🔻پیتـوســ 🇮🇷
برخلاف سالهای قبل، امسال آماده نیستم. زیاد هراس دارم. یعنی حتی دلم میخواست محرم بیفته عقب. که حالم بهتر باشه. نمیدونم حتی این درسته یا اینکه محرم حالتو بهتر کنه. فقط متوجهم که مشکل دارم. بیاید این شب جمعه با هم دعای توسل بخونیم که حضرت صدیقه سلاماللّهعلیها،…
دیگه الان میتونم بگم دلم برای محرّمت پر میکشه.
فکر کن تو آخرت موقع حساب کتاب، لحاظ کنن این دلش میخواسته برای حسین یه کاری کنه.
از دلامون چه خبر...؟
از دلامون چه خبر...؟
هر جا سخن از خاک دری هست، سری هست
هر جا تب عشق است، دل در به دری هست
دیروز گدایان همه دنبال تو بودند
هر جا که شلوغ است یقیناً خبری هست
اجداد من از دیر زمان عاشق عشقند
دیدید که در طینت ما هم هنری هست
بازار مرا با قدمت گرم نکردی
یک چند غلامی که بیایی ببری هست
در غیبت شه روی به شهزاده میآرند
صد شکر که در خانهٔ آقا، پسری هست
هر جا قد و بالای رشیدیست، یقیناً
دنبال سرش نیم نگاه پدری هست
یا حضرت ارباب، دمت گرم و دلت شاد
یا حضرت ارباب کرم، خانهات آباد...
علیاکبر لطیفیان🍃
هر جا تب عشق است، دل در به دری هست
دیروز گدایان همه دنبال تو بودند
هر جا که شلوغ است یقیناً خبری هست
اجداد من از دیر زمان عاشق عشقند
دیدید که در طینت ما هم هنری هست
بازار مرا با قدمت گرم نکردی
یک چند غلامی که بیایی ببری هست
در غیبت شه روی به شهزاده میآرند
صد شکر که در خانهٔ آقا، پسری هست
هر جا قد و بالای رشیدیست، یقیناً
دنبال سرش نیم نگاه پدری هست
یا حضرت ارباب، دمت گرم و دلت شاد
یا حضرت ارباب کرم، خانهات آباد...
علیاکبر لطیفیان🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اگه کتابم به وقت برسه. بشرط حیات، هر شب محرم قسمتی از یک روایتشو براتون میذارم...
نشر اطراف به موقع رسوندش و این کارت پستال زیبا هم داخلش بود. تصویر جلد محبوبم از این مجموعه؛ زانتشنگان🍃
انشاءاللّه با نظر حضرت سر قولم میمونم.
با این هشتگ بخونید: #رهیده
انشاءاللّه با نظر حضرت سر قولم میمونم.
با این هشتگ بخونید: #رهیده
بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد
آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد
علیاکبر لطیفیان 🍃
آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد
علیاکبر لطیفیان 🍃
درِ حیاط باز بود. سه روز آخر دههی اول، درِ بیشتر خانههای محل باز است. مثل یک جور رسم. از این رسمها که کسی کاری به کارش ندارد و خودش نرمنرم میآید جا خوش میکند وسط زندگی. این هم یک جورش است. انگار که خانهها آغوش گشوده باشند برای هم، برای همه؛ که هر کس سرش را بگذارد درگاهِ شانهی آن یکی و از خود عاشورا تا همین دیروز، غم به غم و مصیبت به مصیبت گریه کند. یکی میگفت اینجا، توی این محل، کسی چیزی ندارد که دزد بزند و برای همین درها باز است. نداری همینطوری است. داراها هر کاری بکنند هزار فلسفه دارد و فلسهاش را توی کتابها مینویسند. ندارها اما همه چیزشان به حسابِ نداری است. نمیدانم، به هر حال درِ خانهها باز است. همهشان نه، بیشترشان.
