Forwarded from گروه دانشجویی مواساة
امروز اولین روز کلاس کتابخوانی با دخترای نوجوانمون بود. ایرانی و افغان. ازشون خواسته بودم خودشون رو معرفی کنن و توضیح دادم ما اسم و سن و قومیت و مذهب به تنهایی نیستیم. ما همهٔ علایق، استعدادها، ترسها، خجالتها و آرزوهامون و... هم هستیم.
بوضوح گاهی تنها چیزی که نیاز دارن اینه که یکی ببیندشون، باهاشون مهربون باشه و دوستشون بداره. براشون وقت بذاره بدون اینکه ترحّمی در کار باشه. اون موقع به خالصانهترین شکل ممکن این محبت رو جبران میکنن.
ما تو #مواساة سعی داریم همینکارو انجام بدیم.
[پیام معلم کتابخوانی نوجوانان]
#تجربه_مواساة
@movasat_lit_ut 🌿
بوضوح گاهی تنها چیزی که نیاز دارن اینه که یکی ببیندشون، باهاشون مهربون باشه و دوستشون بداره. براشون وقت بذاره بدون اینکه ترحّمی در کار باشه. اون موقع به خالصانهترین شکل ممکن این محبت رو جبران میکنن.
ما تو #مواساة سعی داریم همینکارو انجام بدیم.
[پیام معلم کتابخوانی نوجوانان]
#تجربه_مواساة
@movasat_lit_ut 🌿
Ham Gonah
Alireza Ghorbani
بگو خندهدار است، مسخره است، اصلاً زشت است، ولی من گوش ندادمش مگر برای حسین اشک ریختم. برای حسین که میگویم یعنی وضعیتی که نسبت به او در آن گرفتار شدهام. پیچیده است ولی قلبم دریده شده. نمیدانم چه غلطی کنم. واقعاً نمیدانم...
[قهر نه، دوریِ تو، قلبِ مرا بیگله کشت!]
از اولین بار به بعد دیگر منتظر همین بخشم و بارها عین دیوانهها گریه کردهام. بقیه را انگار نمیشنوم. گفتم که نمیدانم!
@apithoos 🎶🖤
[قهر نه، دوریِ تو، قلبِ مرا بیگله کشت!]
از اولین بار به بعد دیگر منتظر همین بخشم و بارها عین دیوانهها گریه کردهام. بقیه را انگار نمیشنوم. گفتم که نمیدانم!
@apithoos 🎶🖤
حقایقی وجود داره
هرچقدر هم مخفی کنی
هرچقدر هم کتمان کنی
هرچقدر هم نادیده بگیری
باز هم وجود داره.
هرچقدر هم مخفی کنی
هرچقدر هم کتمان کنی
هرچقدر هم نادیده بگیری
باز هم وجود داره.
نمیدونم از این جمع کسی کربلاس یا نه. ولی اگه تهرانید و فردا عازم شهرری، لایق باشیم، تو مسیر پیادهروی تا حرم سیدالکریم (از خیابان شهیدرجایی) به قدر وسع میزبانتونیم.
هرسال موکبدارا رو نگاه که میکردم راستی راستی آرزوم میشد یروزی دیگه زائر خالی نباشم. پذیرایی کنم از زائرا.
اینو که قرار نیست برام بنویسن وصول شدن آرزو...؟
اینو که قرار نیست برام بنویسن وصول شدن آرزو...؟
نمیدونم قلب شکسته رو چیکار میشه کرد وقتی تنها راهی که بلدی به روت بسته میشه. اینجوری نبوده که روز و شبم گریه بشه. گیجم هنوز. یکمم باورم نمیشه. مبهوت نگاه میکنم به عکسا و فیلما و استوریا و پخش زندهها. مثل پارسال رو برنمیگردونم. سوزش قلبمو بوضوح حس میکنما ولی خیلی مشتاقم. برعکس غالب آدما ناراحتم نمیشم کسایی که رفتن، از طریق عکس و فیلم میذارن. یعنی از خدامم بود یه نفر یادم کنه، جام یه دونه قدم برداره. نمیدونم چرا انقدر آرومم و غیرطبیعیام به نظرم نمیرسه. نمیدونم یجا قراره منفجر بشم یا نه. آدمِ رضاً برضاک و این صحبتا نیستم ولی یهویی وسط بهت و نگاه اشکیم میخوندم:
بسوزان هر طريقی میپسندی
که آتش از تو و خاکستر از من...
بسوزان هر طريقی میپسندی
که آتش از تو و خاکستر از من...
دلمم نمیخواد برم داخل صحن حرم سیدالکریم
ولی دلم میخواد برم بهشت زهرا
گلزار شهدا هم نه. نمیدونم. شاید مثلا خوب میشد یکی چشامو ببنده صاف ببرم سر خاک سیدتراب بعد دوباره چشممو ببنده برم گردونه.
انگار نمیخوام آرامش اینجاها نصیبم بشه.
نمیدونم.
ولی دلم میخواد برم بهشت زهرا
گلزار شهدا هم نه. نمیدونم. شاید مثلا خوب میشد یکی چشامو ببنده صاف ببرم سر خاک سیدتراب بعد دوباره چشممو ببنده برم گردونه.
انگار نمیخوام آرامش اینجاها نصیبم بشه.
نمیدونم.
یجایی از فیلم دیالوگ بدی داره! بد یعنی نمیدونی چجوری باهاش کنار بیای و چیکارش کنی.
میگه: خاطرات در تمام بدن وجود دارن؛
در تک تک سلولهای بدنت.
#infinite ♾
#arbaeen1443 🏴
میگه: خاطرات در تمام بدن وجود دارن؛
در تک تک سلولهای بدنت.
#infinite ♾
#arbaeen1443 🏴
🔻پیتـوســ 🇮🇷
نمیدونم قلب شکسته رو چیکار میشه کرد وقتی تنها راهی که بلدی به روت بسته میشه. اینجوری نبوده که روز و شبم گریه بشه. گیجم هنوز. یکمم باورم نمیشه. مبهوت نگاه میکنم به عکسا و فیلما و استوریا و پخش زندهها. مثل پارسال رو برنمیگردونم. سوزش قلبمو بوضوح حس میکنما…
منفجر شدم.
ساعت ٩ از خونه زدم بیرون و تو راه خونه مامانبزرگ دیدم یه خانواده دارن برمیگردن. زن و شوهر و یه دختر شیش هفت ساله با این پرچم کوچیکای عراقی تمثالدار و یه بچه تو کالسکه. به صورت سرخ و مغموم زن که نگاه کردم میتونستم قسم بخورم تماماً تجسمِ دلشکستگی بود. انگار تازه فهمیده باشم چخبره. اینجا عراق نیست. قرار نیست ظهر امروز نمازو تو حرم سیدالشهداء بخونم و... از بهت در اومدم. گریه کردم.
ساعت ٩ از خونه زدم بیرون و تو راه خونه مامانبزرگ دیدم یه خانواده دارن برمیگردن. زن و شوهر و یه دختر شیش هفت ساله با این پرچم کوچیکای عراقی تمثالدار و یه بچه تو کالسکه. به صورت سرخ و مغموم زن که نگاه کردم میتونستم قسم بخورم تماماً تجسمِ دلشکستگی بود. انگار تازه فهمیده باشم چخبره. اینجا عراق نیست. قرار نیست ظهر امروز نمازو تو حرم سیدالشهداء بخونم و... از بهت در اومدم. گریه کردم.