حسین باغگلی وزیر آموزش پرورش نشد. با نسبت آرای عجیب! این مدت همین یه دونه رو خیلی دنبال میکردم و تا جایی که فهمیدم بین فعالای این حوزه نظر مثبت دربارهش خیلی بیشتر بود. از اونجایی که به چرخش قدرت درست در جمهوری اسلامی و مجلس اعتمادی ندارم، احتمال خیلی زیاد قراره یه دوره دیگه کثافت ساختاری تو آموزش پرورشو تحمل کنیم. مبارکه :)
فکر کن چقدر میتونه بد باشه وسط یک جلسه خیلی رسمی یه سوسک خیلی بزرگ رو دیوار با فاصله ده سانتی از صورتت راه بره و فوبیاشو داشته باشی و بلندترین جیغ ممکنو بزنی و از جات بپری جوری که نزدیک باشه بیفتی تو بغل میزبان؟
اینم از امروز🚶🏻♀🤦🏻♀
اینم از امروز🚶🏻♀🤦🏻♀
Azamallah Ojoorana ~ Music-Fa.Com
Mohammad Hossein Pooyanfar ~ Music-Fa.Com
من شاید با خیلی چیزهای مربوط به شما
مشکل داشته باشم یا پیدا کنم، با مدل عزاداریها، با مداحها، با سبکها، با وعاظ،
با همین که ترکی را هیچ خوب نمیخواند و توی ذوق میزند، خلاصه با خیلی چیزها. ولی با خودتان؟ نه انصافاً. دلم همیشه نرم است با شما. دعوا هم که با همه داشته باشم اصلاً فکرم سمت دعوا با شما نمیرود. همیشه اینجور دوستم داشته باشید ارباب؛ از همین جورهایی که خیالم راحت است...
بیاد حاج قاسمِ عزیز [١:٢٠]
@apithoos 🖤🏴
مشکل داشته باشم یا پیدا کنم، با مدل عزاداریها، با مداحها، با سبکها، با وعاظ،
با همین که ترکی را هیچ خوب نمیخواند و توی ذوق میزند، خلاصه با خیلی چیزها. ولی با خودتان؟ نه انصافاً. دلم همیشه نرم است با شما. دعوا هم که با همه داشته باشم اصلاً فکرم سمت دعوا با شما نمیرود. همیشه اینجور دوستم داشته باشید ارباب؛ از همین جورهایی که خیالم راحت است...
بیاد حاج قاسمِ عزیز [١:٢٠]
@apithoos 🖤🏴
من هنوز تو شوکم که روحانی دقیقا چه بلایی سر اقتصاد آورده. واقعاً امیدوارم دولت رئیسی فارغ از همه حاشیهها و تخریبها و نقدها، یکسال اول یه اتفاق روبهجلو و امیدوار کنندهای هرچند کوچک رقم بزنه. اوضاع معیشت واقعاً داغونه و خطرناک...
یک مکانیسم عجیب و دوستداشتنی در بعض آدما
وجود داره، شاید بشه بهش گفت "انفجار انرژی". انگار وقتی در تنگنای وقت با حجم بالای کار مواجه میشی این مکانیسم فعال میشه. من واقعاً باهاش حال میکنم؛ کار آدمو پیش میبره.
دیروز همهٔ چیزهای باقیمونده (که ابداً فکر نکنید کم بود😂)رو جمع کردم و چهار صبح بالاخره کارام تمام شد و تونستم بخوابم، یک ربع به هشت بیدار شدیم و کارهای نهایی (خردهریزای آخر کار از همه چیز رو مخ ترن) رو انجام دادم و جاروی مختصری زدم و تقسیم کار کردم و خودم با گلدونام اومدم خونهٔ جدید و فضارو برای مدیریت کارگرا و وسایل سنجیدم و در نهایت تندتند یکی از اتاقارو روبراه کردم، فرششو انداختم وسایلشو بردم سرجاش و
الان که همه ولو شدن از خستگی، ازدیاد انرژی نمیذاره حتی راحت بشینم. انگار رو میخم.🤓
میل شدیدی دارم که همین امشب همه چیزو تمام کنم.😅
وجود داره، شاید بشه بهش گفت "انفجار انرژی". انگار وقتی در تنگنای وقت با حجم بالای کار مواجه میشی این مکانیسم فعال میشه. من واقعاً باهاش حال میکنم؛ کار آدمو پیش میبره.
دیروز همهٔ چیزهای باقیمونده (که ابداً فکر نکنید کم بود😂)رو جمع کردم و چهار صبح بالاخره کارام تمام شد و تونستم بخوابم، یک ربع به هشت بیدار شدیم و کارهای نهایی (خردهریزای آخر کار از همه چیز رو مخ ترن) رو انجام دادم و جاروی مختصری زدم و تقسیم کار کردم و خودم با گلدونام اومدم خونهٔ جدید و فضارو برای مدیریت کارگرا و وسایل سنجیدم و در نهایت تندتند یکی از اتاقارو روبراه کردم، فرششو انداختم وسایلشو بردم سرجاش و
الان که همه ولو شدن از خستگی، ازدیاد انرژی نمیذاره حتی راحت بشینم. انگار رو میخم.🤓
میل شدیدی دارم که همین امشب همه چیزو تمام کنم.😅
خونهٔ جدید کوچکتره ولی قشنگتره، دسترسی خیلی خوبی داره، اونجا زیر پونز بودیم و هزینههای رفت و آمدمون از خوراک یک ماهمون بیشتر میشد.😂
اتاقی که کولر داره بزرگتره ولی پنجره نداره و اتاق پنجرهدار، کولر نداره🤦🏻♀ حالا کسی فکرشو نمیکرد من پنجره رو به کولر ترجیح بدم واقعاً ولی پیتوس به نور نیاز داره بهرحال.