#رهیده 🍃
روایتِ "زبانبسته"
#رهیده 🍃
روایتِ "زبانبسته"
نمیخوام زیاده گویی کنم. خیلی گفتن، خیلی شنیدین، و عقل! آدما همه از عقل بهره دارن. و با خونم امضا میکنم که همه ما میدونیم داریم چیکار میکنیم و چی درونمون میگذره. اونی که رعایت نمیکنه تو عزاداری بیعقل نیست، فقط چیزهای دیگهای براش اولویت داره (قبلاً مفصل گفتم) شایعترینش ارضای نفس خودشه وگرنه حسینِ علی هزارسال نه به یک قطره اشک ما نیاز داره نه به سر و سینه کوبیدنِ ما، ماییم که محتاجشیم. اونی هم که از دل و جون رعایت میکنه تو مجلس عزا یا کلا نمیره و تو خونه عزاداره عقلش تو اولویته.
ما تو این دوگانهسازی موهوم، تمام قد کنار عقلانیت شیعی میایستیم. عقلانیتی که مبناش لاضرر و لا ضرار فی السلامه. خودمون به جهنم ولی ما مدعیای عشق و مکتب سیدالشهداء غلط کنیم انقدر خودخواه باشیم که راضی بشیم به بقیه ضرری برسه. همین.
ما تو این دوگانهسازی موهوم، تمام قد کنار عقلانیت شیعی میایستیم. عقلانیتی که مبناش لاضرر و لا ضرار فی السلامه. خودمون به جهنم ولی ما مدعیای عشق و مکتب سیدالشهداء غلط کنیم انقدر خودخواه باشیم که راضی بشیم به بقیه ضرری برسه. همین.
آدم خوبی به برادرم گفت دور هم جمع بشوید و یک حدیث کسا بخوانید هدیه به حضرت علیاصغر. بعدش یک بار، فقط یک بار، امام زمان را صدا کنید. یا اباصالح المهدی ادرکنی... هر روز عصر همه یا بیشترمان جمع میشدیم و به قنداقهی علیاصغر چنگ میزدیم. چه سوزی در جگرمان بود. کلمههای ساده با ما چه میکردند. سلام ای نور دیدهام. ای خنکی چشمم. انگار عربها معتقدند اشکی که به خاطر شادی، به خاطر شوق از چشمی فرو بیفتد سرد است. چشم را خنک میکند. اشکهامان چقدر داغ بودند.
#رهیده 🍃
روایتِ "یا من اضحَک و ابکی"
#رهیده 🍃
روایتِ "یا من اضحَک و ابکی"
آنهایی که پابرهنه در بقیع راه میرفتند از احساسی سرشار بودند که من در خودم نمیدیدم. حالشان حال من نبود. حال من از همین حالهای خالی و معمولی بود. حس من فقط حس انسان دوپایی بود که تصمیم گرفته پابرهنه «پیادهروی» کند. شوری که داشتند در من نبود. به خودم گفتم تو مالِ این حرفها نیستی. این کارها به تو نیامده. حتی فکر این که به خودم بگویم «بدبخت از این مامورها ترسیدی» هم تحریکم نکرد که لجاجت کنم. دمپاییها توی پایم ماند.
#رهیده 🍃
روایتِ "نعلَیْک"
#رهیده 🍃
روایتِ "نعلَیْک"
گفت امشب و فکر کردم هر شب، شبِ ماست...
تو مهمتر از همهای!
کِی این را فهمیدیم؟
وقتی برای ماندن سر توبههایی که سایه تو بالاسرش و خودت باعثش بودی جان میکندیم!
مهم نبود موفق شویم؟ چرا بود
ولی مهمتر تلاش بود.
ما همه تلاشمان را میکردیم، زورمان را میزدیم، گاهی به گریه میافتادیم تا چیزی را حفظ کنیم که مربوط به تو میشد.
ما به تو قول داده بودیم...
