🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
حالی شبیه این پیام
من می‌خوام بخوابم...💔🥲
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- واقعاً عمارت دل؟
+ آره دیگه. بابا خیلی قشنگه اینجا...

[ببین ولی من بیشتر زمانی که اونجا بودیم داشتم به این فکر می‌کردم تو روی کدوم صندلی، پشت کدوم میز نشسته بودی؟ تو هم که اینجا بودی مثل امشب بارون اومد؟]
به تاریخ ١۴٠٠/١٢/١٨
#حرف‌هایی_که_نمی‌خونی
مریم خودش اینو برام درست کرده. خیلی دوستش می‌دارم...
مگر ملال تو را
می توان به باران شست؟!
-حسین منزوی-
دارم می‌رم دیدار خاک‌ها.
#خاطره‌باز
زیباترین تولدم 🎂🥲💙
[به تاریخ ١۴٠٠/١٢/٢٠ . قطار تهران-اندیمشک]
حسی شبیه رفتن سراغِ چیزهای دست‌نخورده دارم.
این پرچم! این پرچمِ عزیز...
[شرهانی - ١۴٠٠/١٢/٢۱]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرجا حرف گمنامیه نشونی از او هست...
[یادمان شهدای عملیات فتح‌المبین - ١۴٠٠/١٢/٢٢]
radiojahanmusic.com
@Maddahionlin
عزیز دلم
علی‌اکبر جوونِ حسین💙🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ای مقتدای گمنامان🍃 [فکه - ١۴٠٠/١٢/٢٢]
گر نگاهی به ما کنَد زهرا...
[طلائیه - ١۴٠٠/١٢/٢٣]
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ای مادرِ جوانِ ما... [علقمه - ١۴٠٠/١٢/٢٣]
و شلمچه
غوغای کربلای پنج
بوی جگرهای سوخته
بوی شبِ جمعه‌ی کربلا
بوی قدم‌های مادر
آه...
[قدمگاه حضرت زهرا - ١۴٠٠/١٢/٢٣]
هرکس گوشه‌ای داره
گوشه‌ی منم شلمچه‌ست
بیچاره‌م می‌کنه
دستِ دلم رو می‌شه
بگرد ببین گوشهٔ تو کجاس...
من می‌ترسیدم شلمچه که برسم، اونجا، اونجای بخصوصی که اولین بار دیدمش، بایستم و دوباره خشکم بزنه و گم بشم تو زمان. همهٔ سفر ناراحتی این اتفاق عین زهر تو حلقم بود. ولی می‌دونی؟ من انقدر مشغول وظیفه‌م بودم که اصلاً نفهمیدم کی و چجوری اون یه تیکه رو رد کردم، اصلاً از همونجا رد شدم یا نه! و بعد انقدر مشغول دلم و نوشته‌های روی پرچمای سرخ شدم که تمام مدت بهش فکر نکردم. اونجا که نشسته بودم، موقع روایت، چشمام به پرچم بود و می‌گفتم خیلی عجیبه. این اولین باره من گیر کردم تو این اسم. همیشه با احتیاط و احترام فقط ازش می‌گذشتم. می‌گفتم اگه به حرف دلم برم، دلم می‌گه حتما باهات کاری داره که اینطور گیرت انداخته. الان که دراز کشیدم و سروصدای بچه‌ها نمی‌ذاره با همهٔ خستگی بخوابم، فکر می‌کنم شاید اون کار همین بوده. او می‌دونست چقدر حتی واهمه‌ی تکرار اون لحظات برام عذاب‌آوره. می‌دونست و اینطور حواسمو جمع خودش کرد. نمی‌دونم. فقط دوست دارم اون مادرانگی خاص و ویژه‌شو اینطور که نیاز داشتم، تو جایی که به قدمگاهش معروفه ببینم...
و بالاخره بستنی گاومیش اساطیری🍦🥲
[اهوازِ زیبا - ١۴٠٠/١٢/٢۴]
بزور سازو داد دستم و یادم داد چجوری بزنم. به جبران چندساعت پیش که واسه یه سوءتفاهم تو خیابون شست و گذاشتم کنار🤦🏻‍♀