من نیاز دارم که با یه مرد دربارهش حرف بزنم. و نیاز دارم قبلش به اون مرد اعتماد داشته باشم. با خودش؟ نه واقعاً. با محمد؟ چجور آدمیام اگه محبتشو سلاخی کنم؟ الان فقط استادمه که هم مَرده هم بهش اعتماد دارم و هم بهم نزدیکه. یادمه قبلا که ازم پرسیده بود چرا ازدواج نمیکنی بهش پریده بودم که اصلاً دوست ندارم دربارهش حرف بزنیم و الان؟ نیاز دارم با همین آدم درباره احساساتم حرف بزنم.
واقعاً انسان چیه؟ ملغمهای از احساسات متناقض!
#انسانهای_عالم 🌱
واقعاً انسان چیه؟ ملغمهای از احساسات متناقض!
#انسانهای_عالم 🌱
عثمان اومده میگه خانوم از دست مأمورا فرار کردم. میگم عه مگه کاری کرده بودی که گرفتنت؟ میگه هیچکاری بخدا. محمد اضافه میکنه بخاطر لباسش خانوم. لباس محلی افغانستانی میپوشه و الان که غوغای مهاجرت قاچاقی و طرح افغانیبگیر راه افتاده، از دست گشتیا امون ندارن.
نمیدونم کی تموم میشه تا پوشیدن لباس اصیل و محلی برای بچهها مساوی ترس و فرار نباشه. شعرای محلیشون رو که میخونن کیفور میشم. مهمه که بچهها از اصلشون دور نشن...
#تربیت 🌿
نمیدونم کی تموم میشه تا پوشیدن لباس اصیل و محلی برای بچهها مساوی ترس و فرار نباشه. شعرای محلیشون رو که میخونن کیفور میشم. مهمه که بچهها از اصلشون دور نشن...
#تربیت 🌿
🔻پیتـوســ 🇮🇷
من نیاز دارم که با یه مرد دربارهش حرف بزنم. و نیاز دارم قبلش به اون مرد اعتماد داشته باشم. با خودش؟ نه واقعاً. با محمد؟ چجور آدمیام اگه محبتشو سلاخی کنم؟ الان فقط استادمه که هم مَرده هم بهش اعتماد دارم و هم بهم نزدیکه. یادمه قبلا که ازم پرسیده بود چرا ازدواج…
داشتم فکر میکردم در جواب نگاههای محبتآمیزش چیکار کنم که پدرانه پرسید پشیمونی گفتی؟ گفتم نه. نه فعلا! گفت آخه هزار بار سرخ و سفید شدی تا بگی...
#انسانهای_عالم 🌱
#انسانهای_عالم 🌱
توضیح عزیز من، توضیح! آدمای عالم رو محتاج یه توضیح کوچیک و ساده نذارید. شاید سالها عمرشون برای همین بره که بره...
من: لطفاً با آخرین سرعتی که مجازه برید
راننده: دیوانهوار و وحشتناک میره و لایی میکشه
واکنش لحظهای من در حالیکه تو صندلی فرو رفتم و آقا ابالفضلو صدا میزنم: 😰😵💫😵😱😮💨
راننده: دیوانهوار و وحشتناک میره و لایی میکشه
واکنش لحظهای من در حالیکه تو صندلی فرو رفتم و آقا ابالفضلو صدا میزنم: 😰😵💫😵😱😮💨
Sedaye Baroon
Amir Abbas Golab @RozMusic.com
از خواب بیدار شدم. پلی لیست گوشی. سرچ کردم gol! دنبال آهنگ گلدون چاوشی میگشتم. این آهنگ قبلش بالا آمد. حالا مهمان دارم و روز را شروع نکردهام که ببینم خوب میشود یا نه ولی حتماً روزی که جشن است، بعد از مدتها دوستانم را میبینم و با آنها وقت میگذرانم باید خوب باشد. اتاق سوز قبل باران و برف دارد و هنوز پرده را کنار نزدهام که ببینم واقعاً هوا بارانی است یا نه. فعلاً همین.
