آخ گفتی :)))))
ماها یه مریضی داریم که هر رفتار و اتفاق بدی رو برمیگردونیم به خودمون تا اعتراضمون طرفو نرنجونه. به خودمون حق اعتراض نمیدیم و میگیم ما نباید متوقع باشیم ولی همین عدم اعتراض همیشگی باعث میشه آدما خودشونو بابت رفتار زشتشون محق بدونن. نمیدونم کِی و چجوری درمان میشیم!
ماها یه مریضی داریم که هر رفتار و اتفاق بدی رو برمیگردونیم به خودمون تا اعتراضمون طرفو نرنجونه. به خودمون حق اعتراض نمیدیم و میگیم ما نباید متوقع باشیم ولی همین عدم اعتراض همیشگی باعث میشه آدما خودشونو بابت رفتار زشتشون محق بدونن. نمیدونم کِی و چجوری درمان میشیم!
تمام روز یک مانگای فانتزی و نمکی خوندم و خوشحالم. نکته حائز اهمیت اینه که انگلیسیه و تو چهل چپتر سر جمع ده پونزده تا لغت سرچ کردم🥲
*ادیت وارده: "مانگا" سیاه سفیده، این "مانهوا"ست.
*ادیت وارده: "مانگا" سیاه سفیده، این "مانهوا"ست.
اگه افسانهها، اسطورهها و این موجودات خیالی واقعی بودن، دنیا جای هیجانانگیزی میشد.
#curtis 🚬
#curtis 🚬
مدیرم سه ماه تلاش کرد منو نسبت به دوتا فرآیندی که براش استخدامم کرده بودن توجیه کنه تا اجراشون کنم و انقدر تخیلی و دور از واقعیت و غیرمنطقی بودن که هیچجوره تو کتم نرفت. آخر سر بعد شناخت محیط و بچهها، با کلی چونه زدن و بحث، طرح تربیتی خودمونو دادم و قانع شد و خیلی هم استقبال کرد و الان قراره این طرحو برای سال آینده اجرا کنیم که برای جزء جزءش بیصبرترینم ولی بگو زن! از اول بفرما میخوایم این واحدو با این اهداف راه بندازیم، نظر تو چیه؟😁
الان که دارم این حس و حالو باهاتون به اشتراک میذارم روزای سختی رو گذروندم. واقعاً فشار بهم وارد شد که گاهی مجبور بودم کاری رو انجام بدم که دلیل منطقی نداره. حالا تک تک اجزاش رو با شناخت و مطالعه کنار هم گذاشتم و مسیرو میشناسم و میدونم میخوام چیکار کنم و چرا. همین باعث میشه با خیال راحت بتونم بچههارو هم خیلی آزادتر بذارم و دستوپاشونو نبندم.
#تربیت 🌿
#تربیت 🌿
بعدا آدمایی که تو سرشلوغیا هرطور شده نمازشونو میخوندن یا حتی دغدغه خوندنش رو داشتنم برام جذاب شدن.
بعدتر آدمایی که تأثیر نماز خوندن و نخوندن تو حال و احوالشون مشهود بودم توجهم رو جلب کردن و از اونایی که دیر یا عجلهای شدن نمازشون حالشونو بد میکرد، خوشم اومد.
حالا کلا اهمیت دادن به نماز برام جذابه ولی هنوز دقیقاً نمیدونم نماز به عنوان فرض یا نماز به عنوان علاقه یا هردوش...
الان که این پیامو مینویسم دچار یکی از بزرگترین هراسهای زندگیم شدم، مفصل براش گریه کردم و هنوز میخوام گریه کنم، دست و پام لرزش محسوس دارن، استرس اینو دارم که وسواس مهارشدهٔ سالها پیشم دوباره برگرده و اعصابم به شدت ضعیف و تحریکپذیر شده ولی درعینحال میبینم که دنیا به آخر نرسیده. مامانم و زهرا سعی میکنن خیلی عادی جلوهش بدن ولی این از بزرگترین هراسهام بوده و فکر کنم معلومه که سعیشون هیچ اثربخش نبوده...
باور اینکه وقتی راضی و خوشحالی چیزی برات پیش بیاد که همه چیو تحتالشعاع قرار بده آزاردهندهست. دیشب تا صبح رو خواب بد دیدم، از اضطراب نیم ساعت به نیم ساعت چشامو باز میکردم ببینم صبح شده یا نه، دارم خودمو کنترل میکنم که گیر ندم کل خونه رو بریزیم بشوریم و بقیه داستانایی که قابل حدسن. آه. خدا داره قفل همه مراحلی که دوست ندارمو برام باز میکنه...