یعنی بچهها یکی در میون ماسکو دادن پایین تو عکس و نمیتونم از جشن امروزمون حال خوبی اینجا شریک بشم🤦🏻♀
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یه فیلم پیدا کردم. فقط اینو بگم که یکی میخواست کمر مارو نگه داره. لامصب هیجان جشن بالا بود. بعنوان یکی از مربیها رفتم بالای سن برای مسابقه و بچهها یکصدا تشویقم کردن و منم برای همه بوس فرستادم 🤦🏻♀
مصداق آدمو سگ بگیره جو نگیره منم😂
مصداق آدمو سگ بگیره جو نگیره منم😂
امشب پرندهام. خوشحالی زیر پوستم نیست، همهی منه. اگه باهام نشست و برخاست داشته باشین میدونین الانا چه جوریام. آقای رضایی زنگ زده و میگه دیگه صدات خیلی خوشحاله! میگم خوشحال نباشم؟ و فکر میکنم الان خوشبختتر از خودم تو عالَم سراغ ندارم...
خداحافظی نکرده بودم. حلالیت نگرفته بودم. چون باورش برام ممکن نبود... الان سرم درد میکنه. زانوم بقدری له شده که نشسته نماز میخونم. اینترنت افتضاحه و با سختی وصل شدم که فقط اسماتونو از لیست کانال بنویسم و برم، همین. حرومم باشه اگه بیمعرفتی کنم و بدون شما زیارت کنم. شما که اینجا بودید. شاید باهام بغض کردید. باهام گریه کردید. باهام دلتنگ شدید. باهام خندیدید...
اگه پروفایلتون اسم نداره یا حرفه تو ناشناس یه اسم بفرستید.
حرف دیگهای بود چی؟ به دیدهٔ منت. قابل دونستید، کمترین کار اینه بهشون برسونم...
اگه پروفایلتون اسم نداره یا حرفه تو ناشناس یه اسم بفرستید.
حرف دیگهای بود چی؟ به دیدهٔ منت. قابل دونستید، کمترین کار اینه بهشون برسونم...
همینجا اسماتونو خوندم. و تک به تک از طرف خودتون و خانوادههاتون سلام دادم. بهشون اضافه میکنم. این اسما به سیدالشهداء هم سلام میدن و میرن تو ضریحش...
ناشناساتون قلبم رو آتیش زد. الهی که زودی زخماتون التیام پیدا کنه. الهی که عمر فراقتون کوتاه باشه. الهی که به آخر سال نرسیده دستتون به ضریح برسه...
[علیک السلام میخواهند...]
ناشناساتون قلبم رو آتیش زد. الهی که زودی زخماتون التیام پیدا کنه. الهی که عمر فراقتون کوتاه باشه. الهی که به آخر سال نرسیده دستتون به ضریح برسه...
[علیک السلام میخواهند...]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- خوبی؟
+ هیچوقت بهتر نبودم...
سلام عزیزدلم...💔
+ هیچوقت بهتر نبودم...
سلام عزیزدلم...💔
🔻پیتـوســ 🇮🇷
همینجا اسماتونو خوندم. و تک به تک از طرف خودتون و خانوادههاتون سلام دادم. بهشون اضافه میکنم. این اسما به سیدالشهداء هم سلام میدن و میرن تو ضریحش... ناشناساتون قلبم رو آتیش زد. الهی که زودی زخماتون التیام پیدا کنه. الهی که عمر فراقتون کوتاه باشه. الهی که…
اومدم بگم الوعده وفا. بعد سلامها، اسماتونو انداختم پایین پای حضرت، کنار عزیز علیاکبرش...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
یعنی میشه منم بیام اینجوری شیرینی پخش کنم و بگم مشکور یا ابوفاضل؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بنفسی انت یا عباس
ای حلال مشکلها...
مشکور یا عباس💔🍃
ای حلال مشکلها...
