در حالیکه یه آهنگ اعتراضی و ضدکلیسا گوش میدم، دارم از بوی سیگار این مردا شرحه شرحه میشم و میخوام جیگرشونو درارم.
من که آخر سر از کار آنها درنیاوردم. هی پا در کفش کنم که نمیآیم، کاری ندارم. معنوی هم نیستم؛ حالیام نمیشود چیزی، هدر میرود. هی با خنده بگویم من را به زور دارد میبرد و در ذهنم بپیچد "او میکشد قلاب را"
میلاد عزیزترین مخلوق خداست. سلام نصف و ناقصی دادهام. در صحن پیامبر اعظم نشستهام رو سنگهای یخ. چشمهام تر نشده. فکر میکنم رضوان گفت برات کربلا و باز فکر کردم چه میشد حسین هم میخواست قلابش را بکشد؟ ناشکر نیستمها. میدانستم که حوصله سفر با اتوبوس را ندارم. پول قطار را هم. سیزده ساعت گردن و کمر و زانوهایم سرویس شدند و خوابم میآید و دارم یخ میزنم و بقیه چیزهایی که حواسم را از این چندساعت اندک در حرم بودن پرت میکنند. راه میروم و میگویم آقاعلیموسیالرضا گفته بودم تا کربلا نروم دیگر زیارت نمیخواهم، اینجا چه میکنم؟ چه کارم داری؟ رو فهم من حساب نکن. یک چیزی نشان بده
میلاد عزیزترین مخلوق خداست. سلام نصف و ناقصی دادهام. در صحن پیامبر اعظم نشستهام رو سنگهای یخ. چشمهام تر نشده. فکر میکنم رضوان گفت برات کربلا و باز فکر کردم چه میشد حسین هم میخواست قلابش را بکشد؟ ناشکر نیستمها. میدانستم که حوصله سفر با اتوبوس را ندارم. پول قطار را هم. سیزده ساعت گردن و کمر و زانوهایم سرویس شدند و خوابم میآید و دارم یخ میزنم و بقیه چیزهایی که حواسم را از این چندساعت اندک در حرم بودن پرت میکنند. راه میروم و میگویم آقاعلیموسیالرضا گفته بودم تا کربلا نروم دیگر زیارت نمیخواهم، اینجا چه میکنم؟ چه کارم داری؟ رو فهم من حساب نکن. یک چیزی نشان بده
با اینکه سفر با اتوبوس حتی vip = سرویس شدن هر استخونیه که تو بدنت داری، ولی اگه رانندهها باحال باشن سفر زهرمارت نمیشه.
بچهی دوستم که خیلی منتظرش بودیم، بعد تولد فوت شد. لطف میکنید برای قلب مادرش دعا کنید💔
Fire Meet Gasoline
Sia
وقتی اِلایژا باعث مرگ دردناک هِیلی شد، وقتی هیچ چیز رو به یاد نمیآورد، دست آخر کلاوس زد به سیم آخر، فریاد زد:
دردناکترین شِیپ این مجموعه اِلایژا و هِیلی بودن. این قطعه منو یاد تمام لحظاتشون میندازه.
#The_Originals🩸
@apithoos 🍃🎶
«تو هِیلی رو دوست داشتی، شاید یادت نیاد، ولی دوستش داشتی، اینبار نه به خاطر خانواده، به خاطر خودش دوستش داشتی، چون اون به چیز بهتری برای همهٔ ما باور داشت و براش تلاش میکرد وقتی خودمونم دیگه نتونستیم.» فکر میکنم چقدر میتونه دردناک باشه که عشق رو یادت نیاد. چقدر زجرآور که بخاطر محافظت از همهٔ چیزایی که برات اهمیت دارن بذاری که فراموش کنی ولی همین باعث بشه از بین ببریشون. و چقدر میتونه عشق ریشه دوونده باشه که حتی وقتی یادت نیست و میبینیش، دوباره بهش علاقهمند شی...دردناکترین شِیپ این مجموعه اِلایژا و هِیلی بودن. این قطعه منو یاد تمام لحظاتشون میندازه.
