نمیخوام زیاده گویی کنم. خیلی گفتن، خیلی شنیدین، و عقل! آدما همه از عقل بهره دارن. و با خونم امضا میکنم که همه ما میدونیم داریم چیکار میکنیم و چی درونمون میگذره. اونی که رعایت نمیکنه تو عزاداری بیعقل نیست، فقط چیزهای دیگهای براش اولویت داره (قبلاً مفصل گفتم) شایعترینش ارضای نفس خودشه وگرنه حسینِ علی هزارسال نه به یک قطره اشک ما نیاز داره نه به سر و سینه کوبیدنِ ما، ماییم که محتاجشیم. اونی هم که از دل و جون رعایت میکنه تو مجلس عزا یا کلا نمیره و تو خونه عزاداره عقلش تو اولویته.
ما تو این دوگانهسازی موهوم، تمام قد کنار عقلانیت شیعی میایستیم. عقلانیتی که مبناش لاضرر و لا ضرار فی السلامه. خودمون به جهنم ولی ما مدعیای عشق و مکتب سیدالشهداء غلط کنیم انقدر خودخواه باشیم که راضی بشیم به بقیه ضرری برسه. همین.
ما تو این دوگانهسازی موهوم، تمام قد کنار عقلانیت شیعی میایستیم. عقلانیتی که مبناش لاضرر و لا ضرار فی السلامه. خودمون به جهنم ولی ما مدعیای عشق و مکتب سیدالشهداء غلط کنیم انقدر خودخواه باشیم که راضی بشیم به بقیه ضرری برسه. همین.
آدم خوبی به برادرم گفت دور هم جمع بشوید و یک حدیث کسا بخوانید هدیه به حضرت علیاصغر. بعدش یک بار، فقط یک بار، امام زمان را صدا کنید. یا اباصالح المهدی ادرکنی... هر روز عصر همه یا بیشترمان جمع میشدیم و به قنداقهی علیاصغر چنگ میزدیم. چه سوزی در جگرمان بود. کلمههای ساده با ما چه میکردند. سلام ای نور دیدهام. ای خنکی چشمم. انگار عربها معتقدند اشکی که به خاطر شادی، به خاطر شوق از چشمی فرو بیفتد سرد است. چشم را خنک میکند. اشکهامان چقدر داغ بودند.
#رهیده 🍃
روایتِ "یا من اضحَک و ابکی"
#رهیده 🍃
روایتِ "یا من اضحَک و ابکی"
آنهایی که پابرهنه در بقیع راه میرفتند از احساسی سرشار بودند که من در خودم نمیدیدم. حالشان حال من نبود. حال من از همین حالهای خالی و معمولی بود. حس من فقط حس انسان دوپایی بود که تصمیم گرفته پابرهنه «پیادهروی» کند. شوری که داشتند در من نبود. به خودم گفتم تو مالِ این حرفها نیستی. این کارها به تو نیامده. حتی فکر این که به خودم بگویم «بدبخت از این مامورها ترسیدی» هم تحریکم نکرد که لجاجت کنم. دمپاییها توی پایم ماند.
#رهیده 🍃
روایتِ "نعلَیْک"
#رهیده 🍃
روایتِ "نعلَیْک"
گفت امشب و فکر کردم هر شب، شبِ ماست...
تو مهمتر از همهای!
کِی این را فهمیدیم؟
وقتی برای ماندن سر توبههایی که سایه تو بالاسرش و خودت باعثش بودی جان میکندیم!
مهم نبود موفق شویم؟ چرا بود
ولی مهمتر تلاش بود.
ما همه تلاشمان را میکردیم، زورمان را میزدیم، گاهی به گریه میافتادیم تا چیزی را حفظ کنیم که مربوط به تو میشد.
ما به تو قول داده بودیم...
تو مهمترین چیزمان شده بودی.
ما کم و بدیم ولی این جان کندنهایمان را هم که دیدهای...؟
به ادب حرّ نمیرسیم ولی سرِ تو با خودمان هم سرِ جنگ داشتهایم.
راه دارد اینطوری هم قبولمان کنی...؟
تو مهمتر از همهای!
کِی این را فهمیدیم؟
وقتی برای ماندن سر توبههایی که سایه تو بالاسرش و خودت باعثش بودی جان میکندیم!
مهم نبود موفق شویم؟ چرا بود
ولی مهمتر تلاش بود.
ما همه تلاشمان را میکردیم، زورمان را میزدیم، گاهی به گریه میافتادیم تا چیزی را حفظ کنیم که مربوط به تو میشد.
ما به تو قول داده بودیم...
تو مهمترین چیزمان شده بودی.
ما کم و بدیم ولی این جان کندنهایمان را هم که دیدهای...؟
به ادب حرّ نمیرسیم ولی سرِ تو با خودمان هم سرِ جنگ داشتهایم.
راه دارد اینطوری هم قبولمان کنی...؟
بخش هفتم - واحد (خودم اینجا، دلم پشت سر قافله)
حاج محمود کریمی
یک چیزهایی در عالم گیرمان میآید که هرکجا باشیم ما را درست وسط مواجههمان با واقعه قرار میدهند. عین یک فرکانس خاص، یک نقطه اتصال رمزگذاری شده، یک درِ مخفی!
