🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
سلام حاج قاسمِ عزیز
معلوم نیست چقدر دیگه عمر کنیم، چند رمضان دیگه رو ببینیم. از آخرین شبِ جمعه‌ی این ماه رمضان، سلام مارو به سیدالشهداء برسون...
[١:٢٠] 💔🍃
[که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه‌هایت...]
باز حزب‌اللّه مترو رو فتح کرد.
جمهوری اسلامی با این همه ادعا هنوز عرضه نداره شرایطو برای حضور خانم‌ها فراهم کنه.
سلامممم 🥲💙🍃
چه غم‌انگیز...
نادرطالب‌زاده🏴
جایی که دوست می‌دارمش💙🎈
[جوانکده صبح رویش - افطاری دختران - ١۴٠١/٢/١٠]
اون کیه که با سابقه عفونت ریه و زبون روزه، یه ساعته اتاقشو دو دست رنگ روغن می‌زنه و الان از تنگی نفس رو به موته ولی خوشحاله بالاخره به رنگ دلخواهش نزدیک شد؟ 🚶🏻‍♀🚬
فردا عید نیست و خوشحالم
چون گرفتن مرخصی فردا از چهارشنبه راحت‌تره.
نمایشگاه کتابو دوست دارم و ندارم.
که البته مهم هم نیست. صرفاً خاطراتی وجود دارن.
دلم چیزهای بزرگ می‌خواد. اتفاق‌های هیجان‌انگیز، ماجراهای عجیب، تجربه‌های جدید. دلم سفر می‌خواد. غریبه‌های آشنا، دوست‌های قدیمی، آدم‌های نو، فرهنگ‌های متفاوت.
دلم دیدنِ آخر امسال رو می‌خواد. و سال بعد. و سال‌های بعد. دلم دیدنِ سی‌سالگی رو می‌خواد.
با سؤال طاهره افتادم در خاطراتی که دورن ولی می‌بینم هنوز همونقدر زنده و شفافن. می‌بینم که بغض اردیبهشت ماه برگشته سراغم. ششمی که با افطاری پسرا سرگرم بودم و به روی خودم نیاوردم سه سال قبل چه شکستگی‌ای رو تحمل کردم. هفدهمی که به خیالم سرگرم چیز دیگه‌ای می‌شدم و به روی خودم نمی‌آوردم که دو سال پیش چطور روحم از درد و رنج دریده شد. می‌بینم که هنوز اون زخم کاملاً التیام پیدا نکرده و ظاهرا قرارم نیست پیدا کنه. یادم میاد لحظه‌ای که اولین بار دیدمش، هیچ شبیه آدمایی نبود که ازشون خوشم بیاد ولی دلم ریخته بود و نفهمیده بودم. به یاد میارم تو همه این سال‌ها و روزهایی که برام معنای سخت گذشتن و جان کندن بوده، دست آخر فقط خاطره‌ی اون لحظه‌ی حیرت‌انگیز نجاتم داده. چیزی شبیه به معجزه، تنفس عمیق، تپیدن قلب، احساس جریان پیدا کردن دوباره خون در رگ‌ها، زیبا، قدرتمند، لطیف، شیرین، ارزشمند. بعد از مدت‌ها صفحه‌اش رو سرچ کردم. جبین صفحه می‌گفت در انتظار فالوبکه. نگاهش کردم. خیلی تغییر کرده. شبیه وقتی عاشقش شدم نیست ولی چه اهمیتی داره؟ نقشی رو قلبم وجود داره که پاک نمی‌شه. زیباست و قیمتی. و اگر بپرسید می‌ارزید؟ می‌گم هنوزم می‌ارزه...
دلتنگ شدن برای اندک‌ها غم‌انگیزه.
بالاخره با خودم کنار اومدم هزارپاره‌ش کنم که جون بگیره باز. انگار علاقه‌م جلوی طبیعتشو می‌گرفت. جلوی اشتیاقش به تکثیرو... 🍃
مرگ بغل گوشم داره فریاد می‌زنه. شاید هم از دست دادن، فقدان یا معنایی شبیه به این‌ها. دختر از چند کوچه اونورتر فریاد می‌زنه بابا. جیغ‌های ممتد و دلخراش و جگرسوز. انگار تمام داراییش رو ازش گرفتن. احساس می‌کنم چه اتفاقی بیفته فریادهای این چنینی می‌زنم؟ فقدان کدوم عزیز منو اینطور خواهد سوزوند؟ دلم می‌خواد صبور باشم یا شاید هم چیزی که مقصوده بی‌تفاوتیه. لیزی تو قسمت جدید به هوپ گفت «ما در مقابل چیزهایی که می‌ترسونمون مکانیسم دفاعی می‌سازیم تا از خودمون محافظت کنیم. مثل کاری که تو بعد از کشتن لاندن کردی، انسانیتت رو خاموش کردی تا از خودت در مقابل غم و دردی که از پا درت می‌آورد محافظت کنی.»
سرعت قدم زدنم از اتوبوسی که سوارشم بیشتره.