اصل مطلب اینه که این بیت معلوم نیست از کجای دنیا و تاریخ مدام تو سرم خونده میشه و فقط یک چیز میاد تو ذهنم و چشمامو پر میکنه؛ #حسین_من 💔
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری...
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری...
چی باید تو سرم خورده باشه که هوس یه آهنگ فوق خز از جاستین بیبر کرده باشم و هی تو سرم رژه بره🥲🚬
خب من باید اهواز میبودم امشب. شونههاتو میگرفتم تو دستام. تو چشمات زل میزدم. از اونهمه زیبایی بوجد میاومدم. اشکای لعنتیم سرریز میشدن. محکم بغلت میکردم و فشارت میدادم تا بدونی چقــــــدر خوشحالم. آره من باید تو لباس عروسی از نزدیک میدیدمت.
١٧تیر١۴٠٠
#عروسی_آلا 💙🥲
١٧تیر١۴٠٠
#عروسی_آلا 💙🥲
وقتی چیزی/شخصی باعث ناراحتیم میشه، به شکل اعصاب خرد کنی رو عملکرد و فکرم تاثیر منفی میذاره. و بعد از مدتی تصمیم میگیرم دیگه از اون چیز/شخص ناراحت نشم. و این برام دقیقترین معنای اهمیت ندادنه.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
بالاخره به خواب من هم اومدی دلم حسابی برات تنگ شده بود...
دیشب باز خوابتو دیدم.
کاش یه حرفی میزدی...
کاش یه حرفی میزدی...
[استاد امتحان فردارو الان بارگذاری کرده و تا ۶ عصر فردا وقت داریم جواب بدیم، امتحان اوپن بوکه و ده تا سواله که فقط پنجتاشو باید جواب بدیم. درودهای ما بطور پیوسته بر شما باد]
اینو ساعت ١ شب نوشتم ولی وقتی سؤالات رو دقیقتر خوندم فهمیدم چه بلای خانمانسوزی سرمون آورده! تا الان سه تاشو تونستم جواب بدم؛ اونم جوابی که خودمو راضی نمیکنه :)))
اینو ساعت ١ شب نوشتم ولی وقتی سؤالات رو دقیقتر خوندم فهمیدم چه بلای خانمانسوزی سرمون آورده! تا الان سه تاشو تونستم جواب بدم؛ اونم جوابی که خودمو راضی نمیکنه :)))
🔻پیتـوســ 🇮🇷
آدمیزاد هوس میکند دست بندازد داخل آن چند سوراخ و لحظهای به شبکههای فلزی ضریح متصل شود. این عکسها آدم را هوایی میکند. از دور سلام امام جوادِ عزیز🖤
[برای امام جوادِ عزیز]
یک ربع ساعت به این تیتر نگاه کردم و نتوانستم ذهن شلوغم را مرتب کنم که مثل آدمیزاد حرف بزنم. اما مثل وقتهایی که دلم را میزنم به دریا و درست یا غلط به خانم فاطمه معصومه سلاماللّهعلیها میگویم شما حرف ما دخترها را بهتر میفهمید و بعدش خجالت میکشم و نمیتوانم ترمز مغزم را تا مدتها بکشم که نرود سمت کم فهمیدن باقی ذوات مقدسه (استغفراللّه)، الان هم دلم را میزنم به دریا و میگویم حکماً شما حرف ما جوانها را بهتر میفهمید! کدام حرف؟ مرداد ٩٨ در بهترین خاطرهام از کاظمین آمدم نشستم در صحن و بعد نماز مغرب و عشاء و بین شلوغی دوستانم که حاجتشان یک کلام بود؛ شوهر! آرام خندیدم و دو رکعت خواندم که همهشان عاشق باشند و به عشقشان هم برسند. چرا خودم را حساب نکردم؟ حتماً از حماقت. من کودنم که دست خودم را همه این سالها نگرفتم و از منجلاب لال بودن بیرون نکشیدم! من واقعاً نفهمی کردم که حاجت را از آن که باید نخواستم! خجالت هم میکشیدم البته. این جدال همیشگی بین تشخیص درست و غلط هم مزید بر علت بود. هنوز هم نمیدانم خواستن کسی که دوستش دارم درست است یا غلط. احتمالاً اگر دلتان بخواهد باز هم نگاههای خیرهام به ضریح را تحمل و دعوتم کنید، باز هم آنقدر بین درستی و غلطی خواستن و چه خواستن، دست و پا بزنم که سر آخر منصرف بشوم و یک دنیا خاطرهٔ نگاه با خودم یادگاری برگردانم که از سرمم زیاد است. اما بهرحال شما جوانید و حرف ما جوانها را بهتر میفهمید. ما از آن بیزبانهای عالمیم که در خودمان گیر میافتیم وقت حرف زدن پیش بزرگان. نگاه به زبانبازی هر روزمان پیش خلق نکنید. اگر بناست چیزی بخواهیم و بدهید، مرحمت کنید قبلش این قفل را از زبانمان باز کنید یا اگر مِنّ و مِن کردنمان را دیدید، خودتان که دیگر استاد حاجتهایید، معلوم است چه مرگمان است دیگر :)
