Mastan
Ostad Karimkhani
کشیده میشوم در حرم. خودم را میبینم که نشستهام گوشهٔ سمت چپ ورودی ایوان اصلی. آنجا که یک مشک بزرگ آویزان است. میبینم که مثل همیشه زل زدهام. خیره خیره نگاه میکنم. رد نگاهم را میگیرم و نمیرود سمت ورودی و ضریح. مستقیم میخورد به مشک. دقیقا آنجایی که تیرها وارد شدهاند... میفهمم اینطور خیره مثل دیوانهها فکرم کجاست. دارم تصور میکنم که وقتی تیر به مشک میخورد چجوری پارهاش میکند؟ آب با چه سرعتی خالی میشود؟ و باز میرسم به چشمهایش. یکباره بلند میشوم و میروم. افتاده و گیج و گنگ و مسخشده. وسط بینالحرمین رو به حرم ابیعبداللّه مینشینم و حواس فکرهایم را پرتِ پرچم میکنم. همیشه یکجور از زیرش در رفتهام. من یکجای امن برایش درست کردهام. آنجا کسی دستش به مشک عباسم نرسیده...
[این هم یک درِ مخفی دیگر...]
🖤🏴
[این هم یک درِ مخفی دیگر...]
🖤🏴
صبح تاسوعا، پای روضهی خانم بروجردی که از لحظهی ناامیدی امید میگفت، از روز هشتم رد شدم. جای جدیدم را در روضه پیدا کرده بودم. زودتر از موعد، از جوانی رد شده بودم. غم بزرگ روضهی سقا بود. وقتی امید تمام میشود. آن روز خانم بروجردی سه چهار جا روضه داشت. از صبح تا غروب تاسوعا، از این خانه به آن خانه دنبال خانم بروجردی رفتیم. تلافی اینهمه سال مجلس نرفتن را درآوردم. توی ماشین و بین روضهها، به دوستم و اینکه دردهای من را ندارد حسودیام میشد. به نظرم آدم خوشبختی میآمد. به هر آدمی در دنیا که لازم نبود بار طلاق پدر و مادرش را بکشد حسودیام میشد. توی مجلس، خجالت میکشیدم و تلاش میکردم از غم و ناامیدی خودم رد شوم و مخاطب روایت اصلی روز تاسوعا باشم. بعد، اشکم خشک میشد تا وقتی دوباره روضه به لحظهی به مو رسیدن و پاره شدن امید در واقعه برسد. به لحظهی برداشتن عمود خیمهی عباس که بچهها باید میفهمیدند عمو برنمیگردد. ناامیدی بندِ دلم را پاره میکرد.
#رهیده 🍃
روایتِ "آخرین تباکی"
#رهیده 🍃
روایتِ "آخرین تباکی"
[برای خلف وعده عذرخواهم. کل سال، یک شب است که تماماً در خدمت غمم. دیگر از توان تهی میشوم.]
این رو نوشته بودم که بگم ببخشید دیشب روایت نذاشته بودم. قول داده بودم. ولی روایت رو که خوندم، فهمیدم اصلاً به من چه؟ باید امشب میخوندم و این قسمتش رو میذاشتم...
این رو نوشته بودم که بگم ببخشید دیشب روایت نذاشته بودم. قول داده بودم. ولی روایت رو که خوندم، فهمیدم اصلاً به من چه؟ باید امشب میخوندم و این قسمتش رو میذاشتم...
یا نَفسُ مِن بَعد الحسین هُونی
فَبَعده لاکُنت ان تَکُونی
هذا الحسین شارب المَنون
و تشرَبین بارِد المَعین
هَیهات ما هذا فِعال دینی
و لا فِعال صادقُ الیقین
فَبَعده لاکُنت ان تَکُونی
هذا الحسین شارب المَنون
و تشرَبین بارِد المَعین
هَیهات ما هذا فِعال دینی
و لا فِعال صادقُ الیقین
والله اِن قَطعتم یَمینی
انی احامی ابداً عَن دینی
و عَن امام صادق الیقینی
نَجْلِ النبی الطاهر الامین
نبی صدق جائنا بالدین
مُصَّدقاً بالواحد الامین...