مشکور یا عباس💔🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Ostad Karimkhani – Mastan
حرمها را کاملاً تفکیک کردهاند. حتی یک قدم هم نمیشود بروی قسمت مردها یا برعکس. بسیار حساسند و برخورد میکنند. این وسط من نمیدانم با چه کسی و چطور چانه بزنم که بشود چند دقیقه در ایوان طلا، در آن گوشه مخصوص، روبروی مشک بزرگ عباس بنشینم.
روزی که راه افتادیم، تاریخ سومین روضه خونگیمون بود، همه زورمو زدم که تو روزش برگزار بشه و نشد. با خودمون چاییشو آورده بودیم. فکر کردم شب جمعه بدم به یکی از موکبا ولی نشد. امشب سفره حضرت رقیه سلاماللّهعلیها بود تو کاروان، قسمت بود امشب و اینجا چایی روضهمون رو بدیم. به خواب هم نمیدیدم روزی قرار باشه تو کربلای حسین خدمت روضه کنیم... کِی فکر میکردم حکایت ما و شما به اینجا برسه؟
[ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
او هستی و ما نیستی او جمله و ما هیچ...]
[ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
او هستی و ما نیستی او جمله و ما هیچ...]
معادلات متوجه کردن خلق عجیبه! اینطور میشه که اون آدمی که هیچ ازش خوشت نمیآد رو واسطهٔ فهمت میکنن. در حق همون آدمه مرتکب رفتار بدی میشی و مجبوری بری ازش عذرخواهی کنی. عذرخواهی ولی کافیه؟ گاهی آره گاهی نه! اونجاییش دردناکه که همین باعث میشه بزرگترین ضعفت به چشم بیاد... من حواسپرتم. تو حساسترین لحظههای شخصی و تعیینکنندهٔ زندگیم حواسم پرتِ فرع شده. عذرخواهی کافی بود؟ نه! من عملاً گند زده بودم. تو اون لحظهٔ به خصوص، با حواسپرتی مچم گرفته شد و بعد ترسیدم. زدم زیر گریه. رضوان میگه تو نیتت ناراحت کردن طرف نبوده، اشتباه کردی و عذرخواهی هم کردی. ولی من یاد آخرین باری میافتم که حواسم پرت شد. اربعین ٩٨ و بعد، دوسال دوری... من از حواسپرتیهام میترسم.
حاجخانم پونزدهمین بارش بود میاومد کربلا. تنهای تنها. تو فرودگاه تست PCRاش مشکل داشت، جدیتر از ما که یه حرف تو فامیلی مامان اشتباه خورده بود؛ تاریخش گذشته بود و فارسی بود. مشکلش زودتر از ما حل شد. هاج و واج بودم. یه قالیچه با خودش آورده بود هدیه بده به حرم سیدالشهداء. خودش بافته بود. نگاه کردم و حسرت خوردم که چرا هنری بلد نیستم که هدیه ببرم. همزمان حسن روحالامین تو حرم داشت آخرین تابلوشو نقاشی میکرد که هدیه کنه به حضرت. من؟ نه شاعرم، نه نقاش، نه بافنده نه هیچ چیز دیگه که کاش بودم.
این سالهای آخر، یلداها تنها بودم. حوصلهٔ جمع نداشتم. الانم همینم البته! حوصلهٔ جمعهای خانوادگی که حرف مشترکی نیست، ندارم. بعدِ پیام دلم رضا نمیده دورهمیهارو از دست بدم. مخصوصاً بخاطر مامانبزرگ... وقتایی که بشه دور هم بود، با اینکه باید تحمل کنم، با اینکه همیشه غیبت میشه و سخته منحرف کردن بحث، با اینکه همواره اعصابخردی داره، ولی فکر میکنم با خانواده بودن میارزه. آدم نمیدونه چقدر دیگه پیششونه یا چقدر دیگه پیشتن...