دلبستگیهای کمی دارم. کمن ولی عمیق. شب قدر امسال گفتم من هرکاریم کنم نمیتونم از مسجد و بچهها دل بکنم. دست کشیدن از اینجا جزو برنامههام نیست و تاب نمیارمش. امروز که نزدیک بود از سختی کار و سردرگمی اینجای مسیر و نگرانی برای مسائل تک به تک نوجوونا جلوی آقای رمضانی بزنم زیر گریه فهمیدم چقدر اولویت زندگیمن و عاشقانه دوستشون دارم. علیالحساب دختر کوچیکا قول یه زنگ قصهگویی ازم گرفتن :)
#در_ستایش_معلم
روایت سوم
خانم جعفری
زبان از اون درسایی بود که کششم بهش کاملاً بسته به معلمش بود. هنوزم همینطوره البته و مونده توم. سال اول راهنمایی یه معلم پیر بداخلاق و عنق داشتیم که حالمونو از زبان بهم زد. ولی سال دوم و سوم یه معلم جدی و سختگیر ولی خوشرو و دلسوز و بلد داشتیم که زبانامون ترکوند و از علاقه به اون عاشق زبان شدیم. هنوز صدای بم ولی خیلی قشنگش تو گوشمه. کم میخندید ولی عمیق. جدی بود و کاردرست و باسواد. همه زبان نهاییمون رو عالی پاس شدیم. سال اول دبیرستان که باز یه معلم نفهم (که حتی حیفم میاد بهش بگم معلم) به پستمون خورد، تازه قدر سختگیریهای دلسوزانهشو دونستم. حالا چی شد اینارو گفتم؟ چند ساعت پیش که برای برگشت به خونه سوار اتوبوس شدم، همین که اومدم بشینم رو اولین صندلی خالی، همون چهره جدی و قشنگو رو صندلی کناری دیدم. چشمام برق زد و کنارش نشستم و هرچی تمام مسیر با خودم کلنجار رفتم صداش کنم خانم جعفری خودتونید و روزشو تبریک بگم، روم نشد که نشد. دوتا ایستگاه قبل از من اومد پیاده بشه، یکباره برگشت سمتم و یه لبخند عمیق، از همونا که به شیطنتام میزد، تحویلم داد. لبخند زدم و هنوز فکر میکنم یعنی او هم منو شناخته؟ فکر میکنم چه حسی داره بعد سالها معلمی هر نوجوون و جوونی که کنارت بشینه احتمالاً شاگرد یه سالی از سالهای تدریست باشه؟ چه حسی داره بعد سالها آدما تو رو یادشون بیاد و چه عالی که ازت خاطره خوشی داشته باشن. آیا روزی من هم شبیه بهترین معلمهام خواهم بود؟ و احساس بیمعرفتی کردم که روم نشد نشون بدم شناختمش...
شما این فرصتارو از دست ندید یه وقت :)
روایت سوم
خانم جعفری
زبان از اون درسایی بود که کششم بهش کاملاً بسته به معلمش بود. هنوزم همینطوره البته و مونده توم. سال اول راهنمایی یه معلم پیر بداخلاق و عنق داشتیم که حالمونو از زبان بهم زد. ولی سال دوم و سوم یه معلم جدی و سختگیر ولی خوشرو و دلسوز و بلد داشتیم که زبانامون ترکوند و از علاقه به اون عاشق زبان شدیم. هنوز صدای بم ولی خیلی قشنگش تو گوشمه. کم میخندید ولی عمیق. جدی بود و کاردرست و باسواد. همه زبان نهاییمون رو عالی پاس شدیم. سال اول دبیرستان که باز یه معلم نفهم (که حتی حیفم میاد بهش بگم معلم) به پستمون خورد، تازه قدر سختگیریهای دلسوزانهشو دونستم. حالا چی شد اینارو گفتم؟ چند ساعت پیش که برای برگشت به خونه سوار اتوبوس شدم، همین که اومدم بشینم رو اولین صندلی خالی، همون چهره جدی و قشنگو رو صندلی کناری دیدم. چشمام برق زد و کنارش نشستم و هرچی تمام مسیر با خودم کلنجار رفتم صداش کنم خانم جعفری خودتونید و روزشو تبریک بگم، روم نشد که نشد. دوتا ایستگاه قبل از من اومد پیاده بشه، یکباره برگشت سمتم و یه لبخند عمیق، از همونا که به شیطنتام میزد، تحویلم داد. لبخند زدم و هنوز فکر میکنم یعنی او هم منو شناخته؟ فکر میکنم چه حسی داره بعد سالها معلمی هر نوجوون و جوونی که کنارت بشینه احتمالاً شاگرد یه سالی از سالهای تدریست باشه؟ چه حسی داره بعد سالها آدما تو رو یادشون بیاد و چه عالی که ازت خاطره خوشی داشته باشن. آیا روزی من هم شبیه بهترین معلمهام خواهم بود؟ و احساس بیمعرفتی کردم که روم نشد نشون بدم شناختمش...