انی احامی ابداً عَن دینی
و عَن امام صادق الیقینی
نَجْلِ النبی الطاهر الامین
نبی صدق جائنا بالدین
مُصَّدقاً بالواحد الامین...
یا نفس لا تَخشی مِن الکفار
و اَبشِری بِرحمَه الجَبار
مَع النَّبی السید المختار
مَع جمله السّادات و الاطهار
قَد قَطعوا بِبَغیِهِم یَساری
فَاَصلهم یا رب حَرَّ النار...
و اَبشِری بِرحمَه الجَبار
مَع النَّبی السید المختار
مَع جمله السّادات و الاطهار
قَد قَطعوا بِبَغیِهِم یَساری
فَاَصلهم یا رب حَرَّ النار...
بعد از اینکه راه کربلا باز شد، سؤال «کربلا رفتی؟» به سوالهای همیشگی پیرزن از ما -که دیگر جوان شده بودیم- اضافه شد ... اگر رفته بودیم، میگفت باز هم برو. و اگر نرفته بودیم، میگفت خب برو. میگفت قدیم راه کربلا بسته بوده و الان که راه کربلا باز شده، مردم باید زیاد بروند کربلا. به نظر ما، اینکه میگفت «خب برو» پیشنهاد نبود. معنیاش این بود که تا آخر امسال، هرطور شده، میروی.
آخرین باری که رفتم پیشش، خواست کمی نبات بدهد بهم. گفتم «هنوز نباتهای قبلی رو دارم.» گفت «این بار اگه مریض شدی از اینا بخور. قبلیا نه، از اینا.» بعد هم بحث همیشگی کربلا را پیش کشید. «تا میتونی کربلا برو. زن و بچهت رو هم با خودت ببر. قبلاً راه بسته بود. الان که بازه، برو. اگه دوباره راه بسته بشه معلوم نیست کِی بتونی دوباره بری.» گفتم «خاله، سربازم. اجازهی خروج از کشور ندارم.» عاقلاندرسفیه نگاهم کرد که آخر مگر سربازی رفتن دلیل میشود که آدم کربلا نرود.
#رهیده 🍃
روایتِ "روادید"
آخرین باری که رفتم پیشش، خواست کمی نبات بدهد بهم. گفتم «هنوز نباتهای قبلی رو دارم.» گفت «این بار اگه مریض شدی از اینا بخور. قبلیا نه، از اینا.» بعد هم بحث همیشگی کربلا را پیش کشید. «تا میتونی کربلا برو. زن و بچهت رو هم با خودت ببر. قبلاً راه بسته بود. الان که بازه، برو. اگه دوباره راه بسته بشه معلوم نیست کِی بتونی دوباره بری.» گفتم «خاله، سربازم. اجازهی خروج از کشور ندارم.» عاقلاندرسفیه نگاهم کرد که آخر مگر سربازی رفتن دلیل میشود که آدم کربلا نرود.
#رهیده 🍃
روایتِ "روادید"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Haj Meysam Motiee & Haj Amir Abbasi – پناه عالمیان، زینبت پناه ندارد | حاج میثم مطیعی و حاج امیر عباسی…
اگر اجازه دهی
صف کشیده از پیات آییم
که این سپاه نگوید
حسین سپاه ندارد...💔
صف کشیده از پیات آییم
که این سپاه نگوید
حسین سپاه ندارد...💔
با بچهها سر کردن تو محرّم خیلی سخته
آدم دهانش بستهست
نمیدونه چی بگه، چی جواب سوالاشونو بده...
آدم دهانش بستهست
نمیدونه چی بگه، چی جواب سوالاشونو بده...
امروز ساینا آخر سر گفت یعنی واقعاً یزید خیمههای امام حسینو آتیش زد؟
میدونید! تو دنیای اونا خب این چیزا بعیده. یعنی هنوز وحشتناک بودن دنیارو ندیدن. بعد آدم سختشه توضیح بده همهچیز واقعیه و خیلی بیشتر از اینا بوده
میدونید! تو دنیای اونا خب این چیزا بعیده. یعنی هنوز وحشتناک بودن دنیارو ندیدن. بعد آدم سختشه توضیح بده همهچیز واقعیه و خیلی بیشتر از اینا بوده