🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
روزی که راه افتادیم، تاریخ سومین روضه خونگی‌مون بود، همه زورمو زدم که تو روزش برگزار بشه و نشد. با خودمون چایی‌شو آورده بودیم. فکر کردم شب جمعه بدم به یکی از موکبا ولی نشد. امشب سفره حضرت رقیه سلام‌اللّه‌علیها بود تو کاروان، قسمت بود امشب و اینجا چایی روضه‌مون رو بدیم. به خواب هم نمی‌دیدم روزی قرار باشه تو کربلای حسین خدمت روضه کنیم... کِی فکر می‌کردم حکایت ما و شما به اینجا برسه؟
[ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
او هستی و ما نیستی او جمله و ما هیچ...]
وقت رفتن کاش در چشمم نمی‌غلطید اشک
آخرین تصویرِ او در چشمهایم تار بود... 🍃
معادلات متوجه کردن خلق عجیبه! اینطور می‌شه که اون آدمی که هیچ ازش خوشت نمی‌آد رو واسطهٔ فهمت می‌کنن. در حق همون آدمه مرتکب رفتار بدی می‌شی و مجبوری بری ازش عذرخواهی کنی. عذرخواهی ولی کافیه؟ گاهی آره گاهی نه! اونجاییش دردناکه که همین باعث می‌شه بزرگترین ضعفت به چشم بیاد... من حواس‌پرتم. تو حساس‌ترین لحظه‌های شخصی و تعیین‌کنندهٔ زندگیم حواسم پرتِ فرع شده. عذرخواهی کافی بود؟ نه! من عملاً گند زده بودم. تو اون لحظهٔ به خصوص، با حواس‌پرتی مچم گرفته شد و بعد ترسیدم. زدم زیر گریه. رضوان می‌گه تو نیتت ناراحت کردن طرف نبوده، اشتباه کردی و عذرخواهی هم کردی. ولی من یاد آخرین باری می‌افتم که حواسم پرت شد. اربعین ٩٨ و بعد، دوسال دوری... من از حواس‌پرتی‌هام می‌ترسم.
حاج‌خانم پونزدهمین بارش بود می‌اومد کربلا. تنهای تنها. تو فرودگاه تست PCRاش مشکل داشت، جدی‌تر از ما که یه حرف تو فامیلی مامان اشتباه خورده بود؛ تاریخش گذشته بود و فارسی بود. مشکلش زودتر از ما حل شد. هاج و واج بودم. یه قالیچه با خودش آورده بود هدیه بده به حرم سیدالشهداء. خودش بافته بود. نگاه کردم و حسرت خوردم که چرا هنری بلد نیستم که هدیه ببرم. همزمان حسن روح‌الامین تو حرم داشت آخرین تابلوشو نقاشی می‌کرد که هدیه کنه به حضرت. من؟ نه شاعرم، نه نقاش، نه بافنده نه هیچ چیز دیگه که کاش بودم.
این سال‌های آخر، یلداها تنها بودم. حوصلهٔ جمع نداشتم. الانم همینم البته! حوصلهٔ جمع‌های خانوادگی که حرف مشترکی نیست، ندارم. بعدِ پیام دلم رضا نمی‌ده دورهمی‌هارو از دست بدم. مخصوصاً بخاطر مامان‌بزرگ... وقتایی که بشه دور هم بود، با اینکه باید تحمل کنم، با اینکه همیشه غیبت می‌شه و سخته منحرف کردن بحث، با اینکه همواره اعصاب‌خردی داره، ولی فکر می‌کنم با خانواده بودن می‌ارزه. آدم نمی‌دونه چقدر دیگه پیششونه یا چقدر دیگه پیشتن...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اصلاً حوصلهٔ جزئیات دارید؟
اینجا تا هفته پیش یه خونهٔ کوچیک بود با بازه‌ی ٩٨ تا ١٠۵ نفر که در رفت و آمد بودن. اینو برای اهالی جدید پرسیدم بیشتر. من آدمِ جزئیاتم. تو جزئیات زندگی می‌کنم. ممکنه حوصله‌تون سر بره. مثل خیلی دیگه که اومدن و رفتن. چون حدودا ۵٠ نفری از سفر اومدین اینجا کنارمون، خواستم بگم که تو ذوقتون نخوره یه وقت. حالا اگه خواستید هشتگ " #حسین_من " رو بخونید. تجدید دیدار بهم انگیزه داد ادامه‌ش بدم...
اون که داره باهاتون حرف می‌زنه، یهو محو بالا یا پشت سرتون می‌شه... ☁️💙
به خودم اومدم دیدم هوا تاریکه و صد صفحه خوندم. واقعاً تو هزارویک‌شب غرق شدم. بعضی حکایت‌هاش خیلی شیرین و بعضی خنده‌دار و بعضی مثل این غم‌انگیزن...
آدم‌ها! همهٔ ما آدم‌ها رقت‌انگیزیم. به طرز عجیبی و هر کس به طریقی.
چه می‌دونم چرا همه چی برام حل نشده می‌مونه! چه می‌دونم چرا انقدر جواب قانع‌کننده می‌خوام! ذهنم نمی‌فهمه وقتی می‌شد خوب باشه ، بهتر باشه، چرا نشده؟ ذهنم جبر زمانو نمی‌پذیره و یه چرای بزرگ همیشه توش به در و دیوار می‌زنه!
Salar Aghili _ Sarve Zire Ab (320)
<unknown>
امروز این آهنگم

ای تو تنها آرزوی من
دنیا بی تو بی‌معناست...

@apithoos 🍃🎶
الیاس اومد در زد و یکم ذوقی شدم. بعد از یه مدتی اومد و یهو پرسید یکشنبه سه‌شنبه‌ها نیستید؟ گفتم چرا! الان یکشنبه‌ست و منم که هستم. گفت آخه نبودید. اعتراف می‌کنم واقعاً فکر نمی‌کردم تو حال و هوای شر و شیطونی بچه‌ها، نبودنم به چشم بیاد. دیگه خیلی ذوقی شدم و الان از این آهنگ شادای ایروبیکم :)
#صبح_رویش 🌿
مرا دوباره به آن کارگاهِ چوب ببَر
سپس رها کن و برگرد، من نمی‌آیم 😅

دارم کلبه‌مو خودم می‌سازم🥲💔
این قسمتشو بلد نبودم، استاد گرامی متقبل شدن😶

#صبح_رویش 🌿
[لامکانم بی‌تو]
تنهایی رو انتخاب کردم؛ پیش از این که
بهم تحمیل بشه.