محمد متعجب میپرسه شما هر دفعه کلی وسایل میریزید دور، خدایی چرا دوباره انقدر دورریختنی داریم و میگم چون مامان هر بار نمیذاره من کامل همه چیزو بریزم دور، مجبورم تو چند نوبت اینکارو انجام بدم😅
و تنها چیزیکه دلم عمیقاً براش تنگ میشه، سر و صدای برنامه چرای صبحگاهی گوسفندای اونجاس..
اتاقی که کولر داره بزرگتره ولی پنجره نداره و اتاق پنجرهدار، کولر نداره🤦🏻♀ حالا کسی فکرشو نمیکرد من پنجره رو به کولر ترجیح بدم واقعاً ولی پیتوس به نور نیاز داره بهرحال.
محمد متعجب میپرسه شما هر دفعه کلی وسایل میریزید دور، خدایی چرا دوباره انقدر دورریختنی داریم و میگم چون مامان هر بار نمیذاره من کامل همه چیزو بریزم دور، مجبورم تو چند نوبت اینکارو انجام بدم😅
و تنها چیزیکه دلم عمیقاً براش تنگ میشه، سر و صدای برنامه چرای صبحگاهی گوسفندای اونجاس..
من یه کارتن کوچیک و جمع و جور دارم بهنام "خاطره"! بسیار روش حساسم؛ بطوریکه هربار مامان در جواب دور ریختنای بیمحابای من میگه چطور وسایل خودتو این همه سال هی دنبال سرت میکشی، برآشفته میگم مامان اونا خاطراتمن، آشغال نیستن، بدردنخور و دورریختنی نیستن... توشم همه چیز هست. همه چیز از پنجسالگی تا الان. از گوشوارهای که تو تصادف پنجسالگیم شکست و تخممرغ شانسیای شگفتانگیزی که دیگه مثلش تولید نشد و نقاشیهای کلاس اولم و کتاب داستانای محبوب قطع خشتی بچگیم تا نمونه اولین باری که تونستم خیلی تمیز دوخت بزنم و دفتر شعرای تباه تینیجری و چیزهای دیگهای که منو به گذشته بطور عینی متصل نگه میدارن. بینشون دفتر نقاشیای بچگی زهرا هم هست. وقتی داشت دور میریختشون من برداشتم و نگه داشتم و امروز وقتی دید، خیلی ذوق کرد اما من قاطعانه گفتم دیگه تحت مالکیت منن...
نمیخوام بگم آدمایی که خاطرهباز نیستن مشکل دارن ولی معتقدم اونا قطعاً یه چیزایی، یه حسایی رو از دست میدن! کاربرد اینا همین سالی، دوسالی یباره که دو ساعت غرق احساس اون اتفاقی بشی که تو خاطرهی بجا موندهش یه طور عجیبی زندهست.
یه چیزی بیشتر از عکسها...
[نون مثل نمکدان]
نمیخوام بگم آدمایی که خاطرهباز نیستن مشکل دارن ولی معتقدم اونا قطعاً یه چیزایی، یه حسایی رو از دست میدن! کاربرد اینا همین سالی، دوسالی یباره که دو ساعت غرق احساس اون اتفاقی بشی که تو خاطرهی بجا موندهش یه طور عجیبی زندهست.
یه چیزی بیشتر از عکسها...
[نون مثل نمکدان]
نیاز و ناز با هم بس که یکرنگند در گلشن
ز بوی غنچه نتوان فرق کرد آواز بلبل را...
بیدل🍃
ز بوی غنچه نتوان فرق کرد آواز بلبل را...
بیدل🍃
از خیلی قبل
تو برنامهریزیهام
یه ده روزی واسه اربعینت
خالی گذاشتهبودم...
دیگه امر، امر شماس
امام حسین...
تو برنامهریزیهام
یه ده روزی واسه اربعینت
خالی گذاشتهبودم...
دیگه امر، امر شماس
امام حسین...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اگر این حس عذاب وجدان همیشگی نسبت به همهچیز و همهکس پاشو از زندگیم بکشه بیرون، حتماً روزای بهتری رو تجربه میکنم.
فهمیدم این چیزی که در من وجود داره، جدید نیست و سالهاست اذیتم میکنه. سایهٔ سنگینش سالهاست رو سرمه. اینو وقتی فهمیدم که یادداشتهای روزانهٔ سیزده، چهارده سالگیم رو دونه به دونه خوندم و ریزریز کردم. یادم اومد تا بوده همین احساس زهرماری همراهیم کرده. همراهی که نه! سوارم بوده. دیدم تو ده سال گذشته واقعاً سعی زیادی کردم به طرق مختلف از این احساس خلاص شم ولی هر بار نتیجه افتضاح بوده. حالا دیگه اون نقطهایه که نمیدونم چیکار کنم. یعنی اصلاً کار دیگهای به فکرم نمیرسه؛ چیزی که انجام داده باشم و عذاب وجدانهام رو از هر جهت هزار برابر نکرده باشه. دیگه اون نقطهایه که لاجرم باید سپر انداخت. و این نقطه سخت دردناکه. برای کسی که همیشه جنگیده...
برنامه ناشناس
دست از جنگیدن با خودت بردار
هرکی هستی باهات ازدواج میکنم. والسّلام🚶🏻♀
باورش برام سخته آدمایی که از چرخیدن تو شلوغی و تنگی بازار لذت میبرن، کم نیستن!