الیاس اومد در زد و یکم ذوقی شدم. بعد از یه مدتی اومد و یهو پرسید یکشنبه سهشنبهها نیستید؟ گفتم چرا! الان یکشنبهست و منم که هستم. گفت آخه نبودید. اعتراف میکنم واقعاً فکر نمیکردم تو حال و هوای شر و شیطونی بچهها، نبودنم به چشم بیاد. دیگه خیلی ذوقی شدم و الان از این آهنگ شادای ایروبیکم :)
#صبح_رویش 🌿
#صبح_رویش 🌿
مرا دوباره به آن کارگاهِ چوب ببَر
سپس رها کن و برگرد، من نمیآیم 😅
دارم کلبهمو خودم میسازم🥲💔
این قسمتشو بلد نبودم، استاد گرامی متقبل شدن😶
#صبح_رویش 🌿
سپس رها کن و برگرد، من نمیآیم 😅
دارم کلبهمو خودم میسازم🥲💔
این قسمتشو بلد نبودم، استاد گرامی متقبل شدن😶
#صبح_رویش 🌿
hamid-alimi-tasoua
::YEKNET.IR::
[حسین قامتش خمیــد
فدای سرت...]
برای امشبِ شهادت حاج قاسمِ عزیز...
سلام ما به تو، به حاج ابومهدی، به یاران شهیدت.
سلام مارو به سیدالشهداء برسون...
دامنکشان رفتـــی...💔
@apithoos 🖤🍃
فدای سرت...]
برای امشبِ شهادت حاج قاسمِ عزیز...
سلام ما به تو، به حاج ابومهدی، به یاران شهیدت.
سلام مارو به سیدالشهداء برسون...
دامنکشان رفتـــی...💔
@apithoos 🖤🍃
[برای آن داغِ تازه]
میشه چیزهای زیادی گفت و نوشت. من هم بارها نوشتم و موند یه کنجی و منتشر نشده خاک خورد. من نمیدونم چجوری باید نوشت که بُهت و ناباوری و حیرت و حسرت همونجور دستنخورده منتقل بشه. ساده میگم. اون شب یک چیزی از زندگی همهٔ ما کم شد. چیزی بیشتر از یک آدم. حاج قاسم به آرزوش رسید. او رفت و ما رو جا گذاشت. و امروز ما هنوز زخم اون از دست دادنِ عظیم رو با خودمون داریم.
١:٢٠ بامداد ١٣دی١٣٩٨
پروازگاه بغداد
میشه چیزهای زیادی گفت و نوشت. من هم بارها نوشتم و موند یه کنجی و منتشر نشده خاک خورد. من نمیدونم چجوری باید نوشت که بُهت و ناباوری و حیرت و حسرت همونجور دستنخورده منتقل بشه. ساده میگم. اون شب یک چیزی از زندگی همهٔ ما کم شد. چیزی بیشتر از یک آدم. حاج قاسم به آرزوش رسید. او رفت و ما رو جا گذاشت. و امروز ما هنوز زخم اون از دست دادنِ عظیم رو با خودمون داریم.
١:٢٠ بامداد ١٣دی١٣٩٨
پروازگاه بغداد
- اینارو نگا
چه بازی رو جدی گرفتن
چه بتنی خرج این مسافرخونه میکنن
+ روز باید بیای تو این شهر بگردی
بتن که خوبه
بعضیا یه چیزایی رو
خرج این مسافرخونه میکنن
که میشه باهاش همهٔ بهشتو خرید...
|خداحافظ رفیق|🍃
چه بازی رو جدی گرفتن
چه بتنی خرج این مسافرخونه میکنن
+ روز باید بیای تو این شهر بگردی
بتن که خوبه
بعضیا یه چیزایی رو
خرج این مسافرخونه میکنن
که میشه باهاش همهٔ بهشتو خرید...
|خداحافظ رفیق|🍃
زیارت عاشورا
حاج قاسم سلیمانی
[برای وقتای دلآشوبه]بعد دوبار سورهٔ مزمل، گوش دادمش که آروم بگیرم. جور عجیبی میخونه. تندتند و تمیز میخونه. تمیز و خالص. تندتند خوندش شبیه عجله نیست. که فقط بخواد تموم شه. انگار عادت سالها تنگی وقت میدون جنگ باشه. غلطم کم نداره. میخونه و میره جلو و دلت میریزه وقتی بجای همهٔ حُسَینها میگه حُسِین. انگار وسط روضه وایساده و صدا میزنه. ای بابا مرد! تو با دلهای ما چی کردی...؟
🔻پیتـوســ 🇮🇷
خوابم نمیبره دلشوره گرفتم دلشورهی از دست دادن.