این واحد برایم یکی از آن چیزهاست...
واویلا
حرم آواره شده...
@apithoos 🏴🖤
این واحد برایم یکی از آن چیزهاست...
واویلا
حرم آواره شده...
@apithoos 🏴🖤
بابا، قبل از اسارت، پامنبری ثابت مسجد چهارده معصوم بوده. بارها نشسته بوده پای روضهی امام حسين. شنیده بوده که آب فرات را بستند، امام حسین را لب تشنه کشتند، به بچهها آب ندادند، طفل ششماهه را کشتند، خیلیها را به اسیری گرفتند، سرها را بالای نیزهها بردند. همهی اینها را بارها و بارها شنیده بوده. هربار برای امام حسین و اهل بیتش سینه میزده، اشک میریخته، زیارت عاشورا میخوانده و لعنت میفرستاده. اما اعتراف میکند توی همان هیاهو لحظاتی بوده که بچهمذهبیِ معتقدِ اهل هیئت هم جایی ته ذهنش فکر میکرده دارد بخشهایی از یک داستان را میشنود. نه که فکر کند دروغ است. اما چیزی که میشنیده مهیبتر از همهی واقعیتهایی بوده که تا آن سالها از سر گذرانده بوده. آنقدر مهیب که جز در عالم خیال شدنی نبوده. به گمان او ممكن نبوده در عالم واقع این کارها از «انسان» بربیاید. بابا اعتراف میکند که قبل از اسارت گاهی به واقعی بودن روایت عاشورا شک میکرده.
#رهیده 🍃
روایتِ "دایرهی امکان"
#رهیده 🍃
روایتِ "دایرهی امکان"
من خیال میکنم آن دنیا را هم به آدمهای دقیق میدهند. از هر صنفی. خدا هم خودش لطیف است. لطیف در عربی یعنی دقیق. و دقت ملازمهای بیمرز دارد با لطافت. ایستادن در پیشگاه خدا علاوه بر شجاعت، هدایت میخواهد. اگر خدا تو را هدایت نکند، اگر قبلهنمای زندگیات را دقیق نکند، آنقدر کج میایستی که ناگهان میبینی پشت به خدا نماز میخوانی. حافظ میگوید «عشق کاری است که موقوف هدایت باشد.» راست میگوید.
#رهیده 🍃
روایتِ "به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید"
#رهیده 🍃
روایتِ "به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید"
Ali Lay Lay
Mahmoud Karimi
امروز هیئت پر از بچههای کوچیک بود. من مشغول بازی و مراقبت ازشون بودم. انقدر شیرینیشون و این جمله تکراریِ "چقدر بهت میاد خانوم موسوی" به خنده انداختم که وقت نشد خیلی برات گریه کنم آقازاده... اون لحظههای آخر که گفتن حاجت بگیرید، حواسم بود که چقدر منتظر امشب بودم تا مثل سال قبل ازت اربعین بخوام ولی آخرم یادم رفت. معنای خسران زدگی. نمیدونم. ولی احساس نمیکنم چیزی از دست دادم. فرصتی رو شاید. یهو شیشدنگ حواسم رفت پی دستای کوچولوی سهماههی پریچهر جنتی و با تمام وجود خواستم مراقبش باشی. حالا هرچیزی که به خودم مربوط میشه آخر لیستت. کوچولوها همیشه مهمترن. مثل خودت آقازاده...
@apithoos 🏴🖤
@apithoos 🏴🖤
محرم ۹۶ روحانی جوانی به اسم حاج فرهاد و همسر و پسر دوسالهاش مهمان هیئت شدند. از ترکیب مبل سفید چرم با پشتی گلدار آن یکی مبل، منبر ساخته شد و بچه ها دورش حلقه زدند. حاج فرهاد با صورت خندان دربارهی شجاعت حرف زد. شجاعت ایستادن در طرف درست و حق، حتی اگر توی مدرسه باشد. میگفت کسی که طرف حق باشد نمیخواهد به هر قیمتی زنده بماند. اگر بداند با دفاع از حق کشته میشود، این مرگ برایش از زندگی قشنگتر و شیرینتر است. به صورت بچهها نگاه کردم. نمیدانم چی توی ذهنشان گذشت، اما دیدم که وقتی حرف حق به قصهی «جون» رسید، سراپا گوش شدند و جاذبهای آنها را به اندازهی یک خیز کوچک و ناخودآگاه به سمت منبر برد. حاج فرهاد پایانبندی خوبی برای منبرش داشت. با قصه حرف را تمام کرد، با تصویر غلام دور از وطنی که روی اسب میچرخد و دم کشته شدن فریاد میزند «امیری حسین و نعم الامير.»
#رهیده 🍃
روایتِ "قدری شبیه وطن"
#رهیده 🍃
روایتِ "قدری شبیه وطن"
اگر به من بود، میخواستم خدا دست از صبر دادن به قلبهامون برداره. زشته که ما روضهٔ شب هشتم بشنویم و زنده بمونیم.
مگر او شبیهترین به پیامبر نبود؟ خُلقاً خَلقاً منطقاً...
بالاخره شما از علی کینه داشتید یا از محمد؟
بالاخره شما از علی کینه داشتید یا از محمد؟