واقعاً حتی هیچیت هم نباشه، فشارهایی که با اون ماسماسک سونوگرافی بهت وارد میکنن، باعث میشه یه مرگیت بشه. هرجا اون بیصاحابو کشید، حس میکنم از درون تیکهپاره شده🥲
با این تب فقط منتظر بودم برق بره که تشنج کنم. گوش شیطون کر تا الان که نرفته...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اگر این کفتر گرامی ناخوناشو رو سطح کولر نکشه و گوشت تنمو نبره، میتونم بخوابم.
از دغدغههای جدیدم: آیا ساکنین بعدی این خونه میتونن مثل ما این صدای طاقتفرسارو تحمل کنن یا کاشونهٔ این کفترارو نابود میکنن؟ :)))
تمام داروهام خوابآورن. حین درس که انقدر چرت زدم آخر سی صفحه موند. الان هم که وسط امتحانم مغزم خوابه و نمیدونم چی مینویسم. برقم که دادن دست یه بچه دودیقه یبار قطع و وصل میشه.
اصل مطلب اینه که این بیت معلوم نیست از کجای دنیا و تاریخ مدام تو سرم خونده میشه و فقط یک چیز میاد تو ذهنم و چشمامو پر میکنه؛ #حسین_من 💔
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری...
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری...
چی باید تو سرم خورده باشه که هوس یه آهنگ فوق خز از جاستین بیبر کرده باشم و هی تو سرم رژه بره🥲🚬
خب من باید اهواز میبودم امشب. شونههاتو میگرفتم تو دستام. تو چشمات زل میزدم. از اونهمه زیبایی بوجد میاومدم. اشکای لعنتیم سرریز میشدن. محکم بغلت میکردم و فشارت میدادم تا بدونی چقــــــدر خوشحالم. آره من باید تو لباس عروسی از نزدیک میدیدمت.
١٧تیر١۴٠٠
#عروسی_آلا 💙🥲
١٧تیر١۴٠٠
#عروسی_آلا 💙🥲
وقتی چیزی/شخصی باعث ناراحتیم میشه، به شکل اعصاب خرد کنی رو عملکرد و فکرم تاثیر منفی میذاره. و بعد از مدتی تصمیم میگیرم دیگه از اون چیز/شخص ناراحت نشم. و این برام دقیقترین معنای اهمیت ندادنه.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
بالاخره به خواب من هم اومدی دلم حسابی برات تنگ شده بود...
دیشب باز خوابتو دیدم.
کاش یه حرفی میزدی...
کاش یه حرفی میزدی...
[استاد امتحان فردارو الان بارگذاری کرده و تا ۶ عصر فردا وقت داریم جواب بدیم، امتحان اوپن بوکه و ده تا سواله که فقط پنجتاشو باید جواب بدیم. درودهای ما بطور پیوسته بر شما باد]
اینو ساعت ١ شب نوشتم ولی وقتی سؤالات رو دقیقتر خوندم فهمیدم چه بلای خانمانسوزی سرمون آورده! تا الان سه تاشو تونستم جواب بدم؛ اونم جوابی که خودمو راضی نمیکنه :)))
اینو ساعت ١ شب نوشتم ولی وقتی سؤالات رو دقیقتر خوندم فهمیدم چه بلای خانمانسوزی سرمون آورده! تا الان سه تاشو تونستم جواب بدم؛ اونم جوابی که خودمو راضی نمیکنه :)))
🔻پیتـوســ 🇮🇷
آدمیزاد هوس میکند دست بندازد داخل آن چند سوراخ و لحظهای به شبکههای فلزی ضریح متصل شود. این عکسها آدم را هوایی میکند. از دور سلام امام جوادِ عزیز🖤
[برای امام جوادِ عزیز]
