🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
من رد نگاهشونو دنبال کردم. تو سلفی هیچکدوم به دوربین نگاه نکرده بودن. حتی به خودشون هم. نگاهشون تو عکس به صورت اون یکی بود.
الان دیدم کمی قبل تحویل سال ١۴٠٠ نوشته بودم "نمی‌دونم با چیز جدیدی که تنهایی ازم ساخته دقیقا چه غلطی باید بکنم" نوشته بودم "امیدوارم امشب/صبح که می‌خوابم زهره‌ای بیدار شه که چیزها براش فرق می‌کرد، اهمیت می‌داد، هیچوقت از جنگیدن دست نمی‌کشید و اینی که الان هستم نبود"
به یک‌سال و اندی که از اون روز گذشته فکر کردم. ماجراها و احوالات کشنده‌ای که طی دو سال قبلش داشتم یادم اومد. امیدم تا حد زیادی به واقعیت بدل شده. من باز اهمیت می‌دم. باز دست از جنگیدن نمی‌کشم. ولی با این همه هنوز نمی‌دونم با چیزی که تنهایی ازم ساخته چه غلطی باید بکنم. دیگه در دایره امنم هیچکس، مطلقا هیچکس باقی نمونده که بتونم باهاش روراست و بی‌پروا از درونم صحبت کنم بدون اینکه فکر کنم بعدش باهام چه شکلی می‌شه. خودسانسوریم به بالاترین حد خودش رسیده و ترجیح می‌دم حرف نزنم تا بخوام چیزی رو حذف و از گفتن همه‌اش صرف نظر کنم. از آدم‌ها، از خانواده‌ام، از دوست‌هام می‌ترسم. از آدم‌های جدید هم. مشکل اعتماد دارم. مشکل شناخت دارم. نمی‌تونم از احساسات واقعیم نسبت به آدم‌ها حرف بزنم. دلم می‌خواد به آدم‌ها برای لختی هم‌صحبتی اعتماد کنم ولی نمی‌تونم. به محض اینکه می‌فهمم کسی می‌خواد به درونم پی ببره ازش فاصله می‌گیرم. و دلخورم و راضی نیستم که متوقع باشم. حال رقت‌انگیز غریبگی‌ام رو این فضای ابری تلگرام که برای روزهای زیادی خونه‌ی کوچیکم بود هم بهبود نمی‌ده. این وسط تنها چیزی که قدرتمندانه خودنمایی می‌کنه میل شدید به کمک کردن به آدم‌هاست. اما همون هم به واسطه احتیاط در نزدیک شدن به آدم‌ها از عهده‌ام خارجه. نوشتم که بگم خداحافظ. اینجارو دوست دارم پس پاکش نمی‌کنم و شاید چیزی هم بهش اضافه کنم. شمارو هم دوست دارم. ولی حوصله ندارم و عمق تنهایی برام وسوسه‌برانگیز شده. تنهایی با همه سختیش حیرت‌انگیزه. می‌خوام رها کنم. رهای رها. و خب هنوز با همه دردم امید درمان است. حسینِ علی دستشو از رو سرم برنمی‌داره🍃
لگدمال کردن قلب چجوریه؟!
جوری که من با صبح رویش خداحافظی کردم.
Losing My Religion
R.E.M.
Oh life
Is bigger
It's bigger
And you, you are not me
The lengths that I will go to
The distance in your eyes
Oh no, I've said too much
I set it up
That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don't know if I can do it
Oh no I've said too much
I haven't said enough
...
