دکتر دهقان محبوبم رو دیدم و آلام روحیم در دم برطرف شد. کاش همه دکترا انقدر نازنین و زیبا و لطیف و باشخصیت و محترم بودن🥲
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دکتر دهقان محبوبم رو دیدم و آلام روحیم در دم برطرف شد. کاش همه دکترا انقدر نازنین و زیبا و لطیف و باشخصیت و محترم بودن🥲
حیفم میاد بیشتر ازش نگم! اون انسان فوقالعادهایه. از بهترین انسانهایی که در تمام ربع قرن زندگیم دیدم. اون حواسش هست به چه مرزهایی وارد نشه. حواسش هست به چهارچوبهات احترام بگذاره. حواسش به انتخاب کلماتش هست. مهمتر از همه با تمام وجودش بهت توجه میکنه. تو کاملا حضورش رو حس میکنی. به حرکت لبها، چشمها، حالات چهرهات دقیق توجه میکنه و با صورتش و چشماش بهت واکنش نشون میده. حتی برای یک ثانیه احساس نمیکنی حواسش جای دیگهایه. چیزی که خیلی از ما برای تمام زندگیمون میخوایم اینه که کسی گاهی برای چند دقیقه تمام حواسش به ما باشه و بهمون توجه کنه. دکتر مراقبه که چه سوالی بپرسه! میپرسه بدنت چطوره؟ و دقیقا میدونی چی جواب بدی. میپرسه حال درونت، روحت چطوره؟ و باز سردرگم نمیشی. وقتی میگم خواب باکیفیتی ندارم و نمیتونم بخوابم فقط میپرسه زیاد فکر و خیال میکنی؟ و ابایی ندارم بگم به محض اینکه سرم خلوت میشه. و بعدش نمیره سمت تحریک نقاط حساسیتم و نمیپرسه به چی؟ اونقدری پیش میره که خودت میخوای و اذیت نمیشی. میتونم با خیال راحت براش بگم وقتی کنار بچههام و یا کارهایی که دوست دارم رو انجام میدم کاملا خوبم و شبها قبل خواب وقتی از همه چیز فارغ میشم تاریکی غم به وضوح حضورش رو یادآوری میکنه و نگران نمیشم که عجیب برخورد کنه. راهحلهاش عجیب نیست. وقتی میگی اهل دارو نیستم مجبورت نمیکنه. راهحلش حول محور مراقبت و ورزش و طبیعته. میتونی آخرش با نهایت صداقت بگی الان که شمارو دیدم حالم خیلی بهتره. این مرد واقعاً دوستداشتنیه 💙🍃
[گفت اون طرف این شک چیزی نیست تا تو توی اون سقوط کنی.]روی ماه خداوند را ببوس - ١۴٠١/٠٢/٢٢
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[گفت اون طرف این شک چیزی نیست تا تو توی اون سقوط کنی.] روی ماه خداوند را ببوس - ١۴٠١/٠٢/٢٢
بیاندازه غریبانه دوستش داشتم💙🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
کربلایی حسین طاهری – زمینه | یه کنج از حرم
بهم جا بده. به این کوچکِ تنها.
مجتبی شکوری تو رادیو راه میگه «عشق به رسمیت شناختن یه انسان دیگه با جهان منحصربفرد خودشه.»
دلخوشی ما آدمهای معمولی همینطوری است. اینکه بعد از ختم انعام بگوییم دختردایی لطفاً دو خط روضهٔ آقا امام حسن هم بخوانید و به آسمان طوفانی شش عصر نگاه کنیم و برای غریبی امام کریممان اشک بریزیم. ما آدمهای معمولی، آدمهای روضههای دو دقیقهای و جمع و جوریم. دنبال بهانه که به اندازه چندقطره اشک به شما متصل شویم...
[دست ما گير كه در ورطهی غم میافتيم
ياد ما باش، كه ما ياد تو كم میافتيم]
[دست ما گير كه در ورطهی غم میافتيم
ياد ما باش، كه ما ياد تو كم میافتيم]
کاندیدای شورای صنفیمون یه عکس تبلیغاتی گذاشته که توش سوار خره، بهتر از این نمیتونستم تشویق بشم به کسی رای بدم :)))
از مردایی که به هر طریق بیربط و چندشآوری سعی میکنن سر حرفو باهات باز کنن بیزارم.
Davlatmand Kholov - Shahe Khorasaniam :: Doostiha.IR ::
Davlatmand Kholov
نمیدونم کی باز این حکایت دلدادگی رو در حرمت گوش بدم. ولی روزهای زیادیه که میدونم تنها دلتنگتم. روزهای زیادیه هیچ با خودم کلنجار نمیرم که قراره چی بگم و باز روم نشه، چون فقط دلتنگ خودتم. نمیدونم انقدری که من برنامهریزی کردم مهلت هم دارم یا نه. ولی اینطوریه که هر بار چشمام رو میبندم، خودمو میبینم که پابرهنه و افتاده از پایین پا وارد میشم، تکیه میدم به دیوار و گوش میدمش و هقهق خسته و داغونم حرمتو پر میکنه. خودمو میبینم که انگار دست گذاشتی رو سرم. خودمو میبینم دنبال تو، پیدا شده، روشن...
این شبا برامون شبای سختیه. پارسال این موقعا خوفورجا رو زندگی میکردیم. بین تهران و کرج در رفتوآمد بودیم. پیام رو تخت آی سی یو میخواست راحت شه و ما دل نمیکندیم. التماس حراست و پرستارا رو میکردیم برای یه لحظه دیدنش. انگار قرار بود به صدای یکیمون جواب بده. دعایی نموند که نخونیم. خانواده هرجور که فکر میکرد یک صدا خدارو صدا میزد. به پیامبرا و اماما قسمش میداد. هنوز آخرین تصویر پیام تو ذهنم یه صورت آروم و مظلومه. چیزی که از بچگی تا اون روز ازش ندیده بودم. دستاش سرد و بیجون بود وقتی داشتم تربتو میذاشتم تو مشتش. باطنی راست میگه امید آخرین سنگره و نباید همینجوری این کلمه رو برای همه چیز به کارش برد. ما حلاوت امید واقعی رو چشیدیم وقتی مغزش واکنش نشون داد و تونستیم تولد بچهشو با خوشحالی بگیریم و شبونه بیایم تهران و بهت واقعی رو هم تجربه کردیم وقتی صبحش با خبر داغش از خواب بیدار شدیم. باورش سخته یک سال شده دنیای زندگیمون فرق میکنه. دلم گاه و بیگاه براش تنگ میشه. فکر میکنم الان چه حالی داره. یادم میاد وقتی گذاشتیمش تو خاک و همه رفتن فقط سپرده بودمش به حسین که بهش سخت نگیرن. عین وقتی مطمئن بودم تربت تو دستش باشه آقا میاد بالا سرش و حتماً اومده بود. یادمه عرق سرد ترس از مرگو بالای سراشیبی قبر. همه این یک سال پسرش جگرمونو سوزوند با تک تک حرفا و رفتارایی که عین پدرش بود. و مظلومیتش، بچه یتیما یه طور عجیبی مظلومن. نمیدونم چقدر دیگه زنده خواهم بود. نمیدونم وقتی مرگ رو ملاقات میکنم چه حال و روزی دارم. تنها میدونم که دوست دارم تربت تو دستام باشه. منتظر و چشم به راه...
اگر جوان عزیز مارو فاتحهای مهمان کنید محبته🍃
اگر جوان عزیز مارو فاتحهای مهمان کنید محبته🍃