دلخوشی ما آدمهای معمولی همینطوری است. اینکه بعد از ختم انعام بگوییم دختردایی لطفاً دو خط روضهٔ آقا امام حسن هم بخوانید و به آسمان طوفانی شش عصر نگاه کنیم و برای غریبی امام کریممان اشک بریزیم. ما آدمهای معمولی، آدمهای روضههای دو دقیقهای و جمع و جوریم. دنبال بهانه که به اندازه چندقطره اشک به شما متصل شویم...
[دست ما گير كه در ورطهی غم میافتيم
ياد ما باش، كه ما ياد تو كم میافتيم]
[دست ما گير كه در ورطهی غم میافتيم
ياد ما باش، كه ما ياد تو كم میافتيم]
کاندیدای شورای صنفیمون یه عکس تبلیغاتی گذاشته که توش سوار خره، بهتر از این نمیتونستم تشویق بشم به کسی رای بدم :)))
از مردایی که به هر طریق بیربط و چندشآوری سعی میکنن سر حرفو باهات باز کنن بیزارم.
Davlatmand Kholov - Shahe Khorasaniam :: Doostiha.IR ::
Davlatmand Kholov
نمیدونم کی باز این حکایت دلدادگی رو در حرمت گوش بدم. ولی روزهای زیادیه که میدونم تنها دلتنگتم. روزهای زیادیه هیچ با خودم کلنجار نمیرم که قراره چی بگم و باز روم نشه، چون فقط دلتنگ خودتم. نمیدونم انقدری که من برنامهریزی کردم مهلت هم دارم یا نه. ولی اینطوریه که هر بار چشمام رو میبندم، خودمو میبینم که پابرهنه و افتاده از پایین پا وارد میشم، تکیه میدم به دیوار و گوش میدمش و هقهق خسته و داغونم حرمتو پر میکنه. خودمو میبینم که انگار دست گذاشتی رو سرم. خودمو میبینم دنبال تو، پیدا شده، روشن...
این شبا برامون شبای سختیه. پارسال این موقعا خوفورجا رو زندگی میکردیم. بین تهران و کرج در رفتوآمد بودیم. پیام رو تخت آی سی یو میخواست راحت شه و ما دل نمیکندیم. التماس حراست و پرستارا رو میکردیم برای یه لحظه دیدنش. انگار قرار بود به صدای یکیمون جواب بده. دعایی نموند که نخونیم. خانواده هرجور که فکر میکرد یک صدا خدارو صدا میزد. به پیامبرا و اماما قسمش میداد. هنوز آخرین تصویر پیام تو ذهنم یه صورت آروم و مظلومه. چیزی که از بچگی تا اون روز ازش ندیده بودم. دستاش سرد و بیجون بود وقتی داشتم تربتو میذاشتم تو مشتش. باطنی راست میگه امید آخرین سنگره و نباید همینجوری این کلمه رو برای همه چیز به کارش برد. ما حلاوت امید واقعی رو چشیدیم وقتی مغزش واکنش نشون داد و تونستیم تولد بچهشو با خوشحالی بگیریم و شبونه بیایم تهران و بهت واقعی رو هم تجربه کردیم وقتی صبحش با خبر داغش از خواب بیدار شدیم. باورش سخته یک سال شده دنیای زندگیمون فرق میکنه. دلم گاه و بیگاه براش تنگ میشه. فکر میکنم الان چه حالی داره. یادم میاد وقتی گذاشتیمش تو خاک و همه رفتن فقط سپرده بودمش به حسین که بهش سخت نگیرن. عین وقتی مطمئن بودم تربت تو دستش باشه آقا میاد بالا سرش و حتماً اومده بود. یادمه عرق سرد ترس از مرگو بالای سراشیبی قبر. همه این یک سال پسرش جگرمونو سوزوند با تک تک حرفا و رفتارایی که عین پدرش بود. و مظلومیتش، بچه یتیما یه طور عجیبی مظلومن. نمیدونم چقدر دیگه زنده خواهم بود. نمیدونم وقتی مرگ رو ملاقات میکنم چه حال و روزی دارم. تنها میدونم که دوست دارم تربت تو دستام باشه. منتظر و چشم به راه...
