مجموعه سخنرانیهای شهید مطهری که کتاب شدن اینطوریه که داری فلسفه میخونی یهو روضه میگه، کف و خون قاطی میکنی دیگه نمیتونی ادامه بدی.
امروز رو زانو نشستم تا بند کفش بستنو به آرمینی که خیلی مغروره یاد بدم. دیده بود نگاه میکنم فرار کرده بود نبینم بلد نیست. بستم براش و با ذوق گفت عه خانوم چه راحت بستی. دستت دردنکنه. رفت و من شوقمندانه احساس کردم اونجای زندگی یه مادرم که وقتش میرسه به بچهش بند کفش بستنو یاد بده. حس قلقلکی و عجیبی بود. الحمدللّه 💙
#صبح_رویش 🌿
#صبح_رویش 🌿
[بیموقع یادت میافتم.]
گفتم حادثهای بود، بیاونکه بدونم رخ داد و بیسرانجام به پایان رسید. پرسید به پایان رسید؟ یعنی هیچوقت دلت تنگ نشد باز باهاش حرف بزنی؟
گوشهٔ سمت چپ لبم رفت بالا. گفتم میدونی؟ تا اونموقع و از اونموقع تا به الان، حرف زدن با هیچ مردی جز اون منو به وجد نیاورده. ما از فلسفه حرف میزدیم، از کتابها، از سیاست، از جامعه، از زندگی و اون شاعر بود و شعر زیاد بلد بود. با هر کلمهش قلب من سبز میشد. هیچوقت تا اون زمان چنین حسی رو تجربه نکرده بودم. و آره من دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده. بارها و بارها. و این تنها دفعهای تو زندگیمه که منطقم حریف خواست دلم نمیشه. یعنی من میدونم تموم شده و منطقاً باید ازش دست بکشم ولی قلبم، قلبم نمیخواد ازش کنده بشه. دو دستی چسبیده به خاطرات سبز شدنش و نمیتونم و راستش نمیخوامم از بهترین لحظاتش منصرفش کنم. پس آره، اون همیشه طلبش میکنه با اینکه میدونه بیفایدهست.
هشت اسفند - ٢١:۵٠ / وسطِ نوشتن مقاله
گفتم حادثهای بود، بیاونکه بدونم رخ داد و بیسرانجام به پایان رسید. پرسید به پایان رسید؟ یعنی هیچوقت دلت تنگ نشد باز باهاش حرف بزنی؟
گوشهٔ سمت چپ لبم رفت بالا. گفتم میدونی؟ تا اونموقع و از اونموقع تا به الان، حرف زدن با هیچ مردی جز اون منو به وجد نیاورده. ما از فلسفه حرف میزدیم، از کتابها، از سیاست، از جامعه، از زندگی و اون شاعر بود و شعر زیاد بلد بود. با هر کلمهش قلب من سبز میشد. هیچوقت تا اون زمان چنین حسی رو تجربه نکرده بودم. و آره من دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده. بارها و بارها. و این تنها دفعهای تو زندگیمه که منطقم حریف خواست دلم نمیشه. یعنی من میدونم تموم شده و منطقاً باید ازش دست بکشم ولی قلبم، قلبم نمیخواد ازش کنده بشه. دو دستی چسبیده به خاطرات سبز شدنش و نمیتونم و راستش نمیخوامم از بهترین لحظاتش منصرفش کنم. پس آره، اون همیشه طلبش میکنه با اینکه میدونه بیفایدهست.
هشت اسفند - ٢١:۵٠ / وسطِ نوشتن مقاله
حتماً چیز بیاهمیتیه براتون ولی من دهنم سرویس شد سرش
روزی دو ساعت میتونستم تو محل کارم یه جای آرومتر از بقیه جاها پیدا کنم و بینش صدنفر صدام کنن و به بدبختی یه پاراگراف بنویسم. پریشبم یک نصفه شب خیره به لپتاپ خوابم برده بود که زهرا بیدارم کرد و گفت بخواب بقیهشو فردا انجام بده ولی من انقدر خوابآلود بودم که سیوش نکردم و پنج صفحهش پرید و دیشب وقتی فهمیدم چه گندی خورده خیلی اعصابم خرد شد چون تو خوابآلودی نوشته بودم و هیچی از جملهبندی و استدلالها یادم نمونده بود. بالاخره تمام شد و پنج هزار کلمهای که مثل شکنجه بودو تحویل دادم.
روزی دو ساعت میتونستم تو محل کارم یه جای آرومتر از بقیه جاها پیدا کنم و بینش صدنفر صدام کنن و به بدبختی یه پاراگراف بنویسم. پریشبم یک نصفه شب خیره به لپتاپ خوابم برده بود که زهرا بیدارم کرد و گفت بخواب بقیهشو فردا انجام بده ولی من انقدر خوابآلود بودم که سیوش نکردم و پنج صفحهش پرید و دیشب وقتی فهمیدم چه گندی خورده خیلی اعصابم خرد شد چون تو خوابآلودی نوشته بودم و هیچی از جملهبندی و استدلالها یادم نمونده بود. بالاخره تمام شد و پنج هزار کلمهای که مثل شکنجه بودو تحویل دادم.
یادم رفت بگم. سه تا مرخصی ساعتیمو فقط تو همین هفته برای این لعنتی سوزوندم و زودتر اومدم خونه. و ما فقط سه تا ازش داریم🥲💔
اشکالی نداره خوب نباشی
حق داری غصه بخوری
غصه خوردن و غم داشتن برای از دست رفتهها نشونهی ضعف نیست
ما دورمون پره از روانشناسی زرد که طبیعیترین احساسات آدمیزاد رو سرکوب میکنن به بهونهی قوی بودن و خودساختگی.
این اشتباهه، باعث شکنندگیه.
اشکالی نداره شبا سخت بگذرن.
این شبا تموم میشه.
طول میکشه ولی تموم میشه.
خاطرهی درد و غمش همیشه همراهت میمونه ولی دیگه دردناک نیست.
اینجا دنیاست و رنجهای بیپایانش.
فقط باید واقعیت رو بپذیریم.
از دست و پا زدن صرف نظر کنیم تا بلعیده نشیم.
همراهش بشیم که قلق جریانش دستمون بیاد تا شنا کردن توشو یاد بگیریم.
حق داری غصه بخوری
غصه خوردن و غم داشتن برای از دست رفتهها نشونهی ضعف نیست
ما دورمون پره از روانشناسی زرد که طبیعیترین احساسات آدمیزاد رو سرکوب میکنن به بهونهی قوی بودن و خودساختگی.
این اشتباهه، باعث شکنندگیه.
اشکالی نداره شبا سخت بگذرن.
این شبا تموم میشه.
طول میکشه ولی تموم میشه.
خاطرهی درد و غمش همیشه همراهت میمونه ولی دیگه دردناک نیست.
اینجا دنیاست و رنجهای بیپایانش.
فقط باید واقعیت رو بپذیریم.
از دست و پا زدن صرف نظر کنیم تا بلعیده نشیم.
همراهش بشیم که قلق جریانش دستمون بیاد تا شنا کردن توشو یاد بگیریم.