مرگ بغل گوشم داره فریاد میزنه. شاید هم از دست دادن، فقدان یا معنایی شبیه به اینها. دختر از چند کوچه اونورتر فریاد میزنه بابا. جیغهای ممتد و دلخراش و جگرسوز. انگار تمام داراییش رو ازش گرفتن. احساس میکنم چه اتفاقی بیفته فریادهای این چنینی میزنم؟ فقدان کدوم عزیز منو اینطور خواهد سوزوند؟ دلم میخواد صبور باشم یا شاید هم چیزی که مقصوده بیتفاوتیه. لیزی تو قسمت جدید به هوپ گفت «ما در مقابل چیزهایی که میترسونمون مکانیسم دفاعی میسازیم تا از خودمون محافظت کنیم. مثل کاری که تو بعد از کشتن لاندن کردی، انسانیتت رو خاموش کردی تا از خودت در مقابل غم و دردی که از پا درت میآورد محافظت کنی.»
دلبستگیهای کمی دارم. کمن ولی عمیق. شب قدر امسال گفتم من هرکاریم کنم نمیتونم از مسجد و بچهها دل بکنم. دست کشیدن از اینجا جزو برنامههام نیست و تاب نمیارمش. امروز که نزدیک بود از سختی کار و سردرگمی اینجای مسیر و نگرانی برای مسائل تک به تک نوجوونا جلوی آقای رمضانی بزنم زیر گریه فهمیدم چقدر اولویت زندگیمن و عاشقانه دوستشون دارم. علیالحساب دختر کوچیکا قول یه زنگ قصهگویی ازم گرفتن :)
#در_ستایش_معلم
روایت سوم
خانم جعفری
زبان از اون درسایی بود که کششم بهش کاملاً بسته به معلمش بود. هنوزم همینطوره البته و مونده توم. سال اول راهنمایی یه معلم پیر بداخلاق و عنق داشتیم که حالمونو از زبان بهم زد. ولی سال دوم و سوم یه معلم جدی و سختگیر ولی خوشرو و دلسوز و بلد داشتیم که زبانامون ترکوند و از علاقه به اون عاشق زبان شدیم. هنوز صدای بم ولی خیلی قشنگش تو گوشمه. کم میخندید ولی عمیق. جدی بود و کاردرست و باسواد. همه زبان نهاییمون رو عالی پاس شدیم. سال اول دبیرستان که باز یه معلم نفهم (که حتی حیفم میاد بهش بگم معلم) به پستمون خورد، تازه قدر سختگیریهای دلسوزانهشو دونستم. حالا چی شد اینارو گفتم؟ چند ساعت پیش که برای برگشت به خونه سوار اتوبوس شدم، همین که اومدم بشینم رو اولین صندلی خالی، همون چهره جدی و قشنگو رو صندلی کناری دیدم. چشمام برق زد و کنارش نشستم و هرچی تمام مسیر با خودم کلنجار رفتم صداش کنم خانم جعفری خودتونید و روزشو تبریک بگم، روم نشد که نشد. دوتا ایستگاه قبل از من اومد پیاده بشه، یکباره برگشت سمتم و یه لبخند عمیق، از همونا که به شیطنتام میزد، تحویلم داد. لبخند زدم و هنوز فکر میکنم یعنی او هم منو شناخته؟ فکر میکنم چه حسی داره بعد سالها معلمی هر نوجوون و جوونی که کنارت بشینه احتمالاً شاگرد یه سالی از سالهای تدریست باشه؟ چه حسی داره بعد سالها آدما تو رو یادشون بیاد و چه عالی که ازت خاطره خوشی داشته باشن. آیا روزی من هم شبیه بهترین معلمهام خواهم بود؟ و احساس بیمعرفتی کردم که روم نشد نشون بدم شناختمش...
شما این فرصتارو از دست ندید یه وقت :)
روایت سوم
خانم جعفری
زبان از اون درسایی بود که کششم بهش کاملاً بسته به معلمش بود. هنوزم همینطوره البته و مونده توم. سال اول راهنمایی یه معلم پیر بداخلاق و عنق داشتیم که حالمونو از زبان بهم زد. ولی سال دوم و سوم یه معلم جدی و سختگیر ولی خوشرو و دلسوز و بلد داشتیم که زبانامون ترکوند و از علاقه به اون عاشق زبان شدیم. هنوز صدای بم ولی خیلی قشنگش تو گوشمه. کم میخندید ولی عمیق. جدی بود و کاردرست و باسواد. همه زبان نهاییمون رو عالی پاس شدیم. سال اول دبیرستان که باز یه معلم نفهم (که حتی حیفم میاد بهش بگم معلم) به پستمون خورد، تازه قدر سختگیریهای دلسوزانهشو دونستم. حالا چی شد اینارو گفتم؟ چند ساعت پیش که برای برگشت به خونه سوار اتوبوس شدم، همین که اومدم بشینم رو اولین صندلی خالی، همون چهره جدی و قشنگو رو صندلی کناری دیدم. چشمام برق زد و کنارش نشستم و هرچی تمام مسیر با خودم کلنجار رفتم صداش کنم خانم جعفری خودتونید و روزشو تبریک بگم، روم نشد که نشد. دوتا ایستگاه قبل از من اومد پیاده بشه، یکباره برگشت سمتم و یه لبخند عمیق، از همونا که به شیطنتام میزد، تحویلم داد. لبخند زدم و هنوز فکر میکنم یعنی او هم منو شناخته؟ فکر میکنم چه حسی داره بعد سالها معلمی هر نوجوون و جوونی که کنارت بشینه احتمالاً شاگرد یه سالی از سالهای تدریست باشه؟ چه حسی داره بعد سالها آدما تو رو یادشون بیاد و چه عالی که ازت خاطره خوشی داشته باشن. آیا روزی من هم شبیه بهترین معلمهام خواهم بود؟ و احساس بیمعرفتی کردم که روم نشد نشون بدم شناختمش...