@apithoos 🍃🎶
چو مجنونی که از مردم گریزان
شتابان در پی لیلا شدم من...@apithoos 🍃🎶
دومین مجلسمون هم افتاد به تولد امام حسن عسکری علیهالسّلام. خواستیم مولودی داشته باشیم. دوست خوشصدا و مداح اهلبیتمون نیومد. سه ساعت خندیدیم و خوش گذروندیم و چای روضه خوردیم. بقول زهرا یه صلواتم نفرستادیم ولی خب به برکت امام دور هم جمع شدیم و برای تولدشون دهنمون رو شیرین کردیم و خوش گذشت. حالا نمیگم خوش گذشت چون هماهنگیاش بعهده من بود و گند زدم و یسریارو یادم رفت دعوت کنم و همه بچهها هم نتونستن بیان. واقعاً از ته دل خندیدم و حالم خوشه که به این بهانه بعد مدتها عزیزانمو دیدم.
[ما را ز درت جرئت دوری! چه خیال است؟
صد مرحله دور است در این ره، جگر از ما]
[ما را ز درت جرئت دوری! چه خیال است؟
صد مرحله دور است در این ره، جگر از ما]
سلام. پیام بعدی یه تجربه غیرمتداول و نسبتاً
حال بهم زنه! اگر اذیت میشید، نخونید🍃
حال بهم زنه! اگر اذیت میشید، نخونید🍃
امروز برای اولین بار شاهد اتفاق عجیبی بودم که تا همین الان فکرمو به خودش مشغول کرده. صبح برای یه کار اداری از میدون شوش رد میشدم که با فریادِ "آخه بیشرف برو یکم جلوتر تو دستشویی کارتو بکن" توجهم جلب شد. فکر کردم طبق معمول یه مردِ عورت به دست، داره یه جایی رو آبیاری میکنه! ولی این نبود. چند قدم جلوتر، دقیقا برِ خیابون، یه معتادی در حالی که شلوارشو کشیده بود پایین، به سطل آشغال تکیه داده و نشسته بود لبِ جدول و با پاهای باز، در کمال آرامش رو به خیابون داشت از خودش کود انسانی دفع میکرد. لازم نبود زل بزنم تا بفهمم چه خبره! همون یه لحظه هم چشمم نمیافتاد، بوی کثافتی که تمام اون قسمتو گرفته و دادِ اون آقا رو هم در آورده بود، کفایت میکرد. صحنهٔ بسیار مشمئزکنندهای بود و الان هم از یادآوری و روایتش احساس بدی دارم! ولی چیزی که بخاطرش بازگو کردمش اینه که تمام طول روز فکر میکردم حتی بعضاً حیوانات هم با حفظ حریم این کارو انجام میدن ولی نمیدونم اعتیاد چجوری تونسته یه انسانو به درجهای پستتر برسونه! هیچ درکی ندارم که میشه به آدمی تو این مرحله هم امید داشت یا نه! میشه بهش کمکی کرد یا نه! اصلاً از نظر اخلاقی باید کمک کرد یا چی؟ واقعاً عاجز موندم جلوی فهم این تجربه و انقدر برام اذیت کننده بود که حتی بچهها هم متوجه حال گرفتهم شدن...
