دومین مجلسمون هم افتاد به تولد امام حسن عسکری علیهالسّلام. خواستیم مولودی داشته باشیم. دوست خوشصدا و مداح اهلبیتمون نیومد. سه ساعت خندیدیم و خوش گذروندیم و چای روضه خوردیم. بقول زهرا یه صلواتم نفرستادیم ولی خب به برکت امام دور هم جمع شدیم و برای تولدشون دهنمون رو شیرین کردیم و خوش گذشت. حالا نمیگم خوش گذشت چون هماهنگیاش بعهده من بود و گند زدم و یسریارو یادم رفت دعوت کنم و همه بچهها هم نتونستن بیان. واقعاً از ته دل خندیدم و حالم خوشه که به این بهانه بعد مدتها عزیزانمو دیدم.
[ما را ز درت جرئت دوری! چه خیال است؟
صد مرحله دور است در این ره، جگر از ما]
[ما را ز درت جرئت دوری! چه خیال است؟
صد مرحله دور است در این ره، جگر از ما]
سلام. پیام بعدی یه تجربه غیرمتداول و نسبتاً
حال بهم زنه! اگر اذیت میشید، نخونید🍃
حال بهم زنه! اگر اذیت میشید، نخونید🍃
امروز برای اولین بار شاهد اتفاق عجیبی بودم که تا همین الان فکرمو به خودش مشغول کرده. صبح برای یه کار اداری از میدون شوش رد میشدم که با فریادِ "آخه بیشرف برو یکم جلوتر تو دستشویی کارتو بکن" توجهم جلب شد. فکر کردم طبق معمول یه مردِ عورت به دست، داره یه جایی رو آبیاری میکنه! ولی این نبود. چند قدم جلوتر، دقیقا برِ خیابون، یه معتادی در حالی که شلوارشو کشیده بود پایین، به سطل آشغال تکیه داده و نشسته بود لبِ جدول و با پاهای باز، در کمال آرامش رو به خیابون داشت از خودش کود انسانی دفع میکرد. لازم نبود زل بزنم تا بفهمم چه خبره! همون یه لحظه هم چشمم نمیافتاد، بوی کثافتی که تمام اون قسمتو گرفته و دادِ اون آقا رو هم در آورده بود، کفایت میکرد. صحنهٔ بسیار مشمئزکنندهای بود و الان هم از یادآوری و روایتش احساس بدی دارم! ولی چیزی که بخاطرش بازگو کردمش اینه که تمام طول روز فکر میکردم حتی بعضاً حیوانات هم با حفظ حریم این کارو انجام میدن ولی نمیدونم اعتیاد چجوری تونسته یه انسانو به درجهای پستتر برسونه! هیچ درکی ندارم که میشه به آدمی تو این مرحله هم امید داشت یا نه! میشه بهش کمکی کرد یا نه! اصلاً از نظر اخلاقی باید کمک کرد یا چی؟ واقعاً عاجز موندم جلوی فهم این تجربه و انقدر برام اذیت کننده بود که حتی بچهها هم متوجه حال گرفتهم شدن...