شما این فرصتارو از دست ندید یه وقت :)
اینجای داستان صبح رویش گریهم گرفت و با خودم گفتم فکرشو میکردی تو ٢۴سالگی وسط ارزشمندترین رویات زندگی کنی؟
[جشن تولد هفت سالگی صبح رویش - ١۴٠١/٢/٢٠]
#صبح_رویش_دوستداشتنی_ما 💙🍃
[جشن تولد هفت سالگی صبح رویش - ١۴٠١/٢/٢٠]
#صبح_رویش_دوستداشتنی_ما 💙🍃
ای خدای مادر موسی که به دلش اطمینان دادی پسرشو بهش برمیگردونی و نترسه، قلبم اطمینان میخواد...
{وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ} - مبارکهٔ قصص.شریفهٔ٧
{وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ} - مبارکهٔ قصص.شریفهٔ٧
چندوقتی هست که نفیسهسادات موسوی درباره افسردگی، کوتاه و قابل تأمل اشاره میکنه، تو ترجمان چندتا مقاله دربارهش خوندم و منصوره مصطفیزاده تو صفحهاش درباره افسردگی نوشت. خاطرم اومد سال ٩۵ یک ماهی باهاش دستوپنجه نرم کردم. توصیفات منصوره مصطفیزاده رو میتونستم به یاد بیارم. تاریکی و سیاهی محض. غم فزایندهای که از درون به تو غالب میشه، زمینت میزنه و جلوی چشماتو محکم میگیره تا هیچ نوری نبینی. من با افسردگی شدید فقط یکماه درگیر بودم. مجاب شدم برم پیش مشاوره و اون ارجاعم داد. روزی که روانپزشک بهم قرص داد دیدم فقط ١٩ سالمه، ترم یک دانشگاهم و دیگه نمیخندم. دو روز قرصهامو مصرف کردم و از پا افتادم. داروها خوابآور بودن و من دیگه زندگی نمیکردم. نمیتونستم از خواب بیدار بشم که اصلاً کاری کنم و به دانشگاهم نمیرسیدم. بعد سه روز با خودم فکر کردم. گفتم این چیزی بود که میخواستی بشی؟ این چیزیه که از شور و شوقت مونده؟ میخوای اینطوری ادامه بدی بقیه راهو؟ و به خودم قول دادم خوب بشم. قول دادم و تو حرکتی که مطلقاً به کسی پیشنهادش نمیکنم، همه داروهامو ریختم تو توالت. به سختی از جام پاشدم و فقط به "زندگی کردن" فکر کردم. اینکه بدونی افسردگیت به شدتی رسیده که باید تو روند درمان از دارو استفاده کنی ولی درمانو پس بزنی کار عاقلانهای نیست و بهش معترفم و جداً پیشنهاد میکنم استفادهٔ تحت دستور پزشک از داروهای درمان بیماریهای روحی و روانی رو تابو ندونید. من از اونموقع خودمو به چیزهایی پیوند زدم که برام یادآور امید و روشنایی و رشد بودن؛ به گل و گیاه، به فعالیت و پویایی، به کتابها. درواقع از اون موقع بود که کتابخون شدم. همه اینها برام طنابهایی بودن که از تاریکی نجاتم میدادن و بعد عاشقشون شدم. بعدتر و تو تجربهٔ سنگین شکست عاطفی، من غم و حزن وحشتناکتری رو چشیدم؛ چیزی که هنوز یادآوریش انرژیمو میگیره و رنج و دردش برام مثل شکستن همه استخوانهامه. ولی دیگه اون درجه از افسردگی رو تجربه نکردم. حالتی که انگار جلوی اون سطح ایمن شده باشم به واسطه آگاهی نسبت به افسردگی و دلایلش و به واسطه پیدا کردن چیزهایی که عمیقاً حالم رو خوب میکرد و دلم رو روشن. چندشب پیش تو بحثی زهرا بهم گفت تو خودتم افسردگی داری و من انکار نکردم. گفتم همهٔ ما حدی از افسردگی رو تجربه میکنیم و مهم اینه حواسمون باشه توش غرق نشیم. هربار که دارم تو غم غرق میشم یاد اون تصمیم میفتم، که میخوام زندگی کنم و تلاش میکنم تسلیم نشم. اینارو نوشتم که بگم افسردگی خیلی چراغ خاموشه، حواستون به ویتامینای بدنتون باشه (مخصوصاً خانمها) ، به سلامت زندگیتون، روانتون، روابطتون، امیدهاتون، غمهاتون. از روشنیهای زندگیتون مراقبت کنید و پرورششون بدید. از مشاوره نترسید و بد ندونید. و همینا.
دکتر دهقان محبوبم رو دیدم و آلام روحیم در دم برطرف شد. کاش همه دکترا انقدر نازنین و زیبا و لطیف و باشخصیت و محترم بودن🥲