صدای دعا میآد. چشمام کمتر از نیمه بازه. به زور میگم چه قشنگ میخونه. زهرا میگه پخش حرمه. انقدر مغزم خوابه که نمیتونم بفهمم کدوم دعاست. پا میشم برم لباس اشرف خانومو تو تنش ببینم. نگاه میکنم به تلویزیون؛ [دعای کمیل–حرم مطهر رضوی]. دوربین داره کاشیکاریا رو میگیره. میگم آخی حرمه. یادم میآد امروز از دست پدر و مادر رقیه و معصومه عصبانی شدم که نذاشتن دختراشونو با خرج خودمون ببریم مشهد. انقدر که گفتم والا بخدا این بدبختا حق دارن فرار کنن از دست خانوادهشون. هنوز گیجم. مامان زده خندوانه. با حال غر همیشگیم میگم سلیقه داری؟ بابا بزن دعای حرم، حیفه. میدونم چند دقیقه بعد خوابما. میدونم حتی نمیفهمم چی میخونه. فقط صداش خوبه. منم خوبی میخوام. هنوز گیجم. مثل بقیه وقتا خوابم میآد. اگه ١:٢٠ بیدار بودید، به جام به حاج قاسمِ عزیز سلام بدید. همینا.
🔻پیتـوســ 🇮🇷 pinned ««تا میتونی کربلا برو. قبلاً راه بسته بود. الان که بازه، برو. اگه دوباره راه بسته بشه معلوم نیست کِی بتونی دوباره بری.»»
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم...
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم...
Mara Mibinio
Mohammadreza Shajarian
برای امروزِ بارانخورده. برای اینکه بیت اولش را وقتی رو به گنبد سرم را کج کرده بودم و لبخند به لب داشتم میخواندم. برای اینکه این شعر حافظ فرو میریزدم. و برای تبوتاب این روزها که هیچ چیزم سر جایش نیست، یا درست نمیشود یا دیر درست میشود و خیال رها کردن در سر دارم...
[به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم]
[به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم]
بوی کربلا میداد.
[شهیدِ جزیره مجنون - شب وفات حضرت امالبنین سلاماللّهعلیها - ٢۵دیماه١۴٠٠]🍃
[شهیدِ جزیره مجنون - شب وفات حضرت امالبنین سلاماللّهعلیها - ٢۵دیماه١۴٠٠]🍃
چه میدونم دورم چه خبره! صُبی دلم گرفته بود. یعنی آسمونو که دیدم یاد کربلا افتادم. هیچم شبیه آسمونِ کربلا نبودا ولی من یادش افتادم. برای خودم اون بیتو زمزمه میکردم. من حتی تسبیحمو دادم آقاکرمی ببره تبرک کنه ها! ولی پسم داد. آه خانوما خیلی تو روضه حرف میزنن ولی همه چی خیلی صمیمی و اصیل بود. منم طبق معمول سردم بود و خوابم میاومد. زنش گفت نیت کن و برو جلو. و من درست بالای سرش بودم. داشتم فکر میکردم بگم سلام به کی برسون که یه مادر شهید کنارم بلند با گریه گفت سلام ما رو به فاطمه زهرا برسون. گفتم عزیزدلم همین که مادر میگه. برسون. گیج و منگ فقط بو میکشیدم. بوی کربلا میداد.
من میدونم که حرف زدن کاملاً مشکلو حل میکنه. اصلاً حرف زدن بیشتر مشکلاتو حل میکنه. اتفاقا منم دوست دارم حرف بزنم، دوست دارم حل شه، هربارم میگم کاش میتونستم بگم ولی ببین برای مدتها شرایط جوری پیش رفت که من به سکوت رسیدم. و آره ترکیب من و سکوت چیز غریبیه اما شده. حالا ترجیح میدم هیچی حل نشه ولی حرف نزنم. اگرم ازم بپرسی حتی به قیمت خراب شدن همه چیز؟ میگم انتخابِ از دست رفتن و خراب شدنِ همه چیز، برام از حرف زدن راحتتره.
امروز تو تولدِ امید، شادی بینهایت بچهها خوشحالترینم کرد. انقدر از ته دل کنار هم خندیدیم که آخر به بغض افتادم. جلو چشممون قد میکشن و هرکدوم یه حال و هوایی دارن. نگاهشون میکنم و قربون صدقه قدوبالاشون میرم و میبینم عین پارهٔ تنم شدن. فکر ندیدنشون قلبمو میسوزونه و هرجوریام که باشن نمیتونم دوستشون نداشته باشم...
پن: ما تو جوانکده یه سالن ورزشی داریم به نام امید. صاحب این نام فوت شده و مادرش به یادش این سالن رو برای بچههامون تجهیز کردن.
#تولد_امید
#صبح_رویش 🌿
پن: ما تو جوانکده یه سالن ورزشی داریم به نام امید. صاحب این نام فوت شده و مادرش به یادش این سالن رو برای بچههامون تجهیز کردن.
#تولد_امید
#صبح_رویش 🌿
🔻پیتـوســ 🇮🇷
من میدونم که حرف زدن کاملاً مشکلو حل میکنه. اصلاً حرف زدن بیشتر مشکلاتو حل میکنه. اتفاقا منم دوست دارم حرف بزنم، دوست دارم حل شه، هربارم میگم کاش میتونستم بگم ولی ببین برای مدتها شرایط جوری پیش رفت که من به سکوت رسیدم. و آره ترکیب من و سکوت چیز غریبیه…
همگی دست به یکی کردن که به حرف بیام. و فکر میکنید ساده بود؟ مثل جون کندن بود برام. رفتم سراغ قرآن که زبونم باز بشه...
{قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي
وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي
يَفْقَهُوا قَوْلِي}
{قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي
وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي
يَفْقَهُوا قَوْلِي}
همین نیم ساعت پیش یه ریزه برف زد. هوا خیلی خوبه. واقعاً روا نیست یه معشوقه حی و حاضر نداشته باشم که تو این هوا بریم قدم بزنیم و آش بخوریم🚶🏻♀