یک مکانیسم عجیب و دوستداشتنی در بعض آدما
وجود داره، شاید بشه بهش گفت "انفجار انرژی". انگار وقتی در تنگنای وقت با حجم بالای کار مواجه میشی این مکانیسم فعال میشه. من واقعاً باهاش حال میکنم؛ کار آدمو پیش میبره.
دیروز همهٔ چیزهای باقیمونده (که ابداً فکر نکنید کم بود😂)رو جمع کردم و چهار صبح بالاخره کارام تمام شد و تونستم بخوابم، یک ربع به هشت بیدار شدیم و کارهای نهایی (خردهریزای آخر کار از همه چیز رو مخ ترن) رو انجام دادم و جاروی مختصری زدم و تقسیم کار کردم و خودم با گلدونام اومدم خونهٔ جدید و فضارو برای مدیریت کارگرا و وسایل سنجیدم و در نهایت تندتند یکی از اتاقارو روبراه کردم، فرششو انداختم وسایلشو بردم سرجاش و
الان که همه ولو شدن از خستگی، ازدیاد انرژی نمیذاره حتی راحت بشینم. انگار رو میخم.🤓
میل شدیدی دارم که همین امشب همه چیزو تمام کنم.😅
وجود داره، شاید بشه بهش گفت "انفجار انرژی". انگار وقتی در تنگنای وقت با حجم بالای کار مواجه میشی این مکانیسم فعال میشه. من واقعاً باهاش حال میکنم؛ کار آدمو پیش میبره.
دیروز همهٔ چیزهای باقیمونده (که ابداً فکر نکنید کم بود😂)رو جمع کردم و چهار صبح بالاخره کارام تمام شد و تونستم بخوابم، یک ربع به هشت بیدار شدیم و کارهای نهایی (خردهریزای آخر کار از همه چیز رو مخ ترن) رو انجام دادم و جاروی مختصری زدم و تقسیم کار کردم و خودم با گلدونام اومدم خونهٔ جدید و فضارو برای مدیریت کارگرا و وسایل سنجیدم و در نهایت تندتند یکی از اتاقارو روبراه کردم، فرششو انداختم وسایلشو بردم سرجاش و
الان که همه ولو شدن از خستگی، ازدیاد انرژی نمیذاره حتی راحت بشینم. انگار رو میخم.🤓
میل شدیدی دارم که همین امشب همه چیزو تمام کنم.😅
خونهٔ جدید کوچکتره ولی قشنگتره، دسترسی خیلی خوبی داره، اونجا زیر پونز بودیم و هزینههای رفت و آمدمون از خوراک یک ماهمون بیشتر میشد.😂
اتاقی که کولر داره بزرگتره ولی پنجره نداره و اتاق پنجرهدار، کولر نداره🤦🏻♀ حالا کسی فکرشو نمیکرد من پنجره رو به کولر ترجیح بدم واقعاً ولی پیتوس به نور نیاز داره بهرحال.
محمد متعجب میپرسه شما هر دفعه کلی وسایل میریزید دور، خدایی چرا دوباره انقدر دورریختنی داریم و میگم چون مامان هر بار نمیذاره من کامل همه چیزو بریزم دور، مجبورم تو چند نوبت اینکارو انجام بدم😅
و تنها چیزیکه دلم عمیقاً براش تنگ میشه، سر و صدای برنامه چرای صبحگاهی گوسفندای اونجاس..
اتاقی که کولر داره بزرگتره ولی پنجره نداره و اتاق پنجرهدار، کولر نداره🤦🏻♀ حالا کسی فکرشو نمیکرد من پنجره رو به کولر ترجیح بدم واقعاً ولی پیتوس به نور نیاز داره بهرحال.
محمد متعجب میپرسه شما هر دفعه کلی وسایل میریزید دور، خدایی چرا دوباره انقدر دورریختنی داریم و میگم چون مامان هر بار نمیذاره من کامل همه چیزو بریزم دور، مجبورم تو چند نوبت اینکارو انجام بدم😅
و تنها چیزیکه دلم عمیقاً براش تنگ میشه، سر و صدای برنامه چرای صبحگاهی گوسفندای اونجاس..
من یه کارتن کوچیک و جمع و جور دارم بهنام "خاطره"! بسیار روش حساسم؛ بطوریکه هربار مامان در جواب دور ریختنای بیمحابای من میگه چطور وسایل خودتو این همه سال هی دنبال سرت میکشی، برآشفته میگم مامان اونا خاطراتمن، آشغال نیستن، بدردنخور و دورریختنی نیستن... توشم همه چیز هست. همه چیز از پنجسالگی تا الان. از گوشوارهای که تو تصادف پنجسالگیم شکست و تخممرغ شانسیای شگفتانگیزی که دیگه مثلش تولید نشد و نقاشیهای کلاس اولم و کتاب داستانای محبوب قطع خشتی بچگیم تا نمونه اولین باری که تونستم خیلی تمیز دوخت بزنم و دفتر شعرای تباه تینیجری و چیزهای دیگهای که منو به گذشته بطور عینی متصل نگه میدارن. بینشون دفتر نقاشیای بچگی زهرا هم هست. وقتی داشت دور میریختشون من برداشتم و نگه داشتم و امروز وقتی دید، خیلی ذوق کرد اما من قاطعانه گفتم دیگه تحت مالکیت منن...