#تربیت 🤷🏻♀
#تربیت 🤷🏻♀
امشب سامیار طبق معمول برای چند ساعت خونهمون بود. عرق منو درآورد. از نقاشی و کشتی گرفته تا دنبال بازی و سواری دادن. خیلی حالش بهتر شده و محدودهٔ خونهٔ ما، براش معنی چهارچوب و قانون و خوب رفتار کردن رو داره. چیزی که خیلی جدی و قاطعانهست اما خشک نیست و بچه با اشتیاق میاد و با اکراه و به زور میره. هنوز نمیدونم چطور میشه این معنی رو از محیط به شخصیتش منتقل کرد و خیلیم دنبالش نیستم. آخرشم مارو رقصوند که بخاطر شهادت سر و تهشو زودتر هم آوردیم. من رو زمین خوابم برده بود برای چند دقیقه که با صدای "عمه جونم، عمه جونم، پاشو برو رو تختت بخواب" و کشیدن دستم بیدار شدم. قلبم براش میره 🍃💙
امروز مسیرمو عوض کردم و تاریک شده بود که سر راه مهردادینا رو دیدم. مشغول فوتبال بودن با یه توپ نسبتا کمباد. گفت خانم بیا بازی کنیم و منم بدم نیومد، استقبال کردم. تو یه پیادهروی خیلی بزرگ وسط ویراژ موتوریا باهاشون یه دست فوتبال زدم و صدای خندههامون دنیا رو برداشت. انصافاً هم برای اولین بار تو زندگیم خیلی خوب بازی کردم. شایدم اونا حرفهای نبودن. نمیدونم🤷🏻♀
#ای_اولین_بارهای_زیبا 🍃
#ای_اولین_بارهای_زیبا 🍃
امروز، روزِ گل کردن چندماه تلاشمون بود. بچهها پچپچ میکردن و ریز میخندیدن. بعد که زمان کلاس شد و ازشون با شوخی و خنده پرسیدم قضیه چی بود، اول خودشونو زدن به اون راه و آخر سر سمیه گفت بابا خانم موسوی که غریبه نیست از خودمونه و یهو همگی خودشونو ریختن بیرون، از عشق و عاشقی و دوستپسراشون گفتن و کلی خندیدیم. براشون گفتم منم که سنوسال شما بودم خیلی عاشقپیشه بودم و خاطره گفتم و خوش گذشت و رسیدیم به ازدواج و یه بحث مفصل داشتیم. درباره چیزایی که نوجوونا نمیبینن و انقدر با خانواده تو فاصله قرار دارن که حتی اگه خانواده ببینه هم نمیتونه درست بهشون بفهمونه. درباره اینکه هیچ بد نیست از یه پسر خوششون بیاد یا بهش تمایل داشته باشن و کاملاً طبیعیه ولی باید حواسشونو هم به چه چیزایی جمع کنن. این بین حرف از اعتماد شد. بعد مدد گرفتن از تجربههاشون، گفتم من یک چیز ازتون میخوام و اگر از من همین رو به یاد داشته باشید و بهش عمل کنید، حق معلمی منو به جا آوردید؛ "هیچوقت تو تمام طول زندگیتون اونی نباشید که اعتماد کسی رو نابود میکنید."
#تربیت 🌿
#تربیت 🌿
همکارم صدام کرد و گفت این بچههایی که اینجا نشستن، دارن فلان چیزی رو شرط میبندن و اون فلان چیز انقدر بد بود که الانم نمیتونم براتون نقلش کنم. حالا طرف با هزار ببخشید نقل کرد برام و واکنش من؟ از خنده ترکیدم و نمیتونستم جلوی خندهمو بگیرم. وقتی سسماست نگاهم کرد، حین خنده گفتم من واقعاً عذر میخوام که دارم به همچین چیزی میخندم. راستش من وقتی اومدم یه اصل پذیرش محیط برای خودم تعریف کردم که هر چیزی اینجا ممکن و طبیعیه و من نباید جا بخورم ولی این یکی رو واقعاً توقع نداشتم از یه پسربچه ده ساله بشنوم و واکنش اولیهم به عامل تعجبآور، خندهست. بعد من که الان نمیتونم برم جلوی این شرطبندی رو بگیرم وقتی خودشونم میدونن انقدر بده که باید با پچپچ بگنش، نهایتاً دارم از تصور اتفاق افتادنش از تعجب و خنده میمیرم.
#تربیت 🌿
#تربیت 🌿