیده 🍃
روایتِ "نشانهای آفتابی برای سرزمینهای ابری"
#رهیده 🍃
روایتِ "نشانهای آفتابی برای سرزمینهای ابری"