شما این فرصتارو از دست ندید یه وقت :)
اینجای داستان صبح رویش گریهم گرفت و با خودم گفتم فکرشو میکردی تو ٢۴سالگی وسط ارزشمندترین رویات زندگی کنی؟
[جشن تولد هفت سالگی صبح رویش - ١۴٠١/٢/٢٠]
#صبح_رویش_دوستداشتنی_ما 💙🍃
[جشن تولد هفت سالگی صبح رویش - ١۴٠١/٢/٢٠]
#صبح_رویش_دوستداشتنی_ما 💙🍃
ای خدای مادر موسی که به دلش اطمینان دادی پسرشو بهش برمیگردونی و نترسه، قلبم اطمینان میخواد...
{وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ} - مبارکهٔ قصص.شریفهٔ٧
{وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ} - مبارکهٔ قصص.شریفهٔ٧
چندوقتی هست که نفیسهسادات موسوی درباره افسردگی، کوتاه و قابل تأمل اشاره میکنه، تو ترجمان چندتا مقاله دربارهش خوندم و منصوره مصطفیزاده تو صفحهاش درباره افسردگی نوشت. خاطرم اومد سال ٩۵ یک ماهی باهاش دستوپنجه نرم کردم. توصیفات منصوره مصطفیزاده رو میتونستم به یاد بیارم. تاریکی و سیاهی محض. غم فزایندهای که از درون به تو غالب میشه، زمینت میزنه و جلوی چشماتو محکم میگیره تا هیچ نوری نبینی. من با افسردگی شدید فقط یکماه درگیر بودم. مجاب شدم برم پیش مشاوره و اون ارجاعم داد. روزی که روانپزشک بهم قرص داد دیدم فقط ١٩ سالمه، ترم یک دانشگاهم و دیگه نمیخندم. دو روز قرصهامو مصرف کردم و از پا افتادم. داروها خوابآور بودن و من دیگه زندگی نمیکردم. نمیتونستم از خواب بیدار بشم که اصلاً کاری کنم و به دانشگاهم نمیرسیدم. بعد سه روز با خودم فکر کردم. گفتم این چیزی بود که میخواستی بشی؟ این چیزیه که از شور و شوقت مونده؟ میخوای اینطوری ادامه بدی بقیه راهو؟ و به خودم قول دادم خوب بشم. قول دادم و تو حرکتی که مطلقاً به کسی پیشنهادش نمیکنم، همه داروهامو ریختم تو توالت. به سختی از جام پاشدم و فقط به "زندگی کردن" فکر کردم. اینکه بدونی افسردگیت به شدتی رسیده که باید تو روند درمان از دارو استفاده کنی ولی درمانو پس بزنی کار عاقلانهای نیست و بهش معترفم و جداً پیشنهاد میکنم استفادهٔ تحت دستور پزشک از داروهای درمان بیماریهای روحی و روانی رو تابو ندونید. من از اونموقع خودمو به چیزهایی پیوند زدم که برام یادآور امید و روشنایی و رشد بودن؛ به گل و گیاه، به فعالیت و پویایی، به کتابها. درواقع از اون موقع بود که کتابخون شدم. همه اینها برام طنابهایی بودن که از تاریکی نجاتم میدادن و بعد عاشقشون شدم. بعدتر و تو تجربهٔ سنگین شکست عاطفی، من غم و حزن وحشتناکتری رو چشیدم؛ چیزی که هنوز یادآوریش انرژیمو میگیره و رنج و دردش برام مثل شکستن همه استخوانهامه. ولی دیگه اون درجه از افسردگی رو تجربه نکردم. حالتی که انگار جلوی اون سطح ایمن شده باشم به واسطه آگاهی نسبت به افسردگی و دلایلش و به واسطه پیدا کردن چیزهایی که عمیقاً حالم رو خوب میکرد و دلم رو روشن. چندشب پیش تو بحثی زهرا بهم گفت تو خودتم افسردگی داری و من انکار نکردم. گفتم همهٔ ما حدی از افسردگی رو تجربه میکنیم و مهم اینه حواسمون باشه توش غرق نشیم. هربار که دارم تو غم غرق میشم یاد اون تصمیم میفتم، که میخوام زندگی کنم و تلاش میکنم تسلیم نشم. اینارو نوشتم که بگم افسردگی خیلی چراغ خاموشه، حواستون به ویتامینای بدنتون باشه (مخصوصاً خانمها) ، به سلامت زندگیتون، روانتون، روابطتون، امیدهاتون، غمهاتون. از روشنیهای زندگیتون مراقبت کنید و پرورششون بدید. از مشاوره نترسید و بد ندونید. و همینا.