نمیخوام بگم آدمایی که خاطرهباز نیستن مشکل دارن ولی معتقدم اونا قطعاً یه چیزایی، یه حسایی رو از دست میدن! کاربرد اینا همین سالی، دوسالی یباره که دو ساعت غرق احساس اون اتفاقی بشی که تو خاطرهی بجا موندهش یه طور عجیبی زندهست.
یه چیزی بیشتر از عکسها...
[نون مثل نمکدان]
نمیخوام بگم آدمایی که خاطرهباز نیستن مشکل دارن ولی معتقدم اونا قطعاً یه چیزایی، یه حسایی رو از دست میدن! کاربرد اینا همین سالی، دوسالی یباره که دو ساعت غرق احساس اون اتفاقی بشی که تو خاطرهی بجا موندهش یه طور عجیبی زندهست.
یه چیزی بیشتر از عکسها...
[نون مثل نمکدان]
نیاز و ناز با هم بس که یکرنگند در گلشن
ز بوی غنچه نتوان فرق کرد آواز بلبل را...
بیدل🍃
ز بوی غنچه نتوان فرق کرد آواز بلبل را...
بیدل🍃
از خیلی قبل
تو برنامهریزیهام
یه ده روزی واسه اربعینت
خالی گذاشتهبودم...
دیگه امر، امر شماس
امام حسین...
تو برنامهریزیهام
یه ده روزی واسه اربعینت
خالی گذاشتهبودم...
دیگه امر، امر شماس
امام حسین...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اگر این حس عذاب وجدان همیشگی نسبت به همهچیز و همهکس پاشو از زندگیم بکشه بیرون، حتماً روزای بهتری رو تجربه میکنم.
فهمیدم این چیزی که در من وجود داره، جدید نیست و سالهاست اذیتم میکنه. سایهٔ سنگینش سالهاست رو سرمه. اینو وقتی فهمیدم که یادداشتهای روزانهٔ سیزده، چهارده سالگیم رو دونه به دونه خوندم و ریزریز کردم. یادم اومد تا بوده همین احساس زهرماری همراهیم کرده. همراهی که نه! سوارم بوده. دیدم تو ده سال گذشته واقعاً سعی زیادی کردم به طرق مختلف از این احساس خلاص شم ولی هر بار نتیجه افتضاح بوده. حالا دیگه اون نقطهایه که نمیدونم چیکار کنم. یعنی اصلاً کار دیگهای به فکرم نمیرسه؛ چیزی که انجام داده باشم و عذاب وجدانهام رو از هر جهت هزار برابر نکرده باشه. دیگه اون نقطهایه که لاجرم باید سپر انداخت. و این نقطه سخت دردناکه. برای کسی که همیشه جنگیده...
برنامه ناشناس
دست از جنگیدن با خودت بردار
هرکی هستی باهات ازدواج میکنم. والسّلام🚶🏻♀
باورش برام سخته آدمایی که از چرخیدن تو شلوغی و تنگی بازار لذت میبرن، کم نیستن!
الان اون جای زندگیمم که حاضرم هرچی
دارم و میتونم بعد از این داشته باشم
بدم و بدست نیارم و اربعین حرم باشم...
قلبم به این گرما نیاز داره. دوسال دیگه
خیلی زیاده، نیست؟
دارم و میتونم بعد از این داشته باشم
بدم و بدست نیارم و اربعین حرم باشم...
قلبم به این گرما نیاز داره. دوسال دیگه
خیلی زیاده، نیست؟
حساب کردم همین الان 23.500 بدهی دارم. [مبلغ به میلیون تومان] پروژه جدید اینه: نگاه چندشآور عابربانکی به مردا داشته باشم و هرکی خواست باهام ازدواج کنه بگم اول این بدهیو صاف کن بعد. (حال خودم بهم خورد🤦🏻♀)
حالا با این بدهی کاملا آمادگی ازدواج و هزینههای سنگین کوفتیشو دارم. مبارکم باشه🚶🏻♀
حالا با این بدهی کاملا آمادگی ازدواج و هزینههای سنگین کوفتیشو دارم. مبارکم باشه🚶🏻♀
[تهیست دستم اگر نه برای هدیه به عشقت
آخ چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت] گفتم «داشتم باور میکردم همهچیز به پول نیست ولی انگار هست. فکر میکردم دیگه امام حسین که ما ندارهارو یجوری تحویل میگیره، اینم از اربعین...» و بغضم دوید به چشمهام. از آن غرهای نسنجیده بود که پشیمانی به بار میآورد. یادم آمد هر شش بار زیارتم، جیبم خالی بوده. نمیدانم آن روزها عوضش در دلم چیزی دیده بودی که حالا مثل جیبم خالیست یا نه! میدانم که ناراحتم. شما که اشکالی نداری. عوضش من و ما تا دلت بخواهد پر از چاله چولهایم. ولی یکی که خودت باشی باید این چالهها را پر کند دیگر. وگرنه که چرا ما بد و بیریختهای عالم، برایش شما را میشناسیم؟
سعی میکنم بروی خودم نیاورم این دوری دارد چقدر از جانم کم میکند. شب اول صفر است. سنگین است. و بجای روضه با این آهنگ برای حکایتمان اشک میریزم...
[هوای روی تو دارم نمیگذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
چه باک اگر به دل بیغمان نبردند راه
غم شکسته دلانم که میگُسارندم
غم شکسته دلانم که میگُسارندم...]