چندوقتی هست که نفیسهسادات موسوی درباره افسردگی، کوتاه و قابل تأمل اشاره میکنه، تو ترجمان چندتا مقاله دربارهش خوندم و منصوره مصطفیزاده تو صفحهاش درباره افسردگی نوشت. خاطرم اومد سال ٩۵ یک ماهی باهاش دستوپنجه نرم کردم. توصیفات منصوره مصطفیزاده رو میتونستم به یاد بیارم. تاریکی و سیاهی محض. غم فزایندهای که از درون به تو غالب میشه، زمینت میزنه و جلوی چشماتو محکم میگیره تا هیچ نوری نبینی. من با افسردگی شدید فقط یکماه درگیر بودم. مجاب شدم برم پیش مشاوره و اون ارجاعم داد. روزی که روانپزشک بهم قرص داد دیدم فقط ١٩ سالمه، ترم یک دانشگاهم و دیگه نمیخندم. دو روز قرصهامو مصرف کردم و از پا افتادم. داروها خوابآور بودن و من دیگه زندگی نمیکردم. نمیتونستم از خواب بیدار بشم که اصلاً کاری کنم و به دانشگاهم نمیرسیدم. بعد سه روز با خودم فکر کردم. گفتم این چیزی بود که میخواستی بشی؟ این چیزیه که از شور و شوقت مونده؟ میخوای اینطوری ادامه بدی بقیه راهو؟ و به خودم قول دادم خوب بشم. قول دادم و تو حرکتی که مطلقاً به کسی پیشنهادش نمیکنم، همه داروهامو ریختم تو توالت. به سختی از جام پاشدم و فقط به "زندگی کردن" فکر کردم. اینکه بدونی افسردگیت به شدتی رسیده که باید تو روند درمان از دارو استفاده کنی ولی درمانو پس بزنی کار عاقلانهای نیست و بهش معترفم و جداً پیشنهاد میکنم استفادهٔ تحت دستور پزشک از داروهای درمان بیماریهای روحی و روانی رو تابو ندونید. من از اونموقع خودمو به چیزهایی پیوند زدم که برام یادآور امید و روشنایی و رشد بودن؛ به گل و گیاه، به فعالیت و پویایی، به کتابها. درواقع از اون موقع بود که کتابخون شدم. همه اینها برام طنابهایی بودن که از تاریکی نجاتم میدادن و بعد عاشقشون شدم. بعدتر و تو تجربهٔ سنگین شکست عاطفی، من غم و حزن وحشتناکتری رو چشیدم؛ چیزی که هنوز یادآوریش انرژیمو میگیره و رنج و دردش برام مثل شکستن همه استخوانهامه. ولی دیگه اون درجه از افسردگی رو تجربه نکردم. حالتی که انگار جلوی اون سطح ایمن شده باشم به واسطه آگاهی نسبت به افسردگی و دلایلش و به واسطه پیدا کردن چیزهایی که عمیقاً حالم رو خوب میکرد و دلم رو روشن. چندشب پیش تو بحثی زهرا بهم گفت تو خودتم افسردگی داری و من انکار نکردم. گفتم همهٔ ما حدی از افسردگی رو تجربه میکنیم و مهم اینه حواسمون باشه توش غرق نشیم. هربار که دارم تو غم غرق میشم یاد اون تصمیم میفتم، که میخوام زندگی کنم و تلاش میکنم تسلیم نشم. اینارو نوشتم که بگم افسردگی خیلی چراغ خاموشه، حواستون به ویتامینای بدنتون باشه (مخصوصاً خانمها) ، به سلامت زندگیتون، روانتون، روابطتون، امیدهاتون، غمهاتون. از روشنیهای زندگیتون مراقبت کنید و پرورششون بدید. از مشاوره نترسید و بد ندونید. و همینا.
