دیگه بلدِ انتظار شدم. میتونم منتظر باشم و نفسم تنگ بشه ازش و خواب از چشمام بره و به ساعت التماس کنم بگذره، ولی بخندم.
بالاخره آمدم. بالاخره آوردیام! رسیدم. نشستم همینجا. دقیقا در خط قرینه این مسجد مقدس. رسیدم و دیدم نزدیکترین چیزی که برای غبطه خوردن پیدا کردهام آدمهایی هستند که پاپتی، زیر آسمان و امن حضور تو، با خیال راحت خوابیدهاند. دلم خواست شبیه آنها، تمام شب این خنکا را بغل میکردم. نشستم و نگاه کردم. به بیرق سرخ یالثاراتالحسین گنبد بزرگ فیروزهای مسجدت. باد گونهٔ سمت راستم را میبوسید و میگذشت. همان همیشگیمان را پلی کردم. خواند: کجایی همهٔ دار و ندارم؟ فکر کردم. به تو. خوشم آمد. ما تهیدستان عالم هربار سرمان را پایین میگیریم، دستهای خالیمان را که میبینیم، دیگر توان سر بالا آوردن نداریم ولی فکر کردم باز هم دوست دارم بیایم و تکرار شود این شرمندگی و امیدواری به اینکه "مردان حق، خریدار دکان بیرونقند" یعنی دوست دارم طرف شرمندگیام خودت باشی. دوست دارم دستهای خالیام را تو ببینی. دوست دارم تو ببینی دلم میخواهد دستهایم اینقدرها خالی نباشد. فکر کردم دوستت دارم و فکر کردم دوست داشتن تو را بیشتر دوست دارم. فکر کردم روزهای قبل دلم خواسته بود او باشد اما الان حتی اگر بود، حاضر نمیشدم در خلوتمان شریکش کنم. فکر کردم میارزد ثانیه به ثانیهٔ این سکوت غریبی که حتی صدای تاب خوردن و اصطکاک میلهی پرچم بوضوح شنیده میشود را با دقیقه به دقیقه باقی زندگیام تاخت بزنم. به همه سحرهایی که آمدم و شنیدیام فکر کردم. به اینکه ماه را هربار در چه وضعیتی دیدم. به تک تک طلوعهایی که اینجا از پشت آن ستون تماشا کردم. فکر کردم من با تو خیلی خاطره دارم. و این از آن چیزهای خوب زندگیام است.
از نگاه به آدمهای دنیای واقعی چیزهای بیشتری عایدم شده تا نگاه کردن به ویترینهای ساختگی بلاگرهای مجازی. از لذت تا فهم و درک، همهاش به غایت نابتر بوده.
نگاه کردم به زنی که با فاصله، رو به حرم خانم فاطمه معصومه ایستاده بود و حرف میزد. آنقدر واضح لبهایش تکان میخورد و آنقدر مهارت لبخوانی داشتم که اگر میخواستم، میتوانستم بفهمم اصل دردش چیست اما آن موقع برایم این فضولی موضوعیت نداشت. آنچه مهم بود فقط تمام چیزی بود که او داشت و من میخواستمش؛ "حرف زدن!"
حرف زدن با همان کیفیت و زیبایی خیره کننده، آنطور که لبها کامل تکان بخورند، آوا تولید شود، تارهای صوتی در فعالیت باشند؛ دقیقاً همین مدل حرف زدن را میگویم!
من همیشه نگاه میکنم. چشمهام کار زبانم را انجام میدهند انگار. خیلی که حرف داشته باشم اشک میریزم. اگر خیلی زیاد باشد هق هق میکنم.
اما آن لحظه خاص، حاضر بودم تمام دنیا را بدهم و چندکلمه با همان کیفیت حرف بزنم. حتی فکر کردم برگردم و تلاش کنم که حرفی بزنم، چیزی بخواهم. جانم بالا آمد. بیخیال شدم. باز فقط نگاه کردم. با ذهنی خالیتر از آنچه قادر باشد کلمه بیابد و جمله بسازد. فقط دلم میخواست میتوانستم بفهمم او چطور اینقدر راحت حرف میزد. دلم میخواست من هم میتوانستم چیزