🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
هزار غم سر غم کرده‌ام ولی در دل
غم تو ریشه فرو کرد، می‌کُشد اینم

عرفی شیرازی 🍃
آن‌هایی که پابرهنه در بقیع راه می‌رفتند از احساسی سرشار بودند که من در خودم نمی‌دیدم. حال‌شان حال من نبود. حال من از همین حال‌های خالی و معمولی بود. حس من فقط حس انسان دوپایی بود که تصمیم گرفته پابرهنه «پیاده‌روی» کند. شوری که داشتند در من نبود. به خودم گفتم تو مالِ این حرف‌ها نیستی. این کارها به تو نیامده. حتی فکر این که به خودم بگویم «بدبخت از این مامورها ترسیدی» هم تحریکم نکرد که لجاجت کنم. دمپایی‌ها توی پایم ماند.

#رهیده 🍃
روایتِ "نعلَیْک"
گفت امشب و فکر کردم هر شب، شبِ ماست...
تو مهم‌تر از همه‌ای!
کِی این را فهمیدیم؟
وقتی برای ماندن سر توبه‌هایی که سایه تو بالاسرش و خودت باعثش بودی جان می‌کندیم!
مهم نبود موفق شویم؟ چرا بود
ولی مهم‌تر تلاش بود.
ما همه تلاشمان را می‌کردیم، زورمان را می‌زدیم، گاهی به گریه می‌افتادیم تا چیزی را حفظ کنیم که مربوط به تو می‌شد.
ما به تو قول داده بودیم...
تو مهم‌ترین چیزمان شده بودی.
ما کم و بدیم ولی این جان کندن‌هایمان را هم که دیده‌ای...؟
به ادب حرّ نمی‌رسیم ولی سرِ تو با خودمان هم سرِ جنگ داشته‌ایم.
راه دارد اینطوری هم قبولمان کنی...؟
بخش هفتم - واحد (خودم اینجا، دلم پشت سر قافله)
حاج محمود کریمی
یک چیزهایی در عالم گیرمان می‌آید که هرکجا باشیم ما را درست وسط مواجهه‌مان با واقعه قرار می‌دهند. عین یک فرکانس خاص، یک نقطه اتصال رمزگذاری شده، یک درِ مخفی!
این واحد برایم یکی از آن چیزهاست...

واویلا
حرم آواره شده...

@apithoos 🏴🖤
روایتِ امشبِ رهیده مزه‌ی آشنا داشت، مزه‌ی بُهت!
بابا، قبل از اسارت، پامنبری ثابت مسجد چهارده معصوم بوده. بارها نشسته بوده پای روضه‌ی امام حسين. شنیده بوده که آب فرات را بستند، امام حسین را لب تشنه کشتند، به بچه‌ها آب ندادند، طفل شش‌ماهه را کشتند، خیلی‌ها را به اسیری گرفتند، سرها را بالای نیزه‌ها بردند. همه‌ی این‌ها را بارها و بارها شنیده بوده. هربار برای امام حسین و اهل بیتش سینه می‌زده، اشک می‌ریخته، زیارت عاشورا می‌خوانده و لعنت می‌فرستاده. اما اعتراف می‌کند توی همان هیاهو لحظاتی بوده که بچه‌مذهبیِ معتقدِ اهل هیئت هم جایی ته ذهنش فکر می‌کرده دارد بخش‌هایی از یک داستان را می‌شنود. نه که فکر کند دروغ است. اما چیزی که می‌شنیده مهیب‌تر از همه‌ی واقعیت‌هایی بوده که تا آن سال‌ها از سر گذرانده بوده. آن‌قدر مهیب که جز در عالم خیال شدنی نبوده. به گمان او ممكن نبوده در عالم واقع این کارها از «انسان» بربیاید. بابا اعتراف می‌کند که قبل از اسارت گاهی به واقعی بودن روایت عاشورا شک می‌کرده.

#رهیده 🍃
روایتِ "دایره‌ی امکان"
من خیال می‌کنم آن دنیا را هم به آدم‌های دقیق می‌دهند. از هر صنفی. خدا هم خودش لطیف است. لطیف در عربی یعنی دقیق. و دقت ملازمه‌ای بی‌مرز دارد با لطافت. ایستادن در پیشگاه خدا علاوه بر شجاعت، هدایت می‌خواهد. اگر خدا تو را هدایت نکند، اگر قبله‌نمای زندگی‌ات را دقیق نکند، آن‌قدر کج می‌ایستی که ناگهان می‌بینی پشت به خدا نماز می‌خوانی. حافظ می‌گوید «عشق کاری است که موقوف هدایت باشد.» راست می‌گوید.

#رهیده 🍃
روایتِ "به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید"
[خدایا ما را لطیف کن...]
Ali Lay Lay
Mahmoud Karimi
امروز هیئت پر از بچه‌های کوچیک بود. من مشغول بازی و مراقبت ازشون بودم. انقدر شیرینیشون و این جمله تکراریِ "چقدر بهت میاد خانوم موسوی" به خنده انداختم که وقت نشد خیلی برات گریه کنم آقازاده... اون لحظه‌های آخر که گفتن حاجت بگیرید، حواسم بود که چقدر منتظر امشب بودم تا مثل سال قبل ازت اربعین بخوام ولی آخرم یادم رفت. معنای خسران زدگی. نمی‌دونم. ولی احساس نمی‌کنم چیزی از دست دادم. فرصتی رو شاید. یهو شیش‌دنگ حواسم رفت پی دستای کوچولوی سه‌ماهه‌ی پریچهر جنتی و با تمام وجود خواستم مراقبش باشی. حالا هرچیزی که به خودم مربوط میشه آخر لیستت. کوچولوها همیشه مهم‌ترن. مثل خودت آقازاده...

@apithoos 🏴🖤
خوانده شده در ساعت ١٢:٣۶ 🍂
محرم ۹۶ روحانی جوانی به اسم حاج فرهاد و همسر و پسر دوساله‌اش مهمان هیئت شدند. از ترکیب مبل سفید چرم با پشتی گلدار آن یکی مبل، منبر ساخته شد و بچه ها دورش حلقه زدند. حاج فرهاد با صورت خندان درباره‌ی شجاعت حرف زد. شجاعت ایستادن در طرف درست و حق، حتی اگر توی مدرسه باشد. می‌گفت کسی که طرف حق باشد نمی‌خواهد به هر قیمتی زنده بماند. اگر بداند با دفاع از حق کشته می‌شود، این مرگ برایش از زندگی قشنگ‌تر و شیرین‌تر است. به صورت بچه‌ها نگاه کردم. نمی‌دانم چی توی ذهن‌شان گذشت، اما دیدم که وقتی حرف حق به قصه‌ی «جون» رسید، سراپا گوش شدند و جاذبه‌ای آن‌ها را به اندازه‌ی یک خیز کوچک و ناخودآگاه به سمت منبر برد. حاج فرهاد پایان‌بندی خوبی برای منبرش داشت. با قصه حرف را تمام کرد، با تصویر غلام دور از وطنی که روی اسب می‌چرخد و دم کشته شدن فریاد می‌زند «امیری حسین و نعم الامير.»

#رهیده 🍃
روایتِ "قدری شبیه وطن"
بزرگترین دلتنگیم؟
آن قبر کوچکِ پایین پای ابی‌عبداللّه 🖤
اگر به من بود، می‌خواستم خدا دست از صبر دادن به قلب‌هامون برداره. زشته که ما روضهٔ شب هشتم بشنویم و زنده بمونیم.
نباید زیاد از تو گفت. ما که نمی‌میریم.
روضه حیف می‌شه.
مگر او شبیه‌ترین به پیامبر نبود؟ خُلقاً خَلقاً منطقاً...
بالاخره شما از علی کینه داشتید یا از محمد؟
Mastan
Ostad Karimkhani
کشیده می‌شوم در حرم. خودم را می‌بینم که نشسته‌ام گوشهٔ سمت چپ ورودی ایوان اصلی. آنجا که یک مشک بزرگ آویزان است. می‌بینم که مثل همیشه زل زده‌ام. خیره خیره نگاه می‌کنم. رد نگاهم را می‌گیرم و نمی‌رود سمت ورودی و ضریح. مستقیم می‌خورد به مشک. دقیقا آنجایی که تیرها وارد شده‌اند... می‌فهمم اینطور خیره مثل دیوانه‌ها فکرم کجاست. دارم تصور می‌کنم که وقتی تیر به مشک می‌خورد چجوری پاره‌اش می‌کند؟ آب با چه سرعتی خالی می‌شود؟ و باز می‌رسم به چشم‌هایش. یکباره بلند می‌شوم و می‌روم. افتاده و گیج و گنگ و مسخ‌شده. وسط بین‌الحرمین رو به حرم ابی‌عبداللّه می‌نشینم و حواس فکرهایم را پرتِ پرچم می‌کنم. همیشه یکجور از زیرش در رفته‌ام. من یک‌جای امن برایش درست کرده‌ام. آنجا کسی دستش به مشک عباسم نرسیده...
[این هم یک درِ مخفی دیگر...]
🖤🏴
صبح تاسوعا، پای روضه‌ی خانم بروجردی که از لحظه‌ی ناامیدی امید می‌گفت، از روز هشتم رد شدم. جای جدیدم را در روضه پیدا کرده بودم. زودتر از موعد، از جوانی رد شده بودم. غم بزرگ روضه‌ی سقا بود. وقتی امید تمام می‌شود. آن روز خانم بروجردی سه چهار جا روضه داشت. از صبح تا غروب تاسوعا، از این خانه به آن خانه دنبال خانم بروجردی رفتیم. تلافی این‌همه سال مجلس نرفتن را درآوردم. توی ماشین و بین روضه‌ها، به دوستم و این‌که دردهای من را ندارد حسودی‌ام می‌شد. به نظرم آدم خوشبختی می‌آمد. به هر آدمی در دنیا که لازم نبود بار طلاق پدر و مادرش را بکشد حسودی‌ام می‌شد. توی مجلس، خجالت می‌کشیدم و تلاش می‌کردم از غم و ناامیدی خودم رد شوم و مخاطب روایت اصلی روز تاسوعا باشم. بعد، اشکم خشک می‌شد تا وقتی دوباره روضه به لحظه‌ی به مو رسیدن و پاره شدن امید در واقعه برسد. به لحظه‌ی برداشتن عمود خیمه‌ی عباس که بچه‌ها باید می‌فهمیدند عمو برنمی‌گردد. ناامیدی بندِ دلم را پاره می‌کرد.

#رهیده 🍃
روایتِ "آخرین تباکی"
[برای خلف وعده عذرخواهم. کل سال، یک شب است که تماماً در خدمت غمم. دیگر از توان تهی می‌شوم.]

این رو نوشته بودم که بگم ببخشید دیشب روایت نذاشته بودم. قول داده بودم. ولی روایت رو که خوندم، فهمیدم اصلاً به من چه؟ باید امشب می‌خوندم و این قسمتش رو می‌ذاشتم...