Davlatmand Kholov - Shahe Khorasaniam :: Doostiha.IR ::
Davlatmand Kholov
نمیدونم کی باز این حکایت دلدادگی رو در حرمت گوش بدم. ولی روزهای زیادیه که میدونم تنها دلتنگتم. روزهای زیادیه هیچ با خودم کلنجار نمیرم که قراره چی بگم و باز روم نشه، چون فقط دلتنگ خودتم. نمیدونم انقدری که من برنامهریزی کردم مهلت هم دارم یا نه. ولی اینطوریه که هر بار چشمام رو میبندم، خودمو میبینم که پابرهنه و افتاده از پایین پا وارد میشم، تکیه میدم به دیوار و گوش میدمش و هقهق خسته و داغونم حرمتو پر میکنه. خودمو میبینم که انگار دست گذاشتی رو سرم. خودمو میبینم دنبال تو، پیدا شده، روشن...
این شبا برامون شبای سختیه. پارسال این موقعا خوفورجا رو زندگی میکردیم. بین تهران و کرج در رفتوآمد بودیم. پیام رو تخت آی سی یو میخواست راحت شه و ما دل نمیکندیم. التماس حراست و پرستارا رو میکردیم برای یه لحظه دیدنش. انگار قرار بود به صدای یکیمون جواب بده. دعایی نموند که نخونیم. خانواده هرجور که فکر میکرد یک صدا خدارو صدا میزد. به پیامبرا و اماما قسمش میداد. هنوز آخرین تصویر پیام تو ذهنم یه صورت آروم و مظلومه. چیزی که از بچگی تا اون روز ازش ندیده بودم. دستاش سرد و بیجون بود وقتی داشتم تربتو میذاشتم تو مشتش. باطنی راست میگه امید آخرین سنگره و نباید همینجوری این کلمه رو برای همه چیز به کارش برد. ما حلاوت امید واقعی رو چشیدیم وقتی مغزش واکنش نشون داد و تونستیم تولد بچهشو با خوشحالی بگیریم و شبونه بیایم تهران و بهت واقعی رو هم تجربه کردیم وقتی صبحش با خبر داغش از خواب بیدار شدیم. باورش سخته یک سال شده دنیای زندگیمون فرق میکنه. دلم گاه و بیگاه براش تنگ میشه. فکر میکنم الان چه حالی داره. یادم میاد وقتی گذاشتیمش تو خاک و همه رفتن فقط سپرده بودمش به حسین که بهش سخت نگیرن. عین وقتی مطمئن بودم تربت تو دستش باشه آقا میاد بالا سرش و حتماً اومده بود. یادمه عرق سرد ترس از مرگو بالای سراشیبی قبر. همه این یک سال پسرش جگرمونو سوزوند با تک تک حرفا و رفتارایی که عین پدرش بود. و مظلومیتش، بچه یتیما یه طور عجیبی مظلومن. نمیدونم چقدر دیگه زنده خواهم بود. نمیدونم وقتی مرگ رو ملاقات میکنم چه حال و روزی دارم. تنها میدونم که دوست دارم تربت تو دستام باشه. منتظر و چشم به راه...
اگر جوان عزیز مارو فاتحهای مهمان کنید محبته🍃
اگر جوان عزیز مارو فاتحهای مهمان کنید محبته🍃
از در اتاق اومدم بیرون و حواسم به راهرو نبود. یه صدایی از پشت سرم گفت بدو برو! برگشتم و به ته سالن نگاه کردم و گفتم به به به به! علی آقای گل! خوش اومدی. داشت غذا میخورد. گفت سلام خانوم خوبی؟ حال و احوال کردیم و گفتم دلم برات تنگ شده بود، خوب کردی اومدی.
