🔻پیتـوســ 🇮🇷
من واقعاً دلم برای اِرِن میسوزه.
اینجا زیک داره باهاش حرف میزنه و یهو میبینه اِرِن محو این قسمت از خاطراتش شده... :)
حالم خوبه. گوش میدمش و غمگینم نمیکنه. چیزی که اون روز زیرش نوشته بودم رو میخونم و میبینم همچنان همین جملات رو برام تداعی میکنه.
همکاری که انقدر ارتباطمون کمه شمارهش رو هم ذخیره ندارم، تماس گرفت و بعد حال و احوال منتظر بودم کارشو بگه که فهمیدم فقط زنگ زده حالمو بپرسه. واقعاً غیرمنتظره بود برام. مدتها بود بغیر یکی دو نفر، پیام و تماس غیرکاری نداشتم.
دو شب پیش گوشیمو خالی کردم که مرتب کنم. اول رفتم سر پلیلیستم سر و سامونش بدم. سر آخر ٢٠٠ تا پاک کردم. خیلی از مداحیارو دیگه گوش نمیدادم ولی چندتایی نگه داشتم؛ چندتایی از زمانی که هرهفته گلزار میرفتیم و بلند بلند گوش میدادیم. میدونم بازم گوش نمیدمشون ولی خب چیه این آدمیزاد که نمیتونه از خاطرات و نقطهٔ اتصالشون بگذره؟
داشتم این چندروز گذشته رو بررسی میکردم. اوضاعِ واقعیتِ زندگی جدی جدی گندتر از قبله ولی من واقعاً حالم خوبه، درونم آرومه، پر از انگیزه و انرژیام، حواسم بیشتر به معنویتم هست، دلم رقیقتره و شکرگزارترم. حالا فقط نمیدونم حکمت مریضیه یا چه!
من دلم برای در و دیوارای جوانکده هم تنگ شده چه برسه به بچهها و شلوغی و سر و صداشون...
ما که نمیریم مقالات و کتابای روز علوم انسانی رو به زبان اصلی بخونیم، واقعاً ترجمان گل کاشته. البته باز خیلیامون نمیریم ترجمه شده هم بخونیم که تف😒