#The_Originals🩸
@apithoos 🍃🎶
🔻پیتـوســ 🇮🇷
نتونستم تفکیک کنم و شخصیت علی و تمام حرکاتش منو یاد پیام نندازه. به راحتی برام از بدترین کاراش گفت چون پذیرفته بودمش و بعد به سادگی با محبت، عین موم نرم شد و تو یک ساعتی که باهام بود هیچ رفتار منفی نداشت. چون من سرجمع فقط یک نصفه روز براش وقت و تمرکز گذاشتم…
اشرف خانوم میگه حالا باید میرفتی معلم این بچهها میشدی؟ میگم معلم کدوم بچهها میشدم دوست داشتی؟ میگه بچههای درست حسابی! ته چشمام پر ذوق میشه و با اطمینان کامل میگم مامان انقدر درست حسابین... انقدر بامعرفتن خیلیاشون. واقعاً پاکن. بچم علی اومده صورتشو نشون داده پلیس چهارتا نر و ماده خوابونده تو گوشش! چرا؟ یه پسر مستی تو پارک داشته پیرمردارو میزده، زورش میاد میره درگیر میشه پلیس میرسه و چهارتام به این میزنه. جلوی خودش نمیگم که دعواشو تأیید کنم ولی! خب بچه خیلی لوتیه. مسئولیت زندگی رو دوششه ولی بیتفاوت نیست. میتونه خلاف کنه پول پارو کنه ولی فرق نون حلال و حروم سرش میشه. مرامشو ببین! درست حسابیتر از اینا...؟
#تربیت 🌿
#تربیت 🌿
اهم. هانیه از رو لطفش تعریف کرده. از این خبرا نیست. ضمن خوشآمد گویی به این ده نفری که گول خوردن، بپایید نخوره تو ذوقتون🙄💙
بعض نوجوون/جوونامون امروز به معنای دقیق سرویسمون کردن. کارای مختلفی هم میکردن؛ مثل بوس فرستادن برای پسرا، آرایش فراتر از حد نرمال همیشگی، حجاب برداشتن و...
به ایناش کار ندارم. جو اردوی هم سن و سالی و بدون خانواده میطلبه انگار (خودمونم همین بودیم دیگه، حالا یه مقدار کمتر و بیشتر) چیزی که برام مهمه و فکرمو درگیر کرده اینه که واقعاً نمیتونم حکمی صادر کنم چرا اینجوری شده! بسختی و فرد به فرد میشه سنجید و نتیجه گرفت. نمیدونم بچهها بخاطر محدودیت فوقالعادهٔ خانوادگی تو شرایطی که کمی آزاد میشن عین فنر در میرن یا اصلاً خانواده اول بیجنبه بودن بچههارو دیده که محدودیت اعمال کرده!
مثلا میگفتم بابا فلانی ١٩ سالشه، صبح مادرش میاره و بعدازظهر پدرش میاد دنبالش و خب برگام. واقعاً یعنی چی؟ بالاخره کدوم ور بیشتر عامله؟
اگه من باشم میگم بچهها یک آزادی نسبی و معقولی ندارن تا تو بسترش جنبه و ظرفیت پیدا کنن و همین میشه وقتی تنها میشن و فرصت گیر میارن و اون نظارت سفت و سخت خانواده رو ندارن، همهٔ آزادی رو بیمرز و یکباره طلب میکنن...
#تربیت 🌿
به ایناش کار ندارم. جو اردوی هم سن و سالی و بدون خانواده میطلبه انگار (خودمونم همین بودیم دیگه، حالا یه مقدار کمتر و بیشتر) چیزی که برام مهمه و فکرمو درگیر کرده اینه که واقعاً نمیتونم حکمی صادر کنم چرا اینجوری شده! بسختی و فرد به فرد میشه سنجید و نتیجه گرفت. نمیدونم بچهها بخاطر محدودیت فوقالعادهٔ خانوادگی تو شرایطی که کمی آزاد میشن عین فنر در میرن یا اصلاً خانواده اول بیجنبه بودن بچههارو دیده که محدودیت اعمال کرده!
مثلا میگفتم بابا فلانی ١٩ سالشه، صبح مادرش میاره و بعدازظهر پدرش میاد دنبالش و خب برگام. واقعاً یعنی چی؟ بالاخره کدوم ور بیشتر عامله؟
اگه من باشم میگم بچهها یک آزادی نسبی و معقولی ندارن تا تو بسترش جنبه و ظرفیت پیدا کنن و همین میشه وقتی تنها میشن و فرصت گیر میارن و اون نظارت سفت و سخت خانواده رو ندارن، همهٔ آزادی رو بیمرز و یکباره طلب میکنن...
#تربیت 🌿
اینطوری که دیروز از اردو لهیده برگشتم و رفتم اتاق لباسامو بکنم و اومدم بیرون دیدم مامانم بدون معطلی بساطو پهن کرده که بیا گلدونارو درست کن. بهمین برکت درسته خیلی خسته بودم ولی جون گرفتم🪴