یک ربع ساعت به این تیتر نگاه کردم و نتوانستم ذهن شلوغم را مرتب کنم که مثل آدمیزاد حرف بزنم. اما مثل وقتهایی که دلم را میزنم به دریا و درست یا غلط به خانم فاطمه معصومه سلاماللّهعلیها میگویم شما حرف ما دخترها را بهتر میفهمید و بعدش خجالت میکشم و نمیتوانم ترمز مغزم را تا مدتها بکشم که نرود سمت کم فهمیدن باقی ذوات مقدسه (استغفراللّه)، الان هم دلم را میزنم به دریا و میگویم حکماً شما حرف ما جوانها را بهتر میفهمید! کدام حرف؟ مرداد ٩٨ در بهترین خاطرهام از کاظمین آمدم نشستم در صحن و بعد نماز مغرب و عشاء و بین شلوغی دوستانم که حاجتشان یک کلام بود؛ شوهر! آرام خندیدم و دو رکعت خواندم که همهشان عاشق باشند و به عشقشان هم برسند. چرا خودم را حساب نکردم؟ حتماً از حماقت. من کودنم که دست خودم را همه این سالها نگرفتم و از منجلاب لال بودن بیرون نکشیدم! من واقعاً نفهمی کردم که حاجت را از آن که باید نخواستم! خجالت هم میکشیدم البته. این جدال همیشگی بین تشخیص درست و غلط هم مزید بر علت بود. هنوز هم نمیدانم خواستن کسی که دوستش دارم درست است یا غلط. احتمالاً اگر دلتان بخواهد باز هم نگاههای خیرهام به ضریح را تحمل و دعوتم کنید، باز هم آنقدر بین درستی و غلطی خواستن و چه خواستن، دست و پا بزنم که سر آخر منصرف بشوم و یک دنیا خاطرهٔ نگاه با خودم یادگاری برگردانم که از سرمم زیاد است. اما بهرحال شما جوانید و حرف ما جوانها را بهتر میفهمید. ما از آن بیزبانهای عالمیم که در خودمان گیر میافتیم وقت حرف زدن پیش بزرگان. نگاه به زبانبازی هر روزمان پیش خلق نکنید. اگر بناست چیزی بخواهیم و بدهید، مرحمت کنید قبلش این قفل را از زبانمان باز کنید یا اگر مِنّ و مِن کردنمان را دیدید، خودتان که دیگر استاد حاجتهایید، معلوم است چه مرگمان است دیگر :)
میگفتند سید! تو پارتیات کلفت است. پدرت اینجاست حرف تو یکجور دیگر برو دارد. خندیدم...
همواره بیحساب فقط لطف میكند
بيهوده نام او كه امامِ "جواد " نيست
پرسيدم از حوائج و بين جوابها
حتی يكیش، "حاجت ما را نداد"، نيست
نامی برای درب ورودی مرقدش
درخور تر از ورودی "باب المراد" نيست
نفیسهسادات موسوی 🍃
بيهوده نام او كه امامِ "جواد " نيست
پرسيدم از حوائج و بين جوابها
حتی يكیش، "حاجت ما را نداد"، نيست
نامی برای درب ورودی مرقدش
درخور تر از ورودی "باب المراد" نيست
نفیسهسادات موسوی 🍃
پرده اول. دیروز رفتیم درمانگاه تخصصی سلیم علیآباد. شلوغ بود و افتضاح و تو قسمت ورودی که پذیرش بود، ازدحام جمعیت ناامیدکنندهای وجود داشت، وضعیت داروخانه و تحویل دارو هم بدتر بود. هیچ نظمی وجود نداشت، داروهارو اشتباه میدادن و گیج میزدن که نتیجش کلافگی از شلوغی و درنهایت دعوا یا گرمازدگی آدما بود. این درحالی بود که دو تا نگهبان مسئول، کمترین زحمتی برای نظم دادن به خودشون نمیدادن و مشغول مزه ریختن سر اوضاع مملکت و قطعی برق بودن.