اگر جوان عزیز مارو فاتحهای مهمان کنید محبته🍃
اگر جوان عزیز مارو فاتحهای مهمان کنید محبته🍃
از در اتاق اومدم بیرون و حواسم به راهرو نبود. یه صدایی از پشت سرم گفت بدو برو! برگشتم و به ته سالن نگاه کردم و گفتم به به به به! علی آقای گل! خوش اومدی. داشت غذا میخورد. گفت سلام خانوم خوبی؟ حال و احوال کردیم و گفتم دلم برات تنگ شده بود، خوب کردی اومدی.
دیشب به زهرا گفته بودم بیا! حالا فردا علی میاد. یاد پیام میفتم و نمیتونم خودمو نگه دارم. سر نهار آخر بغضم ترکیده بود و نصفه ول کرده بودم غذامو. علی رو که دیدم حالم خوب شد ولی. بیهوا لپشو کشیدم و به خودم قول دادم دیگه این کارو نکنم. گفتم علی دیگه بزرگ شدی نمیشه لپتو بکشم. گفت پس کوچیک بمونم؟ گفتم همه بزرگ میشن ولی بعضی آدمام هستن هر چقدر سنشون زیاد بشه بازم بزرگ نمیشن و غرق فکر شدم. اومد و از اوضاع و احوالشون گفت. یکم باهام درددل کرد و رفت. همه حواسم بود وقتی بهش نگاه میکنم و لبخند میزنم، برام علی باشه نه پیام. فقط علی رو دوست داشته باشم نه علیِ شبیهِ پیامو. صادقانهش اینه که تلاش کردم و نمیدونم در درونم چقدر موفق بودم.
دیشب به زهرا گفته بودم بیا! حالا فردا علی میاد. یاد پیام میفتم و نمیتونم خودمو نگه دارم. سر نهار آخر بغضم ترکیده بود و نصفه ول کرده بودم غذامو. علی رو که دیدم حالم خوب شد ولی. بیهوا لپشو کشیدم و به خودم قول دادم دیگه این کارو نکنم. گفتم علی دیگه بزرگ شدی نمیشه لپتو بکشم. گفت پس کوچیک بمونم؟ گفتم همه بزرگ میشن ولی بعضی آدمام هستن هر چقدر سنشون زیاد بشه بازم بزرگ نمیشن و غرق فکر شدم. اومد و از اوضاع و احوالشون گفت. یکم باهام درددل کرد و رفت. همه حواسم بود وقتی بهش نگاه میکنم و لبخند میزنم، برام علی باشه نه پیام. فقط علی رو دوست داشته باشم نه علیِ شبیهِ پیامو. صادقانهش اینه که تلاش کردم و نمیدونم در درونم چقدر موفق بودم.
امشب "نا" رو شروع کردم. من از فدک در تاریخ شیفتهٔ شخصیت شهیدمحمدباقرصدر شده بودم. هنوز برام همه چیز دربارهٔ او اعجابآوره. و اگر نیاز به خواب نداشتم، امشب این کتابو زمین نمیگذاشتم. محمدباقر صدر زیبا و روشنه. زندگی مملو از ظرافت و دقت و توجه و علم و مبارزهش به وجد میارم. گمونم قدر بزرگی رو از دست میده هر کسی که با او آشنا نشه...
آلما برام عکس دشت بابونه فرستاده.
با پسزمینه آبی بیانتهای آسمون.
آدمهای اهل جزئیات رو دوست دارم.
اونها توجه میکنن...
با پسزمینه آبی بیانتهای آسمون.
آدمهای اهل جزئیات رو دوست دارم.
اونها توجه میکنن...