دیشب به زهرا گفته بودم بیا! حالا فردا علی میاد. یاد پیام میفتم و نمیتونم خودمو نگه دارم. سر نهار آخر بغضم ترکیده بود و نصفه ول کرده بودم غذامو. علی رو که دیدم حالم خوب شد ولی. بیهوا لپشو کشیدم و به خودم قول دادم دیگه این کارو نکنم. گفتم علی دیگه بزرگ شدی نمیشه لپتو بکشم. گفت پس کوچیک بمونم؟ گفتم همه بزرگ میشن ولی بعضی آدمام هستن هر چقدر سنشون زیاد بشه بازم بزرگ نمیشن و غرق فکر شدم. اومد و از اوضاع و احوالشون گفت. یکم باهام درددل کرد و رفت. همه حواسم بود وقتی بهش نگاه میکنم و لبخند میزنم، برام علی باشه نه پیام. فقط علی رو دوست داشته باشم نه علیِ شبیهِ پیامو. صادقانهش اینه که تلاش کردم و نمیدونم در درونم چقدر موفق بودم.
دیشب به زهرا گفته بودم بیا! حالا فردا علی میاد. یاد پیام میفتم و نمیتونم خودمو نگه دارم. سر نهار آخر بغضم ترکیده بود و نصفه ول کرده بودم غذامو. علی رو که دیدم حالم خوب شد ولی. بیهوا لپشو کشیدم و به خودم قول دادم دیگه این کارو نکنم. گفتم علی دیگه بزرگ شدی نمیشه لپتو بکشم. گفت پس کوچیک بمونم؟ گفتم همه بزرگ میشن ولی بعضی آدمام هستن هر چقدر سنشون زیاد بشه بازم بزرگ نمیشن و غرق فکر شدم. اومد و از اوضاع و احوالشون گفت. یکم باهام درددل کرد و رفت. همه حواسم بود وقتی بهش نگاه میکنم و لبخند میزنم، برام علی باشه نه پیام. فقط علی رو دوست داشته باشم نه علیِ شبیهِ پیامو. صادقانهش اینه که تلاش کردم و نمیدونم در درونم چقدر موفق بودم.
امشب "نا" رو شروع کردم. من از فدک در تاریخ شیفتهٔ شخصیت شهیدمحمدباقرصدر شده بودم. هنوز برام همه چیز دربارهٔ او اعجابآوره. و اگر نیاز به خواب نداشتم، امشب این کتابو زمین نمیگذاشتم. محمدباقر صدر زیبا و روشنه. زندگی مملو از ظرافت و دقت و توجه و علم و مبارزهش به وجد میارم. گمونم قدر بزرگی رو از دست میده هر کسی که با او آشنا نشه...
آلما برام عکس دشت بابونه فرستاده.
با پسزمینه آبی بیانتهای آسمون.
آدمهای اهل جزئیات رو دوست دارم.
اونها توجه میکنن...
با پسزمینه آبی بیانتهای آسمون.
آدمهای اهل جزئیات رو دوست دارم.
اونها توجه میکنن...
من رد نگاهشونو دنبال کردم. تو سلفی هیچکدوم به دوربین نگاه نکرده بودن. حتی به خودشون هم. نگاهشون تو عکس به صورت اون یکی بود.
الان دیدم کمی قبل تحویل سال ١۴٠٠ نوشته بودم "نمیدونم با چیز جدیدی که تنهایی ازم ساخته دقیقا چه غلطی باید بکنم" نوشته بودم "امیدوارم امشب/صبح که میخوابم زهرهای بیدار شه که چیزها براش فرق میکرد، اهمیت میداد، هیچوقت از جنگیدن دست نمیکشید و اینی که الان هستم نبود"
به یکسال و اندی که از اون روز گذشته فکر کردم. ماجراها و احوالات کشندهای که طی دو سال قبلش داشتم یادم اومد. امیدم تا حد زیادی به واقعیت بدل شده. من باز اهمیت میدم. باز دست از جنگیدن نمیکشم. ولی با این همه هنوز نمیدونم با چیزی که تنهایی ازم ساخته چه غلطی باید بکنم. دیگه در دایره امنم هیچکس، مطلقا هیچکس باقی نمونده که بتونم باهاش روراست و بیپروا از درونم صحبت کنم بدون اینکه فکر کنم بعدش باهام چه شکلی میشه. خودسانسوریم به بالاترین حد خودش رسیده و ترجیح میدم حرف نزنم تا بخوام چیزی رو حذف و از گفتن همهاش صرف نظر کنم. از آدمها، از خانوادهام، از دوستهام میترسم. از آدمهای جدید هم. مشکل اعتماد دارم. مشکل شناخت