همین لحظه اون لحظه باشکوهیه که فلسفه نجات معنی پیدا میکنه. وقتی جواب میدم اینهمه آدمی که هیچوقت حسینو تجربه نمیکنن رو هم میبینم.
نمیدونم دقیقا حساب کتاب خدا تو فرصت دادن به ادما چجوریه که یکی مثل من بارها و بارها فرصت های در وسعت های متفاوت نصیبشون میشه بعضی هام یکبار. ولی اینو میدونم خدا به همه یبار فرصتو میده
من از گذشتهم چیزایی خوبی یاد گرفتم که باعث میشه پشیمون نباشم و شکرگزار و درعین حال پشیمون و نادم
مثلا یادگرفتم به آدمای بدحجاب اخم نکنم و مهربون باشم چون قبلا خیلی بهم اخم شد و بدوبیراه گفته شد و من دقیقا همون احساسیو تجربه کردم که این آدما الان تجربه میکنن؛ نفرت از مذهبیا
یادگرفتم آدمارو از ظاهر قضاوت نکنم
مثلا حتما دلم میخواد دخترا حرمت مجالس اهل بیتو نگه دارن ولی وقتی یه دختر با ارایش غلیظ و لباس نامناسب میاد احیا میگیره جلوی امامزاده چیذر و اشک میریزه برام کافیه که این ادمارو دوست داره و میاد که از اینا بگیره و به جای چشم غره رفتن براش دعا میکنم و فکر میکنم وقتی هیچکس برای تو کاری نکرد جز سرزنش تو تاحالا چیکار کردی برای اینا که یه روز شبیهشون بودی؟
مثلا حتما دلم میخواد دخترا حرمت مجالس اهل بیتو نگه دارن ولی وقتی یه دختر با ارایش غلیظ و لباس نامناسب میاد احیا میگیره جلوی امامزاده چیذر و اشک میریزه برام کافیه که این ادمارو دوست داره و میاد که از اینا بگیره و به جای چشم غره رفتن براش دعا میکنم و فکر میکنم وقتی هیچکس برای تو کاری نکرد جز سرزنش تو تاحالا چیکار کردی برای اینا که یه روز شبیهشون بودی؟
من هردورو تجربه کردم
میدونم مذهبیا خیلی وقتا از دلسوزی حرف میزنن و خیلی وقتا از رو خودخواهی و تحکم
میدونم غیرمذهبیا همون دلسوزیه رو که بفهمن آرومن حتی اگه گوش نکنن و جلوی تحکم لجبازتر میشن و سرکشتر
من میدونم آدما نیت همو حس میکنن
چون نیت تو لحن تاثیر داره
میدونم مذهبیا خیلی وقتا از دلسوزی حرف میزنن و خیلی وقتا از رو خودخواهی و تحکم
میدونم غیرمذهبیا همون دلسوزیه رو که بفهمن آرومن حتی اگه گوش نکنن و جلوی تحکم لجبازتر میشن و سرکشتر
من میدونم آدما نیت همو حس میکنن
چون نیت تو لحن تاثیر داره
و من به نگاه هدایتگر حسینی فکر میکنم که برای شمرِ نشسته روی سینهش هم خیر میخواست.
اگه ما شبیه حسین آدمارو دوست داشته باشیم و براشون مشفق باشیم خیلی بهتر میشه.
مسئله همینه که ما چقدر شبیه حسینیم؟
چقدر شبیه حسین شدیم؟
روضهها چقدر مارو شبیه بهش کرده؟
مسئله همینه که ما چقدر شبیه حسینیم؟
چقدر شبیه حسین شدیم؟
روضهها چقدر مارو شبیه بهش کرده؟
Forwarded from برنامه ناشناس
سلام زهره خانوم
پیروِ اونجایی که گفتی نمیتونی باور کنی و همین احتمالا کار دستت میده،
شک نکن اگه قرار باشه امتحانی بشی از همینجا میشی
ولی خب خدا مهرش بیشتر ازین حرفاس.
"ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذهدیتنا وهب لنا من لدنک رحمه" شاید به کارت بیاد.
سلام زهره خانوم
پیروِ اونجایی که گفتی نمیتونی باور کنی و همین احتمالا کار دستت میده،
شک نکن اگه قرار باشه امتحانی بشی از همینجا میشی
ولی خب خدا مهرش بیشتر ازین حرفاس.
"ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذهدیتنا وهب لنا من لدنک رحمه" شاید به کارت بیاد.
خب اره دقیقا بخاطر همین گفتم
یچیزی که بهش باور دارم و تنها چیزیه که از اطمینان بهش نمیترسم اینه که خدا از همونجایی امتحانت میکنه که بهش مطمئنی :)
یچیزی که بهش باور دارم و تنها چیزیه که از اطمینان بهش نمیترسم اینه که خدا از همونجایی امتحانت میکنه که بهش مطمئنی :)
من وقتی بعد کلی تردید توبه کردم و همه چی با سرعت سریعی شروع به تغییر کرد و هنوز پایه اعتقاداتم خیلی محکم نبود یه بار از سرم گذشت من که دیگه برنمیگردم به اون روزا من دیگه خیلی باایمانم.
بذارید بگم به فاصلهی چندروز خدا کاری کرد که همهی مسیری که رفته بودمو با مغز اومدم رو زمین و هنوز دردی که کشیدم یادمه. غرور دامنِ ایمانمو گرفت و چندبرابر زمان اول زمان برد تا باز تونستم سرپا شم. یادمه اون شب تک و تنها رفتم امامزاده محلمون و تو باغ امامزاده زیر بارون نشستم و گفتم غلط کردم خدا.
خدا چیزی بهم نشون داده بود که نمیخواستم از دستش بدم و میدونستم خودم گند زدم با غرورم که داره ادبم میکنه
بذارید بگم به فاصلهی چندروز خدا کاری کرد که همهی مسیری که رفته بودمو با مغز اومدم رو زمین و هنوز دردی که کشیدم یادمه. غرور دامنِ ایمانمو گرفت و چندبرابر زمان اول زمان برد تا باز تونستم سرپا شم. یادمه اون شب تک و تنها رفتم امامزاده محلمون و تو باغ امامزاده زیر بارون نشستم و گفتم غلط کردم خدا.
خدا چیزی بهم نشون داده بود که نمیخواستم از دستش بدم و میدونستم خودم گند زدم با غرورم که داره ادبم میکنه
دفعه بعد که از چیزی مطمئن بودم هم کاری کرد که هنوز راه گریزی ازش ندارم.
من از دلم مطمئن بودم و خدا جوری ترتیب داد که گیر کنه.
از اون موقع دوسال میگذره ولی مثل اون غروره که سریع ازش گذشتم و برگشتم نبود، فهمیدم ناتوانتر از اونم که انقدر سریع بگذرم از دلم.
امتحان بزرگتری بود ولی تقصیر خودم بود
از اون روز دیگه از هیچی مطمئن نبودم جز اینکه ارادهی خدا عین عملشه و بین اراده و عمل ما گاه سالها فاصلهست
من از دلم مطمئن بودم و خدا جوری ترتیب داد که گیر کنه.
از اون موقع دوسال میگذره ولی مثل اون غروره که سریع ازش گذشتم و برگشتم نبود، فهمیدم ناتوانتر از اونم که انقدر سریع بگذرم از دلم.
امتحان بزرگتری بود ولی تقصیر خودم بود
از اون روز دیگه از هیچی مطمئن نبودم جز اینکه ارادهی خدا عین عملشه و بین اراده و عمل ما گاه سالها فاصلهست
تیر ٩٧ یه شب تو اردو کنار مریم دراز کشیده بودم و گفتم من ازش گذشتم
تیر ٩٩ داره میرسه و میبینم چقدر کوچیکتر از اون بودم و هستم که از زمان ارادهم اینهمه وقت گذشته و معلوم نیست چقدر دیگه بگذره تا به عمل برسه
تیر ٩٩ داره میرسه و میبینم چقدر کوچیکتر از اون بودم و هستم که از زمان ارادهم اینهمه وقت گذشته و معلوم نیست چقدر دیگه بگذره تا به عمل برسه
هم ادم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی
هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را...
هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را...
اگه انقدر پسر علاف و ول تو محل نداشتیم میتونستم جاده امامزاده رو هرروز دو دور بدوم.