دکتر دهقان محبوبم رو دیدم و آلام روحیم در دم برطرف شد. کاش همه دکترا انقدر نازنین و زیبا و لطیف و باشخصیت و محترم بودن🥲
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دکتر دهقان محبوبم رو دیدم و آلام روحیم در دم برطرف شد. کاش همه دکترا انقدر نازنین و زیبا و لطیف و باشخصیت و محترم بودن🥲
حیفم میاد بیشتر ازش نگم! اون انسان فوقالعادهایه. از بهترین انسانهایی که در تمام ربع قرن زندگیم دیدم. اون حواسش هست به چه مرزهایی وارد نشه. حواسش هست به چهارچوبهات احترام بگذاره. حواسش به انتخاب کلماتش هست. مهمتر از همه با تمام وجودش بهت توجه میکنه. تو کاملا حضورش رو حس میکنی. به حرکت لبها، چشمها، حالات چهرهات دقیق توجه میکنه و با صورتش و چشماش بهت واکنش نشون میده. حتی برای یک ثانیه احساس نمیکنی حواسش جای دیگهایه. چیزی که خیلی از ما برای تمام زندگیمون میخوایم اینه که کسی گاهی برای چند دقیقه تمام حواسش به ما باشه و بهمون توجه کنه. دکتر مراقبه که چه سوالی بپرسه! میپرسه بدنت چطوره؟ و دقیقا میدونی چی جواب بدی. میپرسه حال درونت، روحت چطوره؟ و باز سردرگم نمیشی. وقتی میگم خواب باکیفیتی ندارم و نمیتونم بخوابم فقط میپرسه زیاد فکر و خیال میکنی؟ و ابایی ندارم بگم به محض اینکه سرم خلوت میشه. و بعدش نمیره سمت تحریک نقاط حساسیتم و نمیپرسه به چی؟ اونقدری پیش میره که خودت میخوای و اذیت نمیشی. میتونم با خیال راحت براش بگم وقتی کنار بچههام و یا کارهایی که دوست دارم رو انجام میدم کاملا خوبم و شبها قبل خواب وقتی از همه چیز فارغ میشم تاریکی غم به وضوح حضورش رو یادآوری میکنه و نگران نمیشم که عجیب برخورد کنه. راهحلهاش عجیب نیست. وقتی میگی اهل دارو نیستم مجبورت نمیکنه. راهحلش حول محور مراقبت و ورزش و طبیعته. میتونی آخرش با نهایت صداقت بگی الان که شمارو دیدم حالم خیلی بهتره. این مرد واقعاً دوستداشتنیه 💙🍃
[گفت اون طرف این شک چیزی نیست تا تو توی اون سقوط کنی.]روی ماه خداوند را ببوس - ١۴٠١/٠٢/٢٢
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[گفت اون طرف این شک چیزی نیست تا تو توی اون سقوط کنی.] روی ماه خداوند را ببوس - ١۴٠١/٠٢/٢٢
بیاندازه غریبانه دوستش داشتم💙🍃