پرده دوم. نفسم ساعت ٢ نصفه شب بسیار سنگین شد. قرار بود امروز برم سیتی اسکن تا بعد دکترا بتونن بهم دارو بدن برای درمان. همونطور که بسختی نفس میکشیدم، محمد تو دستشویی از حال رفت و گوشه ابروشم پاره شد. من که با چندتا سرفه از اعماق وجود نفسم برگشته بود کمک کردم بزور نشوندیمش. اورژانس اومد و نهایتاً با زهرا بردنش بیمارستان هفتتیر. زهرا تمام مدت برای هندل کردن کاراش از دریافت ویلچر و سیتیاسکن تا ترخيص و فیشهای متعدد، بیچاره شد و وقتی هفت صبح برگشتن خونه هیچ جونی براش نمونده بود. حتی مسئول تحویل ویلچر به خودش زحمت نداده بود که شخصا قفل زنجیرو باز کنه :)
پرده سوم. امروز برای سیتیاسکن ریه رفتیم بیمارستان نیکان اقدسیه! دستگاهی که ما لازم داشتیم رو اونجا داشت و البته از بقیه جاها ارزونتر بود. نگهبان خیلی محترمانه اسممو نوشت و خواهش کرد بیرون بشینم بخاطر عدم ازدحام تا صدام کنن. بعد تقریبا یک ربع من حالم بد شد. کمبود اکسیژن شدید تو ریه و قلب و مغزم رو کاملاً حس میکردم. نفسم رفت و تقریبا بیهوش شدم. در کمتر از چندثانیه سه تا از پرسنل با ویلچر حاضر شده بودن و منتقلم کردن و کار اکسیژن رسانی و مانیتورینگ و وصل کردن سرم رو انجام دادن. تو حساب کتابها بصورت کاملا سیستمی و آنلاین پرداخت انجام شد و زهرا فقط کارت کشید بدون پاسکاری به اینور و اونور. تو چهل دقیقه سرم و اکسیژن ۶ بار بهم سر زدن. برای انجام سی تی اسکن نسخهم رو به یکی از افراد خدماتی سپردن که موظف بود منو با ویلچر ببره کارامو انجام بده و برم گردونه بدون اینکه زهرا بخواد نگران این باشه که خودش ویلچرو تکون بده. داروخانه کار رو سریع راه میانداخت.
پرده چهارم. شاید باورش بخاطر تصور پیشینی از بیمارستان خصوصی سخت باشه ولی همه این خدمات اورژانس هیچ رقم عجیبی نداشت. تقریباً ٢٠٠ هزار تومان که دیروز تو افتضاح درمانگاه سلیم باید بیشتر از این برای یک سرم تقویتی و انجامش و... هزینه میکردم. مهمترین مسئله نظمی بود که بیمارستان خصوصی داره و احترامی که به مراجع میذاره! بیمارستانها و مراکز دولتی غالباً (نه همهشون) کرامت انسانی بیمار رو له میکنن و اندازه پولی که میگیرن هم خدمات ارائه نمیدن و کار نمیکنن. مردم تو بیمارستان نیکان در کمال آرامش نسبت به این نظم و قانون پذیرش داشتن و کارها سریع انجام میشد. ازدحامی نبود و ایجاد هم نمیشد چون از ابتدا رو یک سیکل مناسب کارها پیش میرفت.
علی ای حال فکر میکنم عامل تمایز عملکرد خیلی هم تفاوت میزان پول دریافتی نیست، بیمسئولیتی و پررویی کادر مراکز دولتیه که خیلی مواقع به زور جوابت رو میدن و راهنماییت میکنن.
میدونم که نظام سلامت و درمانمون بطور کلی افتضاحه ولیکن در شرايطی که انقدر همه چی بر مبنای پول تعریف میشه آدم زورش میاد هم پول بده هم در ازاش خدمات که هیچ، احترامم دریافت نکنه :)))
مسلما این نوشته حاصل صرفاً یک برخورد نیست. بعنوان کسی که مدام با این سیستم درمان از طرق مختلف مواجهم نوشتمش.