دکتر دهقان محبوبم رو دیدم و آلام روحیم در دم برطرف شد. کاش همه دکترا انقدر نازنین و زیبا و لطیف و باشخصیت و محترم بودن🥲
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دکتر دهقان محبوبم رو دیدم و آلام روحیم در دم برطرف شد. کاش همه دکترا انقدر نازنین و زیبا و لطیف و باشخصیت و محترم بودن🥲
حیفم میاد بیشتر ازش نگم! اون انسان فوقالعادهایه. از بهترین انسانهایی که در تمام ربع قرن زندگیم دیدم. اون حواسش هست به چه مرزهایی وارد نشه. حواسش هست به چهارچوبهات احترام بگذاره. حواسش به انتخاب کلماتش هست. مهمتر از همه با تمام وجودش بهت توجه میکنه. تو کاملا حضورش رو حس میکنی. به حرکت لبها، چشمها، حالات چهرهات دقیق توجه میکنه و با صورتش و چشماش بهت واکنش نشون میده. حتی برای یک ثانیه احساس نمیکنی حواسش جای دیگهایه. چیزی که خیلی از ما برای تمام زندگیمون میخوایم اینه که کسی گاهی برای چند دقیقه تمام حواسش به ما باشه و بهمون توجه کنه. دکتر مراقبه که چه سوالی بپرسه! میپرسه بدنت چطوره؟ و دقیقا میدونی چی جواب بدی. میپرسه حال درونت، روحت چطوره؟ و باز سردرگم نمیشی. وقتی میگم خواب باکیفیتی ندارم و نمیتونم بخوابم فقط میپرسه زیاد فکر و خیال میکنی؟ و ابایی ندارم بگم به محض اینکه سرم خلوت میشه. و بعدش نمیره سمت تحریک نقاط حساسیتم و نمیپرسه به چی؟ اونقدری پیش میره که خودت میخوای و اذیت نمیشی. میتونم با خیال راحت براش بگم وقتی کنار بچههام و یا کارهایی که دوست دارم رو انجام میدم کاملا خوبم و شبها قبل خواب وقتی از همه چیز فارغ میشم تاریکی غم به وضوح حضورش رو یادآوری میکنه و نگران نمیشم که عجیب برخورد کنه. راهحلهاش عجیب نیست. وقتی میگی اهل دارو نیستم مجبورت نمیکنه. راهحلش حول محور مراقبت و ورزش و طبیعته. میتونی آخرش با نهایت صداقت بگی الان که شمارو دیدم حالم خیلی بهتره. این مرد واقعاً دوستداشتنیه 💙🍃
[گفت اون طرف این شک چیزی نیست تا تو توی اون سقوط کنی.]روی ماه خداوند را ببوس - ١۴٠١/٠٢/٢٢
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[گفت اون طرف این شک چیزی نیست تا تو توی اون سقوط کنی.] روی ماه خداوند را ببوس - ١۴٠١/٠٢/٢٢
بیاندازه غریبانه دوستش داشتم💙🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
کربلایی حسین طاهری – زمینه | یه کنج از حرم
بهم جا بده. به این کوچکِ تنها.
مجتبی شکوری تو رادیو راه میگه «عشق به رسمیت شناختن یه انسان دیگه با جهان منحصربفرد خودشه.»
دلخوشی ما آدمهای معمولی همینطوری است. اینکه بعد از ختم انعام بگوییم دختردایی لطفاً دو خط روضهٔ آقا امام حسن هم بخوانید و به آسمان طوفانی شش عصر نگاه کنیم و برای غریبی امام کریممان اشک بریزیم. ما آدمهای معمولی، آدمهای روضههای دو دقیقهای و جمع و جوریم. دنبال بهانه که به اندازه چندقطره اشک به شما متصل شویم...
[دست ما گير كه در ورطهی غم میافتيم
ياد ما باش، كه ما ياد تو كم میافتيم]
[دست ما گير كه در ورطهی غم میافتيم
ياد ما باش، كه ما ياد تو كم میافتيم]
کاندیدای شورای صنفیمون یه عکس تبلیغاتی گذاشته که توش سوار خره، بهتر از این نمیتونستم تشویق بشم به کسی رای بدم :)))
از مردایی که به هر طریق بیربط و چندشآوری سعی میکنن سر حرفو باهات باز کنن بیزارم.
Davlatmand Kholov - Shahe Khorasaniam :: Doostiha.IR ::
Davlatmand Kholov
نمیدونم کی باز این حکایت دلدادگی رو در حرمت گوش بدم. ولی روزهای زیادیه که میدونم تنها دلتنگتم. روزهای زیادیه هیچ با خودم کلنجار نمیرم که قراره چی بگم و باز روم نشه، چون فقط دلتنگ خودتم. نمیدونم انقدری که من برنامهریزی کردم مهلت هم دارم یا نه. ولی اینطوریه که هر بار چشمام رو میبندم، خودمو میبینم که پابرهنه و افتاده از پایین پا وارد میشم، تکیه میدم به دیوار و گوش میدمش و هقهق خسته و داغونم حرمتو پر میکنه. خودمو میبینم که انگار دست گذاشتی رو سرم. خودمو میبینم دنبال تو، پیدا شده، روشن...