اگه افسانهها، اسطورهها و این موجودات خیالی واقعی بودن، دنیا جای هیجانانگیزی میشد.
#curtis 🚬
#curtis 🚬
مدیرم سه ماه تلاش کرد منو نسبت به دوتا فرآیندی که براش استخدامم کرده بودن توجیه کنه تا اجراشون کنم و انقدر تخیلی و دور از واقعیت و غیرمنطقی بودن که هیچجوره تو کتم نرفت. آخر سر بعد شناخت محیط و بچهها، با کلی چونه زدن و بحث، طرح تربیتی خودمونو دادم و قانع شد و خیلی هم استقبال کرد و الان قراره این طرحو برای سال آینده اجرا کنیم که برای جزء جزءش بیصبرترینم ولی بگو زن! از اول بفرما میخوایم این واحدو با این اهداف راه بندازیم، نظر تو چیه؟😁
الان که دارم این حس و حالو باهاتون به اشتراک میذارم روزای سختی رو گذروندم. واقعاً فشار بهم وارد شد که گاهی مجبور بودم کاری رو انجام بدم که دلیل منطقی نداره. حالا تک تک اجزاش رو با شناخت و مطالعه کنار هم گذاشتم و مسیرو میشناسم و میدونم میخوام چیکار کنم و چرا. همین باعث میشه با خیال راحت بتونم بچههارو هم خیلی آزادتر بذارم و دستوپاشونو نبندم.
#تربیت 🌿
#تربیت 🌿
بعدا آدمایی که تو سرشلوغیا هرطور شده نمازشونو میخوندن یا حتی دغدغه خوندنش رو داشتنم برام جذاب شدن.
بعدتر آدمایی که تأثیر نماز خوندن و نخوندن تو حال و احوالشون مشهود بودم توجهم رو جلب کردن و از اونایی که دیر یا عجلهای شدن نمازشون حالشونو بد میکرد، خوشم اومد.
حالا کلا اهمیت دادن به نماز برام جذابه ولی هنوز دقیقاً نمیدونم نماز به عنوان فرض یا نماز به عنوان علاقه یا هردوش...
الان که این پیامو مینویسم دچار یکی از بزرگترین هراسهای زندگیم شدم، مفصل براش گریه کردم و هنوز میخوام گریه کنم، دست و پام لرزش محسوس دارن، استرس اینو دارم که وسواس مهارشدهٔ سالها پیشم دوباره برگرده و اعصابم به شدت ضعیف و تحریکپذیر شده ولی درعینحال میبینم که دنیا به آخر نرسیده. مامانم و زهرا سعی میکنن خیلی عادی جلوهش بدن ولی این از بزرگترین هراسهام بوده و فکر کنم معلومه که سعیشون هیچ اثربخش نبوده...
باور اینکه وقتی راضی و خوشحالی چیزی برات پیش بیاد که همه چیو تحتالشعاع قرار بده آزاردهندهست. دیشب تا صبح رو خواب بد دیدم، از اضطراب نیم ساعت به نیم ساعت چشامو باز میکردم ببینم صبح شده یا نه، دارم خودمو کنترل میکنم که گیر ندم کل خونه رو بریزیم بشوریم و بقیه داستانایی که قابل حدسن. آه. خدا داره قفل همه مراحلی که دوست ندارمو برام باز میکنه...
