همونقدر که از سوسکا وحشت دارم و بیزارم مارمولکا با اون چشمای براقشون دلمو به رحم میارن، یعنی عمیقاً نمیخوام بمیرن. بامزهان. البته چون تند حرکت میکنن و میپرن به اونام نزدیک نمیشم ولی خب.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Arash Sanee, Mohsen Heidari Forooz – Ineffective (feat. Mohsen Heidari Forooz)
نمیدونم چندروزه تنها آهنگیه که گوش میدم.
صبح که بیدار شدم و خوابم نبرد، ناگاه فکرم رفت سمت نقطههای حلنشدهای از گذشتهم. فکر کردم چجوری حلشون کنم؟ چجوری درسته؟ چجوری سوءتفاهم ایجاد نمیکنه؟ چیکار کنم؟
من سازهای از عذاب وجدانهای زمین گذاشته نشدهی این نقطههام. عین گذرگاههایی که سالها رهاشون کردم و الان دارن عمیق و صعبالعبور شدنشون رو نشونم میدن.
نمیدونم چطور پا بذارم وسط گذشته و گیر نیفتم.
من سازهای از عذاب وجدانهای زمین گذاشته نشدهی این نقطههام. عین گذرگاههایی که سالها رهاشون کردم و الان دارن عمیق و صعبالعبور شدنشون رو نشونم میدن.
نمیدونم چطور پا بذارم وسط گذشته و گیر نیفتم.
نیاز به مشورت با یه پسر دارم. دخترها بیشتر از خودم در این مورد نمیتونن کمکی کنن🚶🏻♀
Nafas ~ Music-Fa.Com
Ehsan Khaje Amiri ~ Music-Fa.Com
چون پر از حس خوبم میکنه. ریتم، ملودی، صدای خواننده و حالوهواش...
@apithoos 🍃🎶
[این داغ تاریخی زیباترت کرده...]@apithoos 🍃🎶
حس وقتی که دارم تو همه رنجهای اون اتفاق غرق میشم، مثل کسی که داره تو اقیانوس، تنها غرق میشه. قرار نیست کشتی یا قایقی برای نجات درکار باشه، قرار نیست نوری امیدوارم کنه. هیچی نیست. منم و سیاهی مطلق و دستوپا زدن برای چندلحظه بیشتر. ولی یه یادآوری هست. یادآوری تنها لحظهای که بین همهٔ رنج و دردش برام لبخند داره. چشمامو میبندم و خوب بخاطر میارمش و وقتی چشمامو باز میکنم هنوز هیچ نجاتی نیست ولی اون یادآوری برام مثل نقطهایه که میفهمم دست از جنگیدن و دستوپا زدن بردارم. باهاش سازگار بشم. توش شنا کنم. بذارم در برم بگیره بدون اینکه تو یه زورآزمایی غیرمنصفانه بخواد غرقم کنه.
https://t.me/blueisdeepforme/13848
https://t.me/blueisdeepforme/13848
اگر بخوام صادقانه بگم، تقریباً هیچ کتابی در زمینه روانشناسی و تعامل با کودک نخوندم. هرچیزی بلدم از فکر و تجربه و مشورته. اما کدوم آدم عاقلیه که ندونه کودک و خردسال نیاز قطعی به محیط امن و آرام داره؟ یعنی انقدر بدیهیه که ندونستنش برام تعجبآوره. بعد از فوت پیام، فضای کلی خانواده انقدر متشنج بوده که نتیجهش شد همونیکه من و زهرا ازش میترسیدیم؛ تاثیر مخرب و مستقیم رو بچهی سه سالهش. بچهای به اون شیطونی و سرزندهای افسردگی شدید گرفت، گوشهگیر و منزوی شده، از همه میترسه و پر خشم و اضطرابه و غذا نمیخوره. تقریباً هرکاری کردیم که محیط امن و غیراسترسزایی برای سامیار فراهم باشه ولی هم از نظر قیافه هم حرف زدن و عادتها، یه کپی کامل از پدرشه و برای همه سخت بوده. بیانصافیه اگر بگم همه گوش نمیکردن چون واضحه تو سطوح مختلف حد احساس فرق داره. قطعاً مادرش نمیتونه مثل ما احساساتشو کنترل کنه. در هر صورت من به زبان سخت قائل به کار درستم و چندبارم سر بچه با همه جنگیدم که دارید خرابش میکنید. نهایتاً روانشناس متخصص کودک هم حرفای مارو تحویل خانواده داد و بالاخره پذیرفتن باید مراقب رفتارشون باشن. خیلی طول کشید تا بتونیم باز گاردشو باز کنیم باهامون ارتباط بگیره ولی انقدر تلاش کردیم حداقل خونهی ما براش محیط امنی باشه که احساس کنه میتونه انرژیشو تخلیه کنه و از گریه و جو منفی نترسه که این دو شب گذشته کلی بازی سالم کردیم و بدون اینکه اصراری به مشت و لگد زدن داشته باشه حسابی عرق منو درآورد و خودشم خسته شد. نقاشی کردیم و کارتون دیدیم و کلی خندیدیم و با اینکه هر روز چهار پنج ساعت وقتمو کامل گرفته و به هیچی نرسیدم احساس نمیکنم چیزی مهمتر از بهبود حال روحیش بوده که از دست داده باشم و هرقدر لازم باشه اینکارو میکنم. نمیگم همه چی گل و بلبله، نه بدقلقیهای خودش رو داره و گاهی کنترلش خیلی سخت میشه. سلامت روانی بچه که آسیب دید، خیلی سختی بهمراه داره. ولی مهمترین چیزه. حواستون به بچهها باشه. بچهها حقشون نیست تحت هیچ شرایطی این حجم از فشار رو تحمل کنن.
فهمیدیم بچه به ارتفاع علاقه داره. تا اون بالا خودش میرفت و میاومد پایین. البته ممکنه فکر کنید این سالم نبوده و خطر داشته که بله دست فکر میکنید😂 ولی نمیتونستیم اون لحظه جلوش رو بگیریم و نکن و نکن راه بندازیم و اعصابشو خردتر کنیم پس همراهیش کردیم و هواشو داشتیم تا کنجکاویش ارضا شد و از ارتفاع نوردی دست برداشت.😁