وسط هیاهوی مسابقهٔ بچهها، تلگرامتو وصل میکنی که ازشون پست بذاری. دو تا پیام ناشناس داری. به خودت که میای میبینی با یه سلام ساده، چند دقیقهست نشستی و خیره به گوشی زمانو گم کردی. صدای سلام خانوم و خندهی خاص میلاد به خودت میارت. یادت میاد اون حاجآقای روشنضمیر بهت گفته بوده از چشمات معلومه داغ به دلت داری و تو نگاهتو دزدیده بودی و اون شعر خونده بود و غرورت نذاشته بود تصدیق کنی، ولی انکارم نکردی. دیگه دو سالی میشده تو رویاهات کنار خودت نمیدیدیش، فکر میکردی گذر زمان همهچی رو عادی میکنه ولی برای چندمین بار فهمیدی داری از یه کلیشه رکب میخوری؛ یه خطاب شدن اتفاقی مشابه، میتونه تو اوج هیجان میخکوبت کنه و زمان و ارادهتو به بازی بگیره. هیچ انتظارشو نداری و از خودت میپرسی با این اوضاع اگه یه روز دوباره ببینیش میخوای چیکار کنی؟ و جوابت اینه که حالا درست میشی. به زمان حال برمیگردی ولی بقیهٔ روز ذهنت در رفتوآمد بین زمانه و نمیتونی راحت منظمش کنی. اعصابت خرده که انقدر راحت حواست پرت و رشتهٔ تمرکزت پاره میشه ولی ذهنتو به حال خودش میذاری. یاد حرف حاجآقا میفتی و برای باقی روز تو سرت میخونه:
هزار غم سر غم کردهام ولی در دل
غم تو ریشه فرو کرد، میکشد اینم
غم تو ریشه فرو کرد، میکشد اینم
غم تو ریشه فرو کرد، میکشد اینم...
هزار غم سر غم کردهام ولی در دل
غم تو ریشه فرو کرد، میکشد اینم
غم تو ریشه فرو کرد، میکشد اینم
غم تو ریشه فرو کرد، میکشد اینم...
این جنجال جدیدو جدی نگیرید و اعصابتونو خردتر نکنید. جمهوری اسلامی اگه تونست با کماندوهاش ماهواره جمع کنه، طرح صیانتم میتونه اجرا کنه.
اینم میگذره و اونچه مهمه خاطرهی محدودیتیه که ما از مجلس اسماً انقلابی برای آینده یادمون میمونه.
اینم میگذره و اونچه مهمه خاطرهی محدودیتیه که ما از مجلس اسماً انقلابی برای آینده یادمون میمونه.
ما کارهای وحشتناکی در حق هم میکنیم. کارهای به ظاهر کوچک و ناچیز و واقعاً وحشتناک.
vacuum
iday
من بیشتر از هر حسی، "جا خوردن" رو تجربه کردم. اتفاقها طوری رخ دادن که فرصت نکردم حس مناسب رو در وقتش تجربه کنم. درونم پر از احساسات بیموقعست. وقتی خبر ازدواج رفیقمو مدتها بعدش از باقی رفقام شنیدم جا خوردم. وقتی پیام مُرد جا خوردم. وقتی در حق خواهرم بدی کردم جا خوردم. وقتی به فکر کادوی تولد رفیقم بودم و عقدشو از استوریا دیدم جا خوردم. من تو هیچکدوم اینا فرصت نکردم رنجیده، ناراحت، عصبانی، خوشحال یا ذوقزده بشم. فقط جا خوردم. تو همهٔ اونها من موندم و یک سؤال که چرا از دغدغه و تلاش برای خوشحال کردن آدمها پشیمون نمیشی؟ و به خودم جواب دادم شاید میخوای برای بقیه اونی باشی که کسی برات نبوده و از جوابم هم جا خوردم. از فقدانی بزرگ جا خوردم. همهٔ آدمها نیاز دارن کسی کنارشون باشه که به فکر خوشحال کردنشون باشه و اینو حس کنن. فکر به اینکه هربار سکوتم از بیتفاوتی نبوده، زمین و زمانو رو سر خوردم ویرون میکردم که تصویر عزیزانم تو ذهنم خراب نشه. هربار گفتم حتماً تو کم و ناکافی بودی. و هربار در واقع به امنیت روانیم تجاوز میشده. این آهنگ منو یاد تمام اون جا خوردنها انداخت که به غایت تلختر از هر حس دیگهایه.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Photo
دیشب خندوانه بچههامو دیدید؟
اگه نه برید آرشیو تلویبیون ببینیدا
١:١۶:٣٠ به بعد😍
پینوشت: نخوره تو ذوقتون که بیشتر پر و پاچهی بچههارو گرفتنا. موقع بازی ماسک نداشتن :(
اگه نه برید آرشیو تلویبیون ببینیدا
١:١۶:٣٠ به بعد😍
پینوشت: نخوره تو ذوقتون که بیشتر پر و پاچهی بچههارو گرفتنا. موقع بازی ماسک نداشتن :(
مجموعه سخنرانیهای شهید مطهری که کتاب شدن اینطوریه که داری فلسفه میخونی یهو روضه میگه، کف و خون قاطی میکنی دیگه نمیتونی ادامه بدی.