یک ربع ساعت به این تیتر نگاه کردم و نتوانستم ذهن شلوغم را مرتب کنم که مثل آدمیزاد حرف بزنم. اما مثل وقتهایی که دلم را میزنم به دریا و درست یا غلط به خانم فاطمه معصومه سلاماللّهعلیها میگویم شما حرف ما دخترها را بهتر میفهمید و بعدش خجالت میکشم و نمیتوانم ترمز مغزم را تا مدتها بکشم که نرود سمت کم فهمیدن باقی ذوات مقدسه (استغفراللّه)، الان هم دلم را میزنم به دریا و میگویم حکماً شما حرف ما جوانها را بهتر میفهمید! کدام حرف؟ مرداد ٩٨ در بهترین خاطرهام از کاظمین آمدم نشستم در صحن و بعد نماز مغرب و عشاء و بین شلوغی دوستانم که حاجتشان یک کلام بود؛ شوهر! آرام خندیدم و دو رکعت خواندم که همهشان عاشق باشند و به عشقشان هم برسند. چرا خودم را حساب نکردم؟ حتماً از حماقت. من کودنم که دست خودم را همه این سالها نگرفتم و از منجلاب لال بودن بیرون نکشیدم! من واقعاً نفهمی کردم که حاجت را از آن که باید نخواستم! خجالت هم میکشیدم البته. این جدال همیشگی بین تشخیص درست و غلط هم مزید بر علت بود. هنوز هم نمیدانم خواستن کسی که دوستش دارم درست است یا غلط. احتمالاً اگر دلتان بخواهد باز هم نگاههای خیرهام به ضریح را تحمل و دعوتم کنید، باز هم آنقدر بین درستی و غلطی خواستن و چه خواستن، دست و پا بزنم که سر آخر منصرف بشوم و یک دنیا خاطرهٔ نگاه با خودم یادگاری برگردانم که از سرمم زیاد است. اما بهرحال شما جوانید و حرف ما جوانها را بهتر میفهمید. ما از آن بیزبانهای عالمیم که در خودمان گیر میافتیم وقت حرف زدن پیش بزرگان. نگاه به زبانبازی هر روزمان پیش خلق نکنید. اگر بناست چیزی بخواهیم و بدهید، مرحمت کنید قبلش این قفل را از زبانمان باز کنید یا اگر مِنّ و مِن کردنمان را دیدید، خودتان که دیگر استاد حاجتهایید، معلوم است چه مرگمان است دیگر :)
یک ربع ساعت به این تیتر نگاه کردم و نتوانستم ذهن شلوغم را مرتب کنم که مثل آدمیزاد حرف بزنم. اما مثل وقتهایی که دلم را میزنم به دریا و درست یا غلط به خانم فاطمه معصومه سلاماللّهعلیها میگویم شما حرف ما دخترها را بهتر میفهمید و بعدش خجالت میکشم و نمیتوانم ترمز مغزم را تا مدتها بکشم که نرود سمت کم فهمیدن باقی ذوات مقدسه (استغفراللّه)، الان هم دلم را میزنم به دریا و میگویم حکماً شما حرف ما جوانها را بهتر میفهمید! کدام حرف؟ مرداد ٩٨ در بهترین خاطرهام از کاظمین آمدم نشستم در صحن و بعد نماز مغرب و عشاء و بین شلوغی دوستانم که حاجتشان یک کلام بود؛ شوهر! آرام خندیدم و دو رکعت خواندم که همهشان عاشق باشند و به عشقشان هم برسند. چرا خودم را حساب نکردم؟ حتماً از حماقت. من کودنم که دست خودم را همه این سالها نگرفتم و از منجلاب لال بودن بیرون نکشیدم! من واقعاً نفهمی کردم که حاجت را از آن که باید نخواستم! خجالت هم میکشیدم البته. این جدال همیشگی بین تشخیص درست و غلط هم مزید بر علت بود. هنوز هم نمیدانم خواستن کسی که دوستش دارم درست است یا غلط. احتمالاً اگر دلتان بخواهد باز هم نگاههای خیرهام به ضریح را تحمل و دعوتم کنید، باز هم آنقدر بین درستی و غلطی خواستن و چه خواستن، دست و پا بزنم که سر آخر منصرف بشوم و یک دنیا خاطرهٔ نگاه با خودم یادگاری برگردانم که از سرمم زیاد است. اما بهرحال شما جوانید و حرف ما جوانها را بهتر میفهمید. ما از آن بیزبانهای عالمیم که در خودمان گیر میافتیم وقت حرف زدن پیش بزرگان. نگاه به زبانبازی هر روزمان پیش خلق نکنید. اگر بناست چیزی بخواهیم و بدهید، مرحمت کنید قبلش این قفل را از زبانمان باز کنید یا اگر مِنّ و مِن کردنمان را دیدید، خودتان که دیگر استاد حاجتهایید، معلوم است چه مرگمان است دیگر :)