#تربیت 🤷🏻♀
#تربیت 🤷🏻♀
امشب سامیار طبق معمول برای چند ساعت خونهمون بود. عرق منو درآورد. از نقاشی و کشتی گرفته تا دنبال بازی و سواری دادن. خیلی حالش بهتر شده و محدودهٔ خونهٔ ما، براش معنی چهارچوب و قانون و خوب رفتار کردن رو داره. چیزی که خیلی جدی و قاطعانهست اما خشک نیست و بچه با اشتیاق میاد و با اکراه و به زور میره. هنوز نمیدونم چطور میشه این معنی رو از محیط به شخصیتش منتقل کرد و خیلیم دنبالش نیستم. آخرشم مارو رقصوند که بخاطر شهادت سر و تهشو زودتر هم آوردیم. من رو زمین خوابم برده بود برای چند دقیقه که با صدای "عمه جونم، عمه جونم، پاشو برو رو تختت بخواب" و کشیدن دستم بیدار شدم. قلبم براش میره 🍃💙
امروز مسیرمو عوض کردم و تاریک شده بود که سر راه مهردادینا رو دیدم. مشغول فوتبال بودن با یه توپ نسبتا کمباد. گفت خانم بیا بازی کنیم و منم بدم نیومد، استقبال کردم. تو یه پیادهروی خیلی بزرگ وسط ویراژ موتوریا باهاشون یه دست فوتبال زدم و صدای خندههامون دنیا رو برداشت. انصافاً هم برای اولین بار تو زندگیم خیلی خوب بازی کردم. شایدم اونا حرفهای نبودن. نمیدونم🤷🏻♀
#ای_اولین_بارهای_زیبا 🍃
#ای_اولین_بارهای_زیبا 🍃
امروز، روزِ گل کردن چندماه تلاشمون بود. بچهها پچپچ میکردن و ریز میخندیدن. بعد که زمان کلاس شد و ازشون با شوخی و خنده پرسیدم قضیه چی بود، اول خودشونو زدن به اون راه و آخر سر سمیه گفت بابا خانم موسوی که غریبه نیست از خودمونه و یهو همگی خودشونو ریختن بیرون، از عشق و عاشقی و دوستپسراشون گفتن و کلی خندیدیم. براشون گفتم منم که سنوسال شما بودم خیلی عاشقپیشه بودم و خاطره گفتم و خوش گذشت و رسیدیم به ازدواج و یه بحث مفصل داشتیم. درباره چیزایی که نوجوونا نمیبینن و انقدر با خانواده تو فاصله قرار دارن که حتی اگه خانواده ببینه هم نمیتونه درست بهشون بفهمونه. درباره اینکه هیچ بد نیست از یه پسر خوششون بیاد یا بهش تمایل داشته باشن و کاملاً طبیعیه ولی باید حواسشونو هم به چه چیزایی جمع کنن. این بین حرف از اعتماد شد. بعد مدد گرفتن از تجربههاشون، گفتم من یک چیز ازتون میخوام و اگر از من همین رو به یاد داشته باشید و بهش عمل کنید، حق معلمی منو به جا آوردید؛ "هیچوقت تو تمام طول زندگیتون اونی نباشید که اعتماد کسی رو نابود میکنید."
#تربیت 🌿
#تربیت 🌿
همکارم صدام کرد و گفت این بچههایی که اینجا نشستن، دارن فلان چیزی رو شرط میبندن و اون فلان چیز انقدر بد بود که الانم نمیتونم براتون نقلش کنم. حالا طرف با هزار ببخشید نقل کرد برام و واکنش من؟ از خنده ترکیدم و نمیتونستم جلوی خندهمو بگیرم. وقتی سسماست نگاهم کرد، حین خنده گفتم من واقعاً عذر میخوام که دارم به همچین چیزی میخندم. راستش من وقتی اومدم یه اصل پذیرش محیط برای خودم تعریف کردم که هر چیزی اینجا ممکن و طبیعیه و من نباید جا بخورم ولی این یکی رو واقعاً توقع نداشتم از یه پسربچه ده ساله بشنوم و واکنش اولیهم به عامل تعجبآور، خندهست. بعد من که الان نمیتونم برم جلوی این شرطبندی رو بگیرم وقتی خودشونم میدونن انقدر بده که باید با پچپچ بگنش، نهایتاً دارم از تصور اتفاق افتادنش از تعجب و خنده میمیرم.
#تربیت 🌿
#تربیت 🌿
احتمالا اسپویل!
پال:«در روز رستاخیز، زمانی که با خدا روبرو میشم و اون میپرسه چرا یکی از درستترین معجزههاش رو کشتم، من چی بگم؟ بگم مربوط به کارم بود؟ کارم؟»
جان:«تو به خدا میگی اون یه لطف بود که کردی. من میدونم که نگرانی و داری آزار میبینی. من میتونم حسش کنم. اما شما نباید در این باره کاری کنید. من خودم میخوام که انجام بشه و به پایان برسه. من میخوام. خیلی خستهام رییس، خسته از تنها سفر کردن، تنها مثل یه چلچله زیر بارون. خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم، به کجا میرم یا چرا! انقدر خستهام از اینکه آدما همدیگه رو اذیت میکنن، خسته از تمام دردهایی که تو دنیا حس میکنم و میشنوم، هر روز دردهام بیشتر میشه.درد تو سرم مثل خردههای شیشهست، تمام مدت. میتونین بفهمین؟»
پال:«آره، جان. گمون کنم بتونم.»
