من خیال میکنم آن دنیا را هم به آدمهای دقیق میدهند. از هر صنفی. خدا هم خودش لطیف است. لطیف در عربی یعنی دقیق. و دقت ملازمهای بیمرز دارد با لطافت. ایستادن در پیشگاه خدا علاوه بر شجاعت، هدایت میخواهد. اگر خدا تو را هدایت نکند، اگر قبلهنمای زندگیات را دقیق نکند، آنقدر کج میایستی که ناگهان میبینی پشت به خدا نماز میخوانی. حافظ میگوید «عشق کاری است که موقوف هدایت باشد.» راست میگوید.
#رهیده 🍃
روایتِ "به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید"
#رهیده 🍃
روایتِ "به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید"
Ali Lay Lay
Mahmoud Karimi
امروز هیئت پر از بچههای کوچیک بود. من مشغول بازی و مراقبت ازشون بودم. انقدر شیرینیشون و این جمله تکراریِ "چقدر بهت میاد خانوم موسوی" به خنده انداختم که وقت نشد خیلی برات گریه کنم آقازاده... اون لحظههای آخر که گفتن حاجت بگیرید، حواسم بود که چقدر منتظر امشب بودم تا مثل سال قبل ازت اربعین بخوام ولی آخرم یادم رفت. معنای خسران زدگی. نمیدونم. ولی احساس نمیکنم چیزی از دست دادم. فرصتی رو شاید. یهو شیشدنگ حواسم رفت پی دستای کوچولوی سهماههی پریچهر جنتی و با تمام وجود خواستم مراقبش باشی. حالا هرچیزی که به خودم مربوط میشه آخر لیستت. کوچولوها همیشه مهمترن. مثل خودت آقازاده...
@apithoos 🏴🖤
@apithoos 🏴🖤
محرم ۹۶ روحانی جوانی به اسم حاج فرهاد و همسر و پسر دوسالهاش مهمان هیئت شدند. از ترکیب مبل سفید چرم با پشتی گلدار آن یکی مبل، منبر ساخته شد و بچه ها دورش حلقه زدند. حاج فرهاد با صورت خندان دربارهی شجاعت حرف زد. شجاعت ایستادن در طرف درست و حق، حتی اگر توی مدرسه باشد. میگفت کسی که طرف حق باشد نمیخواهد به هر قیمتی زنده بماند. اگر بداند با دفاع از حق کشته میشود، این مرگ برایش از زندگی قشنگتر و شیرینتر است. به صورت بچهها نگاه کردم. نمیدانم چی توی ذهنشان گذشت، اما دیدم که وقتی حرف حق به قصهی «جون» رسید، سراپا گوش شدند و جاذبهای آنها را به اندازهی یک خیز کوچک و ناخودآگاه به سمت منبر برد. حاج فرهاد پایانبندی خوبی برای منبرش داشت. با قصه حرف را تمام کرد، با تصویر غلام دور از وطنی که روی اسب میچرخد و دم کشته شدن فریاد میزند «امیری حسین و نعم الامير.»
#رهیده 🍃
روایتِ "قدری شبیه وطن"
#رهیده 🍃
روایتِ "قدری شبیه وطن"
اگر به من بود، میخواستم خدا دست از صبر دادن به قلبهامون برداره. زشته که ما روضهٔ شب هشتم بشنویم و زنده بمونیم.
مگر او شبیهترین به پیامبر نبود؟ خُلقاً خَلقاً منطقاً...
بالاخره شما از علی کینه داشتید یا از محمد؟
بالاخره شما از علی کینه داشتید یا از محمد؟
Mastan
Ostad Karimkhani
کشیده میشوم در حرم. خودم را میبینم که نشستهام گوشهٔ سمت چپ ورودی ایوان اصلی. آنجا که یک مشک بزرگ آویزان است. میبینم که مثل همیشه زل زدهام. خیره خیره نگاه میکنم. رد نگاهم را میگیرم و نمیرود سمت ورودی و ضریح. مستقیم میخورد به مشک. دقیقا آنجایی که تیرها وارد شدهاند... میفهمم اینطور خیره مثل دیوانهها فکرم کجاست. دارم تصور میکنم که وقتی تیر به مشک میخورد چجوری پارهاش میکند؟ آب با چه سرعتی خالی میشود؟ و باز میرسم به چشمهایش. یکباره بلند میشوم و میروم. افتاده و گیج و گنگ و مسخشده. وسط بینالحرمین رو به حرم ابیعبداللّه مینشینم و حواس فکرهایم را پرتِ پرچم میکنم. همیشه یکجور از زیرش در رفتهام. من یکجای امن برایش درست کردهام. آنجا کسی دستش به مشک عباسم نرسیده...