تو مهمترین چیزمان شده بودی.
ما کم و بدیم ولی این جان کندنهایمان را هم که دیدهای...؟
به ادب حرّ نمیرسیم ولی سرِ تو با خودمان هم سرِ جنگ داشتهایم.
راه دارد اینطوری هم قبولمان کنی...؟
تو مهمتر از همهای!
کِی این را فهمیدیم؟
وقتی برای ماندن سر توبههایی که سایه تو بالاسرش و خودت باعثش بودی جان میکندیم!
مهم نبود موفق شویم؟ چرا بود
ولی مهمتر تلاش بود.
ما همه تلاشمان را میکردیم، زورمان را میزدیم، گاهی به گریه میافتادیم تا چیزی را حفظ کنیم که مربوط به تو میشد.
ما به تو قول داده بودیم...
تو مهمترین چیزمان شده بودی.
ما کم و بدیم ولی این جان کندنهایمان را هم که دیدهای...؟
به ادب حرّ نمیرسیم ولی سرِ تو با خودمان هم سرِ جنگ داشتهایم.
راه دارد اینطوری هم قبولمان کنی...؟
بخش هفتم - واحد (خودم اینجا، دلم پشت سر قافله)
حاج محمود کریمی
یک چیزهایی در عالم گیرمان میآید که هرکجا باشیم ما را درست وسط مواجههمان با واقعه قرار میدهند. عین یک فرکانس خاص، یک نقطه اتصال رمزگذاری شده، یک درِ مخفی!
این واحد برایم یکی از آن چیزهاست...
واویلا
حرم آواره شده...
@apithoos 🏴🖤
این واحد برایم یکی از آن چیزهاست...
واویلا
حرم آواره شده...
@apithoos 🏴🖤
بابا، قبل از اسارت، پامنبری ثابت مسجد چهارده معصوم بوده. بارها نشسته بوده پای روضهی امام حسين. شنیده بوده که آب فرات را بستند، امام حسین را لب تشنه کشتند، به بچهها آب ندادند، طفل ششماهه را کشتند، خیلیها را به اسیری گرفتند، سرها را بالای نیزهها بردند. همهی اینها را بارها و بارها شنیده بوده. هربار برای امام حسین و اهل بیتش سینه میزده، اشک میریخته، زیارت عاشورا میخوانده و لعنت میفرستاده. اما اعتراف میکند توی همان هیاهو لحظاتی بوده که بچهمذهبیِ معتقدِ اهل هیئت هم جایی ته ذهنش فکر میکرده دارد بخشهایی از یک داستان را میشنود. نه که فکر کند دروغ است. اما چیزی که میشنیده مهیبتر از همهی واقعیتهایی بوده که تا آن سالها از سر گذرانده بوده. آنقدر مهیب که جز در عالم خیال شدنی نبوده. به گمان او ممكن نبوده در عالم واقع این کارها از «انسان» بربیاید. بابا اعتراف میکند که قبل از اسارت گاهی به واقعی بودن روایت عاشورا شک میکرده.
#رهیده 🍃
روایتِ "دایرهی امکان"
#رهیده 🍃
روایتِ "دایرهی امکان"
من خیال میکنم آن دنیا را هم به آدمهای دقیق میدهند. از هر صنفی. خدا هم خودش لطیف است. لطیف در عربی یعنی دقیق. و دقت ملازمهای بیمرز دارد با لطافت. ایستادن در پیشگاه خدا علاوه بر شجاعت، هدایت میخواهد. اگر خدا تو را هدایت نکند، اگر قبلهنمای زندگیات را دقیق نکند، آنقدر کج میایستی که ناگهان میبینی پشت به خدا نماز میخوانی. حافظ میگوید «عشق کاری است که موقوف هدایت باشد.» راست میگوید.
#رهیده 🍃
روایتِ "به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید"
#رهیده 🍃
روایتِ "به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید"