دلم چیزهای بزرگ میخواد. اتفاقهای هیجانانگیز، ماجراهای عجیب، تجربههای جدید. دلم سفر میخواد. غریبههای آشنا، دوستهای قدیمی، آدمهای نو، فرهنگهای متفاوت.
دلم دیدنِ آخر امسال رو میخواد. و سال بعد. و سالهای بعد. دلم دیدنِ سیسالگی رو میخواد.
با سؤال طاهره افتادم در خاطراتی که دورن ولی میبینم هنوز همونقدر زنده و شفافن. میبینم که بغض اردیبهشت ماه برگشته سراغم. ششمی که با افطاری پسرا سرگرم بودم و به روی خودم نیاوردم سه سال قبل چه شکستگیای رو تحمل کردم. هفدهمی که به خیالم سرگرم چیز دیگهای میشدم و به روی خودم نمیآوردم که دو سال پیش چطور روحم از درد و رنج دریده شد. میبینم که هنوز اون زخم کاملاً التیام پیدا نکرده و ظاهرا قرارم نیست پیدا کنه. یادم میاد لحظهای که اولین بار دیدمش، هیچ شبیه آدمایی نبود که ازشون خوشم بیاد ولی دلم ریخته بود و نفهمیده بودم. به یاد میارم تو همه این سالها و روزهایی که برام معنای سخت گذشتن و جان کندن بوده، دست آخر فقط خاطرهی اون لحظهی حیرتانگیز نجاتم داده. چیزی شبیه به معجزه، تنفس عمیق، تپیدن قلب، احساس جریان پیدا کردن دوباره خون در رگها، زیبا، قدرتمند، لطیف، شیرین، ارزشمند. بعد از مدتها صفحهاش رو سرچ کردم. جبین صفحه میگفت در انتظار فالوبکه. نگاهش کردم. خیلی تغییر کرده. شبیه وقتی عاشقش شدم نیست ولی چه اهمیتی داره؟ نقشی رو قلبم وجود داره که پاک نمیشه. زیباست و قیمتی. و اگر بپرسید میارزید؟ میگم هنوزم میارزه...
مرگ بغل گوشم داره فریاد میزنه. شاید هم از دست دادن، فقدان یا معنایی شبیه به اینها. دختر از چند کوچه اونورتر فریاد میزنه بابا. جیغهای ممتد و دلخراش و جگرسوز. انگار تمام داراییش رو ازش گرفتن. احساس میکنم چه اتفاقی بیفته فریادهای این چنینی میزنم؟ فقدان کدوم عزیز منو اینطور خواهد سوزوند؟ دلم میخواد صبور باشم یا شاید هم چیزی که مقصوده بیتفاوتیه. لیزی تو قسمت جدید به هوپ گفت «ما در مقابل چیزهایی که میترسونمون مکانیسم دفاعی میسازیم تا از خودمون محافظت کنیم. مثل کاری که تو بعد از کشتن لاندن کردی، انسانیتت رو خاموش کردی تا از خودت در مقابل غم و دردی که از پا درت میآورد محافظت کنی.»