#حسین_من
سیزدهم. تو آفتاب موندن و گرم و سرد شدنای زیاد منو ضعیف کرده بود. دسته به دسته راه افتادیم سمت طریق. حال و هوای خارق‌العاده‌ای بود. همون تو نجف کوله‌هامونو ازمون گرفتن و قرار شد هر اسکان تحویل بگیریم. البته هیچوقت اینقدر منظم پیش نرفت. رسیدیم به عمود اول. تو یه خونه ازمون با یه شیرینی گرم که جلوی خودمون از روغن درآوردن، پذیرایی کردن. هی موندیم هی موندیم و کم‌کم فهمیدیم رفتنی در کار نیست. اوضاع همینطور بیشتر بهم می‌ریخت. خبر که اومد بقیه رسیدن عمود ٢۵٠ دعواها و دادوبیداد و اعتراض زیاد شد. صاحب‌خانه به مسئول دسته ما گفت قصد دارید شب بمونید؟ قصد نداشتیم ولی مسئول ما درمونده شده بود ۵٠ تا دخترو شبی چطور ٢۵٠ تا عمود ببره. من دیگه حالم داشت آروم آروم بد می‌شد تا جایی که برامون ماشین گرفتن و منو با ون اول فرستادن. بارون اومده بود و همین باعث شد بدتر بشم و تب‌ولرز کنم. یکی از بچه‌ها موکب امام خمینی رو ردیف کرده بود. دکترشون یادم نیست کجا بود. چندتا کانکس بود و بقیه زیر آسمون خوابیده بودن. کانکسا پر بود ولی من و زهرارو بخاطر حال بد من تو کانکس جا دادن و تا صبح تب‌ولرزم افتاد. تا وقتی خوابم ببره همش فکر بنده خداهایی بودم که الان بیرون زیر بارون دارن سگ‌لرز می‌زنن و مریض‌تر از من می‌شن. صبح بیدارمون کردن و راه افتادیم. همینطوری کلی عمودو مفت از دست داده بودیم. همه دوست دارن کل طریقو پیاده برن. خیلی روز خوبی بود. خیلی هیجان‌زده بودیم. منم یه کیسه بزرگ هدیه برای بچه‌ها آورده بودم که از سنگینی تقسیمش کردیم تو کاروان و هرکی یه تعداد گرفت بده به این طفلای معصوم. همینطور کم‌کم عمودارو رفتیم و استراحت کردیم تا آخر وقت روز دوم طریق رسیدیم موکب امام رضا. ما خیلی دیر رسیده بودیم و موکبا هم برای خواب دیگه بعد نماز پر می‌شن. بدیش این بود با اون همه خادم هیچی نظم نداشت که حداقل آدمارو مرتب کنن. سر و ته هیچکس معلوم نبود و با اینکه خیلی مراقب بودیم احدی رو لگد نکنیم، تا برسیم به جایی که برامون گرفته بودن و از بقیه قسمتا جدا شده بود، دلتون نخواد مفصل فحش خوردیم و لعنت شنیدیم. خوابیدیم و روز بعد اول وقت من با عصبانیت رفتم کوله‌مو بگیرم و با بغض به زهرا گفتم دیگه نمی‌تونم این لباسارو تحمل کنم. کوله من خیلی زیر بود. سر مسئولش داد زدم یا همین الان تحویلش می‌دی یا نمی‌ذارم کاروان حرکت کنه. مستاصل کوله‌مو پیدا کرد و درآورد. بیچاره‌وار دنبال جایی می‌گشتم بتونم لباسایی که دو روز تو تنم پر خاک و عرق شده بودو عوض کنم. آخر سر هیچ‌جا پیدا نکردم و راضیم کردن کوله رو تحویل بدم تا اسکان امشب. مسئول پیداش شده بود و ظاهراً حالا که کاروان جمع بودن، همه کارا به روال خودش برگشته بود. جمع شدیم و دیگه تو یه دسته واحد حرکت کردیم...
همیشه یاد اون بهونه‌گیریا و کم‌صبریا با خنده از سر حسرت و افسوس همراهه. (هیچ اراده‌ای برای ادامه دادنش بعد دو سال نبود. دیشب خواب اربعین دیدم. شیرین و خواستنی بود، همین)
سلام خدا بر او و غم مقدسش
سلام خدا بر سینه‌سوختگان غریبی حسین
#وفاء_للحسین 🏴
امروز قصه حضرت مسلمو برای بچه‌ها تعریف می‌کردم، بچه‌ها خیلی سوال می‌پرسیدن. رها گفت خانوم سی‌هزار از صدوبیست خیلی بیشتره؟ گفتم آره عزیزم خیلی خیلی زیاده. قصه رسید به تنهایی مسلم وقتی تو مسجد برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد. رها گفت خانوم آدم اینجوری خیلی می‌ترسه. گفتم آره ولی مسلم نترسید فقط ناراحت امام حسین بود. پانیذ یکباره با چشمای حیرت‌زده‌ای پرسید خانوم یعنی اونایی که امام حسینو کشتن قبلش آدمای خوبی بودن؟ دهانم بسته شد. به خوبی فکر کردم. گفتم آره خیلیاشون. اما ترسیدن، امام حسینو انتخاب نکردن. باران گفت خانوم نفرات امام حسین خیلی کم بودن. پانیذ گفت آدم خوبا طرف خدا رو انتخاب می‌کنن. و من؟ تمام مدت اشک‌بار به روضه‌ای که از دهان بچه‌ها بیرون میامد گوش کردم.
[ترسیدن همه چیزو از دست بدن
اما نفهمیدن حسین همه چیزه...]
شاید مهدی برای کشف محجوب و دانستن راز واقعه، هر ثانیه‌ی روز واقعه را بارها واکاوی کرده و پاسخ را یافته و اتفاقا آن را با همه‌ی ما در میان گذاشته. اما شاید دیدن و فهمیدن پاسخ برای ما به آسانی او نبوده. فکر می‌کنم پاسخ پرسش او همان پرچمی است که در همه‌ی عکس‌ها، کنار همه‌ی چهره‌ها، بالای سر خودش روی دیوار قرار گرفته است.