پرده دوم. نفسم ساعت ٢ نصفه شب بسیار سنگین شد. قرار بود امروز برم سیتی اسکن تا بعد دکترا بتونن بهم دارو بدن برای درمان. همونطور که بسختی نفس میکشیدم، محمد تو دستشویی از حال رفت و گوشه ابروشم پاره شد. من که با چندتا سرفه از اعماق وجود نفسم برگشته بود کمک کردم بزور نشوندیمش. اورژانس اومد و نهایتاً با زهرا بردنش بیمارستان هفتتیر. زهرا تمام مدت برای هندل کردن کاراش از دریافت ویلچر و سیتیاسکن تا ترخيص و فیشهای متعدد، بیچاره شد و وقتی هفت صبح برگشتن خونه هیچ جونی براش نمونده بود. حتی مسئول تحویل ویلچر به خودش زحمت نداده بود که شخصا قفل زنجیرو باز کنه :)
پرده سوم. امروز برای سیتیاسکن ریه رفتیم بیمارستان نیکان اقدسیه! دستگاهی که ما لازم داشتیم رو اونجا داشت و البته از بقیه جاها ارزونتر بود. نگهبان خیلی محترمانه اسممو نوشت و خواهش کرد بیرون بشینم بخاطر عدم ازدحام تا صدام کنن. بعد تقریبا یک ربع من حالم بد شد. کمبود اکسیژن شدید تو ریه و قلب و مغزم رو کاملاً حس میکردم. نفسم رفت و تقریبا بیهوش شدم. در کمتر از چندثانیه سه تا از پرسنل با ویلچر حاضر شده بودن و منتقلم کردن و کار اکسیژن رسانی و مانیتورینگ و وصل کردن سرم رو انجام دادن. تو حساب کتابها بصورت کاملا سیستمی و آنلاین پرداخت انجام شد و زهرا فقط کارت کشید بدون پاسکاری به اینور و اونور. تو چهل دقیقه سرم و اکسیژن ۶ بار بهم سر زدن. برای انجام سی تی اسکن نسخهم رو به یکی از افراد خدماتی سپردن که موظف بود منو با ویلچر ببره کارامو انجام بده و برم گردونه بدون اینکه زهرا بخواد نگران این باشه که خودش ویلچرو تکون بده. داروخانه کار رو سریع راه میانداخت.
پرده چهارم. شاید باورش بخاطر تصور پیشینی از بیمارستان خصوصی سخت باشه ولی همه این خدمات اورژانس هیچ رقم عجیبی نداشت. تقریباً ٢٠٠ هزار تومان که دیروز تو افتضاح درمانگاه سلیم باید بیشتر از این برای یک سرم تقویتی و انجامش و... هزینه میکردم. مهمترین مسئله نظمی بود که بیمارستان خصوصی داره و احترامی که به مراجع میذاره! بیمارستانها و مراکز دولتی غالباً (نه همهشون) کرامت انسانی بیمار رو له میکنن و اندازه پولی که میگیرن هم خدمات ارائه نمیدن و کار نمیکنن. مردم تو بیمارستان نیکان در کمال آرامش نسبت به این نظم و قانون پذیرش داشتن و کارها سریع انجام میشد. ازدحامی نبود و ایجاد هم نمیشد چون از ابتدا رو یک سیکل مناسب کارها پیش میرفت.
علی ای حال فکر میکنم عامل تمایز عملکرد خیلی هم تفاوت میزان پول دریافتی نیست، بیمسئولیتی و پررویی کادر مراکز دولتیه که خیلی مواقع به زور جوابت رو میدن و راهنماییت میکنن.
میدونم که نظام سلامت و درمانمون بطور کلی افتضاحه ولیکن در شرايطی که انقدر همه چی بر مبنای پول تعریف میشه آدم زورش میاد هم پول بده هم در ازاش خدمات که هیچ، احترامم دریافت نکنه :)))
مسلما این نوشته حاصل صرفاً یک برخورد نیست. بعنوان کسی که مدام با این سیستم درمان از طرق مختلف مواجهم نوشتمش.
چون یه تعدادی حالم رو جویا شدید خواستم ضمن اینکه بگم بهترم از فرصت استفاده کنم و مصداقا درباره یکی از مشکلات جدیمون حرف بزنم.
به زهرا میگم احساس کردم تمام اکسیژن دنیا رو به من اختصاص دادن. با این اوصاف میخواید حالم بهتر نباشه؟😁😬