دوست ندارم برونریزی من شمارو ناراحت یا نگران کنه. تا وقتی کاملاً حل بشه حتیالمقدور سکوت میکنم :)
Forwarded from برنامه ناشناس
ما اینجاییم که بخونیم برون ریزیات رو
نخواین لفت میدیم دیگه
پس راحت باش و بگو
دوست نداریم اذیت شی
باهم تحملش میکنیم
ما اینجاییم که بخونیم برون ریزیات رو
نخواین لفت میدیم دیگه
پس راحت باش و بگو
دوست نداریم اذیت شی
باهم تحملش میکنیم
Forwarded from برنامه ناشناس
حواستون باشه شما از مامانای صبح رویشین زود خوب شین
حواستون باشه شما از مامانای صبح رویشین زود خوب شین
چیزی که میخوام بگم خیلی غمگینم میکنه. تردید کردم الان بگمش یا بعدا که به نظر نرسه تو این برهه زیادی حساسم ولی نگاه کردم دیدم بحثم اصلاً الان نیست. من امروز برای مشکلم رفتم دکتر. یکی از بهترین و مشهورترین دکترها تو تخصص خودش. من مشکلی ندارم که دکتری که همسن بابامه و همه رو عزیزم صدا میکنه منم همینطور خطاب قراره بده ولی اون آدم بیاغراق سه جمله از پنج جملهش درباره چهرهٔ من بود. اولین بار که بهم گفت شما چقدر زیبایی فقط تشکر کردم ولی دیدم جواب سوالامو هم خلاصه میده و دیگه کلا درباره قیافه و قدوقوارهم حرف میزنه. کاش به همینجا منتهی میشد. من ابداً نمیدونستم قراره معاینهٔ بدنی بشم. یعنی فکر میکردم معاینهش فقط گردن به بالاست ولی بعد معاینهٔ کمرم بدون اینکه دقیقاً بهم توضیح بده و ازم اجازه بگیره، بقیه بدنم رو هم معاینه کرد و من فقط شوکه شدم و چشمامو بستم و خودمو جمع کردم. این خیلی بدیهیه که بدن هر فرد حریم خصوصی اونه و حتی یه دکتر هم در صورت ضرورت معاینه، باید از مراجعهکننده اجازه بگیره. اینو میگذارم کنار تجربههای این چندسالی که میرم پیش دکتر دهقان و این مرد بعد این همه مدت، حتی وقتی میخواد دستمو بگیره و نبضمو چک کنه یا به صورتم دست بزنه اول ازم اجازه میگیره. اینو میگذارم کنار این تجربه و احساس ناامنی و تعرض بهم دست میده. من اگر میدونستم قراره معاینه بشم یا همون موقع بهم میگفت، هیچ مطالبهای درباره ویزیت نداشتم و حتماً به یه دکتر متخصص خانم مراجعه میکردم. احساس میکنم به حریم خصوصیم تجاوز شده و من هیچکاری نتونستم کنم و نمیتونم بیشتر از این بدی این احساسو توضیح بدم.
قبلاً بحث مفصلی دربارهٔ سرک کشیدن بدون اجازهی رزیدنتا تو معاینههای زنان و زایمان درگرفته بود، اعتراضی شده بود و حمایت کرده بودم. واقعاً له شدن و نادیده گرفته شدن حریم خصوصی و حقوق انسانی افراد مزهٔ تحقیر و زیر پا موندن میده🍂
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Photo
بالاخره زاموفیلیا به اهالی خونه اضافه شد. البته که هیچوقت پولم به خرید بلکش نمیرسید و نمیرسه. البتهتر که سادهشم اگر حراج نخورده بود نمیتونسم بگیرم. بعدِ تجربهٔ لعنتیِ امروز، خریدش یکم بهترم کرد. اینجا گذاشتم روان شما هم سبز بشه عوض سمپراکنی این دو روز :)
این منه. درواقع درونمه. چیزی که واقعاً هستم حتی اگه فعلاً سعی زیادی نکنم که با بیرونم یکی بشه. شاید از بیرون خشن به نظر بیام، جدی و خشک باشم، با دوستام خیلی خندون باشم، با بچهها مهربون و از آدم بزرگا گریزون باشم، به سختی وارد دوستی جدیدی بشم یا آدمیو وارد حریم امنم کنم، ته ته احساسات بازم با منطق عمل کنم. ولی من همینم. درونم آبیه. رؤیاها برام اصالت بیشتری دارن حتی اگه خیلی واقعبین باشم. دنیای واقعی بهم هراس و انگیزهی توأمان میده. به آرامش نفس بیشتری نیاز دارم. تنهایی اذیتم میکنه ولی سکوت و خلوت رو دوست دارم. آره! این نزدیکترین تصویریه که از دورن خودم دیدم حتی اگه کسی منو اینطور نبینه. حالا این سررسیدو از اردیبهشت خریدم که سال جدید تلاش کنم بیشتر شبیه درونم بشم...