🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
بوی کربلا میاد...💔
https://t.me/www_snn_ir/190036
خوابم نمی‌بره
دلشوره گرفتم
دلشوره‌ی از دست دادن.
زیارت عاشورا
حاج قاسم سلیمانی
[برای وقتای دل‌آشوبه]
بعد دوبار سورهٔ مزمل، گوش دادمش که آروم بگیرم. جور عجیبی می‌خونه. تندتند و تمیز می‌خونه. تمیز و خالص. تندتند خوندش شبیه عجله نیست. که فقط بخواد تموم شه. انگار عادت سال‌ها تنگی وقت میدون جنگ باشه. غلطم کم نداره. می‌خونه و می‌ره جلو و دلت می‌ریزه وقتی بجای همهٔ حُسَین‌ها می‌گه حُسِین. انگار وسط روضه وایساده و صدا می‌زنه. ای بابا مرد! تو با دل‌های ما چی کردی...؟
🔻پیتـوســ 🇮🇷
خوابم نمی‌بره دلشوره گرفتم دلشوره‌ی از دست دادن.
ماجرا اینطور شد که شاید سر جمع یک‌ساعت، اون هم تو حالت خواب و بیدار تونستم بخوابم. تو همون حال، خواب حاج قاسمو دیدم. داشت می‌خندید. نه به من. من از کنار اشکبار نگاهش می‌کردم. سر به زیر و محجوب مثل همه تصاویری که ازش تو ذهنمه و نفهمیدم کی مقابلشه. منِ تو خواب اصلاً نگاه نکرد. بیدار که شدم اسنپ گرفتم و تمام زمان تو سرکارم منگ و خواب بودم و وسط جلسه با مدیرم، نشسته خوابم برد. انقدر که یک‌ونیم اومدم بیرون بیام خونه و بخوابم. ترافیک آخر هفته بود. تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که گفتم تلگراممو همینجا چک کنم رسیدم خونه فقط بخوابم. پیام هیئت عبرات رو دیدم. تا خونه تو ترافیک یک ساعت و نیم راه بود و تا علیمحمدی یک ساعت. گفتم زهرا هم که قرار بود بره. منم می‌رم اونجا می‌خوابم. نیمه‌خواب روضه هم می‌شنوم. رفتم. یعنی بردنم. چراغارو که خاموش کردن منم نیمه‌خواب بودم. صداها برام قاطی بودن و تو خواب و بیدار انقدری اسم‌هارو واضح می‌شنیدم که دلم بسوزه و اشکی شم. روضه تمام شد. فکر کردم چی به دست آوردم با این اوضاع مسخره و خواب‌آلود؟ اشک، چای روضه و دیدار. خوب بود. همین که تو اون حال و هوا و بین اون آدمای عزیز نفس کشیدم، خوب بود.
می‌دونستم با این وضع بیدار نمی‌شم برسم به تشییع. کسی رو پیدا نکردم که بهش بسپرم فردا یادم کنه، سلاممو به شهدا برسونه. به در و دیوارا سپردم. همونجور خواب‌آلود با زهرا راه افتادیم، عکسای حاجی رو دیدیم. چای ایستگاه صلواتیارو خوردیم. عکس حاجی به دست با صدای بلند مداحیا سینه زدیم. نه بود که رسیدیم خونه. فقط خوابیدم. و خوبم. خوب مثل اون نماز جماعت صبحی که تو حرم امیرالمؤمنین وسط سجده خوابم برد. خوب مثل اون زیارت میلاد حضرت رسول تو مشهد که به زور بیدار موندم. خوب مثل شب آخر کربلا که سردم بود، خوابم می‌اومد، تو یه حجره تو خودم جمع شده بودم، به پرچم علمدار نگاه می‌کردم و چنددقیقه یه بار سر تکون می‌دادم و می‌زدم تو گوش خودم که تا اذان خوابم نبره...
آه! من پر از خاطره‌ی خواب‌آلودم...
آخی. اون روز نوشته بودم اینجا چه می‌کنم؟ چه کارم داری؟
و ۵۶ روز بعد آقاعلی‌موسی‌الرضا برات کربلایی که برای رضوان خواسته بودم به خودم هم داد :)
[امروز، روز زیباترین خاطراته]💙🍃
آیهٔ روز...
جمعیت‌ رو ببینید!
خداشاهده خون شهدا جمهوری اسلامی رو نگه داشته وگرنه با این همه گند تا الان بیست بار سرنگون شده بودیم :)
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[امروز، روز زیباترین خاطراته]💙🍃
آخی. فاطمیهٔ اول کربلا بودیما...
کِی فکرشو می‌کردیم؟
مدیون لطفِ مادر این خانواده‌ایم🍃
[حرمِ عباسِ حسین
٢٨آذر١۴٠٠ - ۵:١٩ صبح]
سلام حاج قاسمِ عزیز
اینجا روضهٔ حضرت زهراست. و حضرت حتماً پاسخ اشک‌ها و دلتنگی‌های شما رو دادن که ما داغ‌دار شدیم.
امشب سلام مارو به سیدالشهداء و مادر مظلومه‌اش برسون...
[١:٢٠] 💔🍃
اما از جایی به بعد، رنج ته‌نشین می‌شود.
شاید هم ما سپر می‌اندازیم.
واکنش قاطع من بعد هربار باز کردن
گروه شورا صنفی دانشکده:
ای بابا! این پسره چقدر زر می‌زنه!
و خروج.
[چند کوشَم که کنم راز تو پوشیده ز خلق؟]
از در خونه که اومدم تو، اولین چیزی که دیدم این عزیز بود. کربلا خریدیمش. حرمارو زیارت کرد برای روضه خونگی‌های بعدی. بوی کربلا پیچید تو سرم. اشکی شدم. مستقیم رفتم دست کشیدم روش و بوسیدمش. چرا فکر کردم از روضهٔ این ماه جا موندم؟ این بغض و بوسه هم سهم من بود...
[در بزم وصالش همه کس طالب دیدار
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...]
از هیچ رذیلت اخلاقی
به اندازه دورویی
بدم نمی‌آد و نمی‌ترسم.
خدا نیاره هیچ‌وقت
برای راضی بودن همه
تن به کثافتش بدم.