فکر می‌کنم مهدی فهمیده بود که پرسیدن «چرا»ی کاری که عباس در عاشورا می‌کند بی‌معنی است. اگر معنای ایمان روشن باشد، کار عباس منطقی‌ترین کار ممکن است، آن‌قدر منطقی که اصلاً سؤال کردن درباره‌اش غیرمنطقی به نظر می‌رسد. عباس يقين دارد که کار درست را انجام می‌دهد. معنای مبارزه و تکه‌تکه شدن تن و جان دادنِ عباس در خودِ مسیر است. چرا باید مبارزه می‌کرد؟ چون همه‌ی عمرش را زندگی کرده بود تا برسد به آن لحظه و آن مبارزه. آن لحظه همان چیزی بود که به همه‌ی زندگی‌اش معنا می‌داد.

#رهیده 🍃
روایت "چهارگاه مهدی شادمانی"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
شاید مهدی برای کشف محجوب و دانستن راز واقعه، هر ثانیه‌ی روز واقعه را بارها واکاوی کرده و پاسخ را یافته و اتفاقا آن را با همه‌ی ما در میان گذاشته. اما شاید دیدن و فهمیدن پاسخ برای ما به آسانی او نبوده. فکر می‌کنم پاسخ پرسش او همان پرچمی است که در همه‌ی عکس‌ها،…
هر سال محرم برای من از شب علی‌اکبر (ع) شروع می‌شود. شب هشتم. شب علی‌اکبر (ع) جان می‌دهد برای شروع. شب هشتم همان شبی است که چشم‌هام را می‌بندم و با گوش‌هام می‌بینم. این روضه گیرم می‌اندازد. روضه‌ی پسر در کنار پدر. جانت را می‌گیرد و جانت می‌دهد. تکان‌دهنده است. به نظرم محرم را باید تکان‌دهنده شروع کرد.

#کآشوب 🍃
روایتِ " واحدِ شمیرانی"
از مرحوم مهدی شادمانی
[هنوز هم باور دارم اگر کسی خودش را به گوشه‌ای از مجلس عزا می‌رساند دعوت‌نامه دارد.]
-همان-
مهلت نفس کشیدن هم نیست. با موج جمعیت فرو می‌روم توی فرش پرده‌مانند آویزان ورودی باب‌الحسين. صورتم کشیده می‌شود به گل‌های قالی. پرت می‌شوم توی راه‌پله و بارگاه. همان‌جا چشم راستم می‌بیند و دیگر نمی‌بیند. می‌چسبم به دیوارهای مرمر و تا زیارت را کامل، با لعن‌ها و سلام‌های مکرر، نمی‌خوانم تو نمی‌روم. موج جمعیت تکه‌تکه‌ام کرده. یکهو می‌بینم هر تکه‌ی وجودم دارد با کسی می‌رود تو. چیزی روی دوشم سنگینی نمی‌کند. هیچ شده‌ام. چه خوب که ادواتم را دور ریختند و بهم حالی کردند که این تو بهتر است از هر اباطیلی دور بمانم. نقاشی نکنم، ننویسم، فکر نکنم و یک هیچ کامل باشم. شکسته‌ام و خرده‌هایم را دیگران با خودشان حمل می‌کنند. از آنچه عمارت خودم می‌دانستم، چیزی باقی نمانده است. بیش از بیست‌وشش‌هزار تکه شده‌ام در خرده‌آینه‌ها. دیگر قابل ترسیم نیستم و آنچه به رسم در نیاید، به این سادگی‌ها هم وصف نمی‌شود. فقط ضرب‌آهنگ‌هایی باقی مانده. نقطه نقطه، خط، خط، نقطه، خط، نقطه نقطه، خط خط.

#رهیده 🍃
روایتِ "آرایشاتْ حرام"
زورآبادی‌ها تا ظهر عاشورا به سر و سینه می‌زدند و بعد می‌گفتند «قتل بُریده شده.» یعنی کشتن حسين حتمی است. درست از این زمان تا غروب، همه‌ی زورآباد روضه می‌شد. نه این‌که صدای روضه یا هیئت بیاید. برعکس، محله‌ای که همه‌ی در و دیوار و کوچه و خیابانش صدا بود، ساکت می‌شد. ساکت‌ترین محله‌ی شهر که اهالی‌اش انگار سال‌ها پیش آن را ترک کرده بودند. همین سکوت غیرطبیعیْ گریه‌دارترین روضه بود. حسین چه کرده بود که حتی شلوغ‌ترین بچه‌های زورآباد هم گوشه‌ای بی‌سروصدا، بغض کرده و ساکت می‌نشستند و منتظر می‌ماندند تا خورشید عاشورا غروب کند و اذان سکوت سنگین محله را بشکند؟ حالا اگر مسجد زوّارآباد صبح قیامت جلویم را می‌گرفت، چه باید می‌گفتم؟ جا مانده و دیر رسیده بودم. کاروان رفته بود و باید منتظر می‌ماندم تا سال بعد که به کربلا برسد و خیمه‌ها دوباره برافراشته گردد.

#رهیده 🍃
روایتِ "الف محذوفه"