پال:«در روز رستاخیز، زمانی که با خدا روبرو میشم و اون میپرسه چرا یکی از درستترین معجزههاش رو کشتم، من چی بگم؟ بگم مربوط به کارم بود؟ کارم؟»
جان:«تو به خدا میگی اون یه لطف بود که کردی. من میدونم که نگرانی و داری آزار میبینی. من میتونم حسش کنم. اما شما نباید در این باره کاری کنید. من خودم میخوام که انجام بشه و به پایان برسه. من میخوام. خیلی خستهام رییس، خسته از تنها سفر کردن، تنها مثل یه چلچله زیر بارون. خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم، به کجا میرم یا چرا! انقدر خستهام از اینکه آدما همدیگه رو اذیت میکنن، خسته از تمام دردهایی که تو دنیا حس میکنم و میشنوم، هر روز دردهام بیشتر میشه.درد تو سرم مثل خردههای شیشهست، تمام مدت. میتونین بفهمین؟»
پال:«آره، جان. گمون کنم بتونم.»
http://kheimegah.com/panahi
Nariman Panahi
شبیه قبلها نیستم. بالا پایین زیاد داشتهام. با تو روزگار گذراندهام. حالا در اینجای زندگیام، از آخرین صفحهٔ قرآنی که خواندم چند ماهی میگذرد، از آخرین زیارت عاشورا، آخرین تسبیح صلوات، آخرین نماز اول وقتم حتی. هیچوقت دوست نداشتم عادتی باشم، خودم و کارهایم! ولی ته همه حرفهایم به تو ختم میشود که "ستونِ زندگیام حسینابنعلیست". دیگر روضه گوش نمیدهم و مدتهاست در آهنگهایم فرو رفتهام ولی یکهو مثل همچین شبی که شب زیارتیات نیست، بین پلی لیست دستم میرود روی اسم ذاکرینت. نریمان میخوانَد و هی تکرار میشود. میگویم آخی! چقدر دلم یک روضهی جانانه میخواهد. زبانم را گاز میگیرم که ادامه ندهم "آخ چقدر دلم کربلا میخواهد"! قول دادهام دیگر چیزی نگویم. برای خودم سینه میزنم. دماغم میسوزد و اشکها میدوند به چشمهایم. در دلم میگویم ای حسین؛ ای همه حجتِ مسلمانیِ من. چه خوب کاری کردی دلم را بردی. این ورژنم را هم دوست دارم. کمم و بیمقدار و دور ولی راهم را به سمت تو پیدا میکنم. هنوز صدایت را میشنوم و این خوب است.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Photo
تینا گوشیم رو گرفته، صفحهش رو روشن میکنه و یهو آروم و با دقت میخونه
[که دوست دارم از تو برای همهٔ دنیا بگم]
#تربیت 🌿
#حسین_من ❤️
"صلي اللّه علیک یا اباعبداللّه". خوندنش رو تصحیح میکنم. میپرسه خانوم این یعنی چی؟ میگم سلام به امام حسینه. میگه خودتون گذاشتید؟ میگم آره. باز میپرسه چرا؟ میگم برای اینکه صبحا بیدار میشم اول ساعت گوشیمو نگاه میکنم و گذاشتمش اینجا که ببینم و یه سلامم به امام حسین بدم. با حیرت میگه واااای و چندبار تلفظشو تکرار میکنه که یادش نره. بهش میگم لازم نیست سختش کنی، میتونی راحت بگی سلام امام حسین. میگه نه سخت نیست؛ "صلي اللّه علیک یا اباعبداللّه"...[که دوست دارم از تو برای همهٔ دنیا بگم]
#تربیت 🌿
#حسین_من ❤️
تو بد وضعیم. از یه طرف بالاخره تونسته بودم اردوی فردای بچهها رو هماهنگ کنم و بالاخره به قولم عمل کنم. از اونطرف ماشین همین الان کنسل شد. وسایلو نمیتونم برم تهیه کنم و کسی نیست بره بخره و دو روزه زانودرد بدی امونم رو بریده. میخواستم برای اردو مرخصی بگیرم ولی در حال حاضر واقعاً نمیدونم باید چه غلطی کنم. 🚬
موهام بعد حموم به مثابه یال و کوپال شیره. از این قرتی بازیا کردم روغن ارگان خالهمو استفاده کردم ببینم چی میشه و بهم چسبید. حالا نه که خیلی پول دارم، این رسیدگیهای پوست و مویی هم هی فرت فرت بهم خوش میاد🚶🏻♀