توقع تکرارشو نداشتم ولی اعصابم دیگه مثل قبل خرد نشد و بهم نریختم. راسته بار اولی که با ترسات روبرو میشی، ابهتش فرومیریزه و دیگه ترس نیست.
من هرازچندگاهی میرم تو لیست کانال و دیلیت اکانتهارو حذف میکنم عدد کانال واقعی شه. و متوجه شدم یکی دو نفر که اسم پروفایلشون دیلیت اکانت بوده رو هم حذف کردم. خب اسم خودتون دقیقا چشه!؟
من به زهرا در حالی که چسبیده به زمین: زهرا چرا بلند نمیشی؟
زهرا در حالیکه اینبار دستشو تکیهگاه سرش کرده: دارم بلند میشم، الان یکم از زمین فاصله گرفتم.
زهرا در حالیکه اینبار دستشو تکیهگاه سرش کرده: دارم بلند میشم، الان یکم از زمین فاصله گرفتم.
سیزده بدر مسخرهمو درخشان کرد. البته تو این موضوع رو دست بازی جیسون استتهام نیومده ولی واقعاً حال کردم و جاهایی هم بخاطر بچهها متاثر شدم. دلم میخواست صحنه مکالمهشون تو اون اتاق آبی رنگ رو براتون بذارم ولی پیداش نکردم.
#Extraction2020 🎬
#Extraction2020 🎬
زهرا: آلارم گوشیمو هر سه دقیقه یبار گذاشتم.
من: به ابالفضل بیدار نمیشیم. غذا آمادهست بیا سحری بخوریم و بخوابیم😂
من: به ابالفضل بیدار نمیشیم. غذا آمادهست بیا سحری بخوریم و بخوابیم😂
آقا امروز حس اول مهر بهم دست داد انقدر بچه تو خیابون بود. البته نه به اون شور و شوق ولی خب. محدودهٔ زندگی ما هم پر مدرسهست. از دبستان تا دبیرستان. دخترونه و پسرونه. تو خیابون پسرامو دیدم دارن میرن مدرسه و بهم دست تکون دادن. بعد اومدم جوانکده و تو حیاط فهمیدم که ماه رمضونا یک ساعت دیرتر شروع میشه😂 چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...
پسرا، همون شر و شیطونا، همونا که شاخص رعایت ادبشون ضعیفه، همونا روزهان. با این همه بدوبدو و جنب و جوش سعی میکنن روزهشونو نگه دارن. اینجا بافتش سنتی و مذهبیه. درسته تو خیلی موارد همین روزهداری چسبیدن به گزارههای ظاهری، ولی همین خیلی دلگرمکنندهست.
ناخودآگاه برای خوندن دعای روز اول رمضانِ مبارک، اکانتمو شیفت کردم و رفتم سراغ کانال بسیج فاخر دانشکده ادبیات.
آه! شما به دانشکده روندگان! شما شانس اینو دارید دوباره ساعتهایی رو در اتاق ٢٢١ بگذرونید. در اتاقی پر از بهترین خاطرات من :)
آه! شما به دانشکده روندگان! شما شانس اینو دارید دوباره ساعتهایی رو در اتاق ٢٢١ بگذرونید. در اتاقی پر از بهترین خاطرات من :)
جوانکده هنوز مشغول خونهتکونیه. امروز با بچهها دنبال جای نماز گشتیم. درستش کردیم. گفتم بچهها مهر دارید؟ و هیچ حواسم نبود اهل سنتن. گفتن خانوم ما مهر استفاده نمیکنیم. کنار هم ایستادیم و چندنفری نماز خوندیم. حس جالبی بود و اولین بار...
پیرمرد آکاردئونی نزدیک ساعت دوازده شب شروع کرد به زدن. خیلی قشنگ سلطان قلبم رو میخوند. انقدر لطیف و گوشنواز و مفرح بود که از جا پریدم ببینمش. با صدای رسا گفت ماه رمضون به تمام اهل این کوچه مبارک باشه. تا چادر سر کنم برم پایین، کوچهی بعدی بود که دوییدم برسم بهش. تشکر کردم از قشنگ زدنش. گفت ایشالا این شبا حاجت قلبت روا بشه عمو جون. تو تاریکی و خلوتی شب میزد و میرفت. خیلی افسانهای بود...
چشماندازامو که مینوشتم، به آینده که فکر میکردم، هدفامو که دقیق میکردم، تو همیشه خودتو پررنگتر از همه چیز نشون میدادی. تو اون جوونهی کوچیک، با ریشهی عمیقی که به زندگیم معنا داد. شاید ماههای آخر سالی که گذشت، اونجور نشد که میخواستیم، ولی تو همیشه جلوی چشمم بودی که یادم نره برای چی به این دنیا اومدم. خالقِ معنیِ مقدسِ تو کمکمون کنه این جوونه رشد کنه، درخت بشه، ثمر بده...
#مواساة 🌿
#مواساة 🌿