[این هم یک درِ مخفی دیگر...]
🖤🏴
[این هم یک درِ مخفی دیگر...]
🖤🏴
صبح تاسوعا، پای روضهی خانم بروجردی که از لحظهی ناامیدی امید میگفت، از روز هشتم رد شدم. جای جدیدم را در روضه پیدا کرده بودم. زودتر از موعد، از جوانی رد شده بودم. غم بزرگ روضهی سقا بود. وقتی امید تمام میشود. آن روز خانم بروجردی سه چهار جا روضه داشت. از صبح تا غروب تاسوعا، از این خانه به آن خانه دنبال خانم بروجردی رفتیم. تلافی اینهمه سال مجلس نرفتن را درآوردم. توی ماشین و بین روضهها، به دوستم و اینکه دردهای من را ندارد حسودیام میشد. به نظرم آدم خوشبختی میآمد. به هر آدمی در دنیا که لازم نبود بار طلاق پدر و مادرش را بکشد حسودیام میشد. توی مجلس، خجالت میکشیدم و تلاش میکردم از غم و ناامیدی خودم رد شوم و مخاطب روایت اصلی روز تاسوعا باشم. بعد، اشکم خشک میشد تا وقتی دوباره روضه به لحظهی به مو رسیدن و پاره شدن امید در واقعه برسد. به لحظهی برداشتن عمود خیمهی عباس که بچهها باید میفهمیدند عمو برنمیگردد. ناامیدی بندِ دلم را پاره میکرد.
#رهیده 🍃
روایتِ "آخرین تباکی"
#رهیده 🍃
روایتِ "آخرین تباکی"
[برای خلف وعده عذرخواهم. کل سال، یک شب است که تماماً در خدمت غمم. دیگر از توان تهی میشوم.]
این رو نوشته بودم که بگم ببخشید دیشب روایت نذاشته بودم. قول داده بودم. ولی روایت رو که خوندم، فهمیدم اصلاً به من چه؟ باید امشب میخوندم و این قسمتش رو میذاشتم...
این رو نوشته بودم که بگم ببخشید دیشب روایت نذاشته بودم. قول داده بودم. ولی روایت رو که خوندم، فهمیدم اصلاً به من چه؟ باید امشب میخوندم و این قسمتش رو میذاشتم...
یا نَفسُ مِن بَعد الحسین هُونی
فَبَعده لاکُنت ان تَکُونی
هذا الحسین شارب المَنون
و تشرَبین بارِد المَعین
هَیهات ما هذا فِعال دینی
و لا فِعال صادقُ الیقین
فَبَعده لاکُنت ان تَکُونی
هذا الحسین شارب المَنون
و تشرَبین بارِد المَعین
هَیهات ما هذا فِعال دینی
و لا فِعال صادقُ الیقین
والله اِن قَطعتم یَمینی
انی احامی ابداً عَن دینی
و عَن امام صادق الیقینی
نَجْلِ النبی الطاهر الامین
نبی صدق جائنا بالدین
مُصَّدقاً بالواحد الامین...
انی احامی ابداً عَن دینی
و عَن امام صادق الیقینی
نَجْلِ النبی الطاهر الامین
نبی صدق جائنا بالدین
مُصَّدقاً بالواحد الامین...
یا نفس لا تَخشی مِن الکفار
و اَبشِری بِرحمَه الجَبار
مَع النَّبی السید المختار
مَع جمله السّادات و الاطهار
قَد قَطعوا بِبَغیِهِم یَساری
فَاَصلهم یا رب حَرَّ النار...
و اَبشِری بِرحمَه الجَبار
مَع النَّبی السید المختار
مَع جمله السّادات و الاطهار
قَد قَطعوا بِبَغیِهِم یَساری
فَاَصلهم یا رب حَرَّ النار...