ماجرا اینطور شد که شاید سر جمع یکساعت، اون هم تو حالت خواب و بیدار تونستم بخوابم. تو همون حال، خواب حاج قاسمو دیدم. داشت میخندید. نه به من. من از کنار اشکبار نگاهش میکردم. سر به زیر و محجوب مثل همه تصاویری که ازش تو ذهنمه و نفهمیدم کی مقابلشه. منِ تو خواب اصلاً نگاه نکرد. بیدار که شدم اسنپ گرفتم و تمام زمان تو سرکارم منگ و خواب بودم و وسط جلسه با مدیرم، نشسته خوابم برد. انقدر که یکونیم اومدم بیرون بیام خونه و بخوابم. ترافیک آخر هفته بود. تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که گفتم تلگراممو همینجا چک کنم رسیدم خونه فقط بخوابم. پیام هیئت عبرات رو دیدم. تا خونه تو ترافیک یک ساعت و نیم راه بود و تا علیمحمدی یک ساعت. گفتم زهرا هم که قرار بود بره. منم میرم اونجا میخوابم. نیمهخواب روضه هم میشنوم. رفتم. یعنی بردنم. چراغارو که خاموش کردن منم نیمهخواب بودم. صداها برام قاطی بودن و تو خواب و بیدار انقدری اسمهارو واضح میشنیدم که دلم بسوزه و اشکی شم. روضه تمام شد. فکر کردم چی به دست آوردم با این اوضاع مسخره و خوابآلود؟ اشک، چای روضه و دیدار. خوب بود. همین که تو اون حال و هوا و بین اون آدمای عزیز نفس کشیدم، خوب بود.
میدونستم با این وضع بیدار نمیشم برسم به تشییع. کسی رو پیدا نکردم که بهش بسپرم فردا یادم کنه، سلاممو به شهدا برسونه. به در و دیوارا سپردم. همونجور خوابآلود با زهرا راه افتادیم، عکسای حاجی رو دیدیم. چای ایستگاه صلواتیارو خوردیم. عکس حاجی به دست با صدای بلند مداحیا سینه زدیم. نه بود که رسیدیم خونه. فقط خوابیدم. و خوبم. خوب مثل اون نماز جماعت صبحی که تو حرم امیرالمؤمنین وسط سجده خوابم برد. خوب مثل اون زیارت میلاد حضرت رسول تو مشهد که به زور بیدار موندم. خوب مثل شب آخر کربلا که سردم بود، خوابم میاومد، تو یه حجره تو خودم جمع شده بودم، به پرچم علمدار نگاه میکردم و چنددقیقه یه بار سر تکون میدادم و میزدم تو گوش خودم که تا اذان خوابم نبره...
آه! من پر از خاطرهی خوابآلودم...
آه! من پر از خاطرهی خوابآلودم...
آخی. اون روز نوشته بودم اینجا چه میکنم؟ چه کارم داری؟
و ۵۶ روز بعد آقاعلیموسیالرضا برات کربلایی که برای رضوان خواسته بودم به خودم هم داد :)
و ۵۶ روز بعد آقاعلیموسیالرضا برات کربلایی که برای رضوان خواسته بودم به خودم هم داد :)
جمعیت رو ببینید!
خداشاهده خون شهدا جمهوری اسلامی رو نگه داشته وگرنه با این همه گند تا الان بیست بار سرنگون شده بودیم :)
خداشاهده خون شهدا جمهوری اسلامی رو نگه داشته وگرنه با این همه گند تا الان بیست بار سرنگون شده بودیم :)