دارم. نمیتونم از احساسات واقعیم نسبت به آدمها حرف بزنم. دلم میخواد به آدمها برای لختی همصحبتی اعتماد کنم ولی نمیتونم. به محض اینکه میفهمم کسی میخواد به درونم پی ببره ازش فاصله میگیرم. و دلخورم و راضی نیستم که متوقع باشم. حال رقتانگیز غریبگیام رو این فضای ابری تلگرام که برای روزهای زیادی خونهی کوچیکم بود هم بهبود نمیده. این وسط تنها چیزی که قدرتمندانه خودنمایی میکنه میل شدید به کمک کردن به آدمهاست. اما همون هم به واسطه احتیاط در نزدیک شدن به آدمها از عهدهام خارجه. نوشتم که بگم خداحافظ. اینجارو دوست دارم پس پاکش نمیکنم و شاید چیزی هم بهش اضافه کنم. شمارو هم دوست دارم. ولی حوصله ندارم و عمق تنهایی برام وسوسهبرانگیز شده. تنهایی با همه سختیش حیرتانگیزه. میخوام رها کنم. رهای رها. و خب هنوز با همه دردم امید درمان است. حسینِ علی دستشو از رو سرم برنمیداره🍃
به یکسال و اندی که از اون روز گذشته فکر کردم. ماجراها و احوالات کشندهای که طی دو سال قبلش داشتم یادم اومد. امیدم تا حد زیادی به واقعیت بدل شده. من باز اهمیت میدم. باز دست از جنگیدن نمیکشم. ولی با این همه هنوز نمیدونم با چیزی که تنهایی ازم ساخته چه غلطی باید بکنم. دیگه در دایره امنم هیچکس، مطلقا هیچکس باقی نمونده که بتونم باهاش روراست و بیپروا از درونم صحبت کنم بدون اینکه فکر کنم بعدش باهام چه شکلی میشه. خودسانسوریم به بالاترین حد خودش رسیده و ترجیح میدم حرف نزنم تا بخوام چیزی رو حذف و از گفتن همهاش صرف نظر کنم. از آدمها، از خانوادهام، از دوستهام میترسم. از آدمهای جدید هم. مشکل اعتماد دارم. مشکل شناخت دارم. نمیتونم از احساسات واقعیم نسبت به آدمها حرف بزنم. دلم میخواد به آدمها برای لختی همصحبتی اعتماد کنم ولی نمیتونم. به محض اینکه میفهمم کسی میخواد به درونم پی ببره ازش فاصله میگیرم. و دلخورم و راضی نیستم که متوقع باشم. حال رقتانگیز غریبگیام رو این فضای ابری تلگرام که برای روزهای زیادی خونهی کوچیکم بود هم بهبود نمیده. این وسط تنها چیزی که قدرتمندانه خودنمایی میکنه میل شدید به کمک کردن به آدمهاست. اما همون هم به واسطه احتیاط در نزدیک شدن به آدمها از عهدهام خارجه. نوشتم که بگم خداحافظ. اینجارو دوست دارم پس پاکش نمیکنم و شاید چیزی هم بهش اضافه کنم. شمارو هم دوست دارم. ولی حوصله ندارم و عمق تنهایی برام وسوسهبرانگیز شده. تنهایی با همه سختیش حیرتانگیزه. میخوام رها کنم. رهای رها. و خب هنوز با همه دردم امید درمان است. حسینِ علی دستشو از رو سرم برنمیداره🍃
Homayoun Shajarian - Kooli
Homayoun Shajarian - نیک موزیک
با خود تو را نبرده...
Losing My Religion
R.E.M.
Oh life
Is bigger
It's bigger
And you, you are not me
The lengths that I will go to
The distance in your eyes
Oh no, I've said too much
I set it up
That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don't know if I can do it
Oh no I've said too much
I haven't said enough
...
Is bigger
It's bigger
And you, you are not me
The lengths that I will go to
The distance in your eyes
Oh no, I've said too much
I set it up
That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don't know if I can do it
Oh no I've said too much
I haven't said enough
...