🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
صدای کمانچه میاد از بیرون :)
منو نگاه کن
داری ازم می‌پرسی چرا می‌خوام بمیرم
ولی نمی‌بینی که من زندگی نمی‌کنم.
#camp_x_ray_2015 🎬
کم پیش میاد فیلمارو تو زمان رو بورس بودنشون ببینم. احساس می‌کنم هیاهوی زمان ورود به بازار و به‌به و اه‌اه ها، نمی‌ذاره دقیقاً بفهمم چی به چیه. شاید همینه که هیچ اشتیاقی به جشنواره فیلم فجر هم ندارم. با این توضیح مشخصه به روز بودن چیزایی که دارم می‌بینم برام اولویت نیست و برای خیلیاتون خاطره‌ست.
«مردم بهش نمره پایین دادن. چرا؟ چون گفتن گند زده به نوستالژی‌مون!
بی‌خی‌یال! ادبیات و سینما وحی منزل نیستن. سیندرلا می‌تونه به جای آلمان، اهل کوبا باشه. می‌تونه سندرم سیندرلا هم نداشته باشه. نامادریش می‌تونه قابل درک باشه. کفشش می‌تونه با دلیل منطقی از پاش دراد. یه دختر مستقل کسی نیست که زندگی عاطفی نداره و بالعکس و خیلی چیزای دیگه.
اینکه بیاییم مرز درست کنیم که همون که از اول بوده لایتغیره و هیچکس حق نداره کبوتر تخیلش رو بالاتر از نسخه‌ی اولیه پر بده، اول از همه ظلم به سینما و ادبیاته.
فقط اون پری مهربونش چیز بود که... به بزرگی خودتون ببخشید.»

این قسمتی از نظر حنانه‌سادات درباره‌ش بود که گفتم خیلی خوب توضیح داده همینو کپی کنم. نوآوری و شکستن کلیشه‌هاش خوب بود، زیاده‌روی هم داشت که تو ذوق می‌زد. ولی من نمی‌تونم بگم دوستش داشتم، در واقع حوصله‌م سر رفت...
#Cinderella2021 🎬
کاش می‌شد بریم قطر یه چندتا شعار مشتی بدیم. جاش بود قشنگ صدارو رها کنیم.
توقع تکرارشو نداشتم ولی اعصابم دیگه مثل قبل خرد نشد و بهم نریختم. راسته بار اولی که با ترسات روبرو می‌شی، ابهتش فرومی‌ریزه و دیگه ترس نیست.
از گرما دلم می‌خواد سرمو بذارم لای پنجره و بخوابم.
من هرازچندگاهی میرم تو لیست کانال و دیلیت اکانت‌هارو حذف می‌کنم عدد کانال واقعی شه. و متوجه شدم یکی دو نفر که اسم پروفایلشون دیلیت اکانت بوده رو هم حذف کردم. خب اسم خودتون دقیقا چشه!؟
زهرا دیشب: دیگه زود بخواب فردا قبل یازده بریم خونه مامانبزرگ
زهرا هم‌اکنون: 😴
من به زهرا در حالی که چسبیده به زمین: زهرا چرا بلند نمی‌شی؟
زهرا در حالیکه این‌بار دستشو تکیه‌گاه سرش کرده: دارم بلند می‌شم، الان یکم از زمین فاصله گرفتم.
سیزده بدر مسخره‌مو درخشان کرد. البته تو این موضوع رو دست بازی جیسون استتهام نیومده ولی واقعاً حال کردم و جاهایی هم بخاطر بچه‌ها متاثر شدم. دلم می‌خواست صحنه مکالمه‌شون تو اون اتاق آبی رنگ رو براتون بذارم ولی پیداش نکردم.
#Extraction2020 🎬
زهرا: آلارم گوشیمو هر سه دقیقه یبار گذاشتم.
من: به ابالفضل بیدار نمی‌شیم. غذا آماده‌ست بیا سحری بخوریم و بخوابیم😂
آقا امروز حس اول مهر بهم دست داد انقدر بچه تو خیابون بود. البته نه به اون شور و شوق ولی خب. محدودهٔ زندگی ما هم پر مدرسه‌ست. از دبستان تا دبیرستان. دخترونه و پسرونه. تو خیابون پسرامو دیدم دارن می‌رن مدرسه و بهم دست تکون دادن. بعد اومدم جوانکده و تو حیاط فهمیدم که ماه رمضونا یک ساعت دیرتر شروع می‌شه😂 چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...
پسرا، همون شر و شیطونا، همونا که شاخص رعایت ادبشون ضعیفه، همونا روزه‌ان. با این همه بدوبدو و جنب و جوش سعی می‌کنن روزه‌شونو نگه دارن. اینجا بافتش سنتی و مذهبیه. درسته تو خیلی موارد همین روزه‌داری چسبیدن به گزاره‌های ظاهری، ولی همین خیلی دلگرم‌کننده‌ست.
گرمه🥲
با ذکر خدایا اتوبوس بفرست، از اون ایستگاه پر از آفتاب به این‌یکی پناه آوردم.
ناخودآگاه برای خوندن دعای روز اول رمضانِ مبارک، اکانتمو شیفت کردم و رفتم سراغ کانال بسیج فاخر دانشکده ادبیات.
آه! شما به دانشکده روندگان! شما شانس اینو دارید دوباره ساعت‌هایی رو در اتاق ٢٢١ بگذرونید. در اتاقی پر از بهترین خاطرات من :)
جوانکده هنوز مشغول خونه‌تکونیه. امروز با بچه‌ها دنبال جای نماز گشتیم. درستش کردیم. گفتم بچه‌ها مهر دارید؟ و هیچ حواسم نبود اهل سنتن. گفتن خانوم ما مهر استفاده نمی‌کنیم. کنار هم ایستادیم و چندنفری نماز خوندیم. حس جالبی بود و اولین بار...
پیرمرد آکاردئونی نزدیک ساعت دوازده شب شروع کرد به زدن. خیلی قشنگ سلطان قلبم رو می‌خوند. انقدر لطیف و گوش‌نواز و مفرح بود که از جا پریدم ببینمش. با صدای رسا گفت ماه رمضون به تمام اهل این کوچه مبارک باشه. تا چادر سر کنم برم پایین، کوچه‌ی بعدی بود که دوییدم برسم بهش. تشکر کردم از قشنگ زدنش. گفت ایشالا این شبا حاجت قلبت روا بشه عمو جون. تو تاریکی و خلوتی شب می‌زد و می‌رفت. خیلی افسانه‌ای بود...
نفسم تنگ شد از خبر.
ای امام رئوف! داد این مظلومان بستان...