دلبستگیهای کمی دارم. کمن ولی عمیق. شب قدر امسال گفتم من هرکاریم کنم نمیتونم از مسجد و بچهها دل بکنم. دست کشیدن از اینجا جزو برنامههام نیست و تاب نمیارمش. امروز که نزدیک بود از سختی کار و سردرگمی اینجای مسیر و نگرانی برای مسائل تک به تک نوجوونا جلوی آقای رمضانی بزنم زیر گریه فهمیدم چقدر اولویت زندگیمن و عاشقانه دوستشون دارم. علیالحساب دختر کوچیکا قول یه زنگ قصهگویی ازم گرفتن :)
#در_ستایش_معلم
روایت سوم
خانم جعفری
زبان از اون درسایی بود که کششم بهش کاملاً بسته به معلمش بود. هنوزم همینطوره البته و مونده توم. سال اول راهنمایی یه معلم پیر بداخلاق و عنق داشتیم که حالمونو از زبان بهم زد. ولی سال دوم و سوم یه معلم جدی و سختگیر ولی خوشرو و دلسوز و بلد داشتیم که زبانامون ترکوند و از علاقه به اون عاشق زبان شدیم. هنوز صدای بم ولی خیلی قشنگش تو گوشمه. کم میخندید ولی عمیق. جدی بود و کاردرست و باسواد. همه زبان نهاییمون رو عالی پاس شدیم. سال اول دبیرستان که باز یه معلم نفهم (که حتی حیفم میاد بهش بگم معلم) به پستمون خورد، تازه قدر سختگیریهای دلسوزانهشو دونستم. حالا چی شد اینارو گفتم؟ چند ساعت پیش که برای برگشت به خونه سوار اتوبوس شدم، همین که اومدم بشینم رو اولین صندلی خالی، همون چهره جدی و قشنگو رو صندلی کناری دیدم. چشمام برق زد و کنارش نشستم و هرچی تمام مسیر با خودم کلنجار رفتم صداش کنم خانم جعفری خودتونید و روزشو تبریک بگم، روم نشد که نشد. دوتا ایستگاه قبل از من اومد پیاده بشه، یکباره برگشت سمتم و یه لبخند عمیق، از همونا که به شیطنتام میزد، تحویلم داد. لبخند زدم و هنوز فکر میکنم یعنی او هم منو شناخته؟ فکر میکنم چه حسی داره بعد سالها معلمی هر نوجوون و جوونی که کنارت بشینه احتمالاً شاگرد یه سالی از سالهای تدریست باشه؟ چه حسی داره بعد سالها آدما تو رو یادشون بیاد و چه عالی که ازت خاطره خوشی داشته باشن. آیا روزی من هم شبیه بهترین معلمهام خواهم بود؟ و احساس بیمعرفتی کردم که روم نشد نشون بدم شناختمش...
شما این فرصتارو از دست ندید یه وقت :)
روایت سوم
خانم جعفری
زبان از اون درسایی بود که کششم بهش کاملاً بسته به معلمش بود. هنوزم همینطوره البته و مونده توم. سال اول راهنمایی یه معلم پیر بداخلاق و عنق داشتیم که حالمونو از زبان بهم زد. ولی سال دوم و سوم یه معلم جدی و سختگیر ولی خوشرو و دلسوز و بلد داشتیم که زبانامون ترکوند و از علاقه به اون عاشق زبان شدیم. هنوز صدای بم ولی خیلی قشنگش تو گوشمه. کم میخندید ولی عمیق. جدی بود و کاردرست و باسواد. همه زبان نهاییمون رو عالی پاس شدیم. سال اول دبیرستان که باز یه معلم نفهم (که حتی حیفم میاد بهش بگم معلم) به پستمون خورد، تازه قدر سختگیریهای دلسوزانهشو دونستم. حالا چی شد اینارو گفتم؟ چند ساعت پیش که برای برگشت به خونه سوار اتوبوس شدم، همین که اومدم بشینم رو اولین صندلی خالی، همون چهره جدی و قشنگو رو صندلی کناری دیدم. چشمام برق زد و کنارش نشستم و هرچی تمام مسیر با خودم کلنجار رفتم صداش کنم خانم جعفری خودتونید و روزشو تبریک بگم، روم نشد که نشد. دوتا ایستگاه قبل از من اومد پیاده بشه، یکباره برگشت سمتم و یه لبخند عمیق، از همونا که به شیطنتام میزد، تحویلم داد. لبخند زدم و هنوز فکر میکنم یعنی او هم منو شناخته؟ فکر میکنم چه حسی داره بعد سالها معلمی هر نوجوون و جوونی که کنارت بشینه احتمالاً شاگرد یه سالی از سالهای تدریست باشه؟ چه حسی داره بعد سالها آدما تو رو یادشون بیاد و چه عالی که ازت خاطره خوشی داشته باشن. آیا روزی من هم شبیه بهترین معلمهام خواهم بود؟ و احساس بیمعرفتی کردم که روم نشد نشون بدم شناختمش...
شما این فرصتارو از دست ندید یه وقت :)
اینجای داستان صبح رویش گریهم گرفت و با خودم گفتم فکرشو میکردی تو ٢۴سالگی وسط ارزشمندترین رویات زندگی کنی؟
[جشن تولد هفت سالگی صبح رویش - ١۴٠١/٢/٢٠]
#صبح_رویش_دوستداشتنی_ما 💙🍃
[جشن تولد هفت سالگی صبح رویش - ١۴٠١/٢/٢٠]
#صبح_رویش_دوستداشتنی_ما 💙🍃