امروز رو زانو نشستم تا بند کفش بستنو به آرمینی که خیلی مغروره یاد بدم. دیده بود نگاه میکنم فرار کرده بود نبینم بلد نیست. بستم براش و با ذوق گفت عه خانوم چه راحت بستی. دستت دردنکنه. رفت و من شوقمندانه احساس کردم اونجای زندگی یه مادرم که وقتش میرسه به بچهش بند کفش بستنو یاد بده. حس قلقلکی و عجیبی بود. الحمدللّه 💙
#صبح_رویش 🌿
#صبح_رویش 🌿
[بیموقع یادت میافتم.]
گفتم حادثهای بود، بیاونکه بدونم رخ داد و بیسرانجام به پایان رسید. پرسید به پایان رسید؟ یعنی هیچوقت دلت تنگ نشد باز باهاش حرف بزنی؟
گوشهٔ سمت چپ لبم رفت بالا. گفتم میدونی؟ تا اونموقع و از اونموقع تا به الان، حرف زدن با هیچ مردی جز اون منو به وجد نیاورده. ما از فلسفه حرف میزدیم، از کتابها، از سیاست، از جامعه، از زندگی و اون شاعر بود و شعر زیاد بلد بود. با هر کلمهش قلب من سبز میشد. هیچوقت تا اون زمان چنین حسی رو تجربه نکرده بودم. و آره من دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده. بارها و بارها. و این تنها دفعهای تو زندگیمه که منطقم حریف خواست دلم نمیشه. یعنی من میدونم تموم شده و منطقاً باید ازش دست بکشم ولی قلبم، قلبم نمیخواد ازش کنده بشه. دو دستی چسبیده به خاطرات سبز شدنش و نمیتونم و راستش نمیخوامم از بهترین لحظاتش منصرفش کنم. پس آره، اون همیشه طلبش میکنه با اینکه میدونه بیفایدهست.
هشت اسفند - ٢١:۵٠ / وسطِ نوشتن مقاله
گفتم حادثهای بود، بیاونکه بدونم رخ داد و بیسرانجام به پایان رسید. پرسید به پایان رسید؟ یعنی هیچوقت دلت تنگ نشد باز باهاش حرف بزنی؟
گوشهٔ سمت چپ لبم رفت بالا. گفتم میدونی؟ تا اونموقع و از اونموقع تا به الان، حرف زدن با هیچ مردی جز اون منو به وجد نیاورده. ما از فلسفه حرف میزدیم، از کتابها، از سیاست، از جامعه، از زندگی و اون شاعر بود و شعر زیاد بلد بود. با هر کلمهش قلب من سبز میشد. هیچوقت تا اون زمان چنین حسی رو تجربه نکرده بودم. و آره من دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده. بارها و بارها. و این تنها دفعهای تو زندگیمه که منطقم حریف خواست دلم نمیشه. یعنی من میدونم تموم شده و منطقاً باید ازش دست بکشم ولی قلبم، قلبم نمیخواد ازش کنده بشه. دو دستی چسبیده به خاطرات سبز شدنش و نمیتونم و راستش نمیخوامم از بهترین لحظاتش منصرفش کنم. پس آره، اون همیشه طلبش میکنه با اینکه میدونه بیفایدهست.
هشت اسفند - ٢١:۵٠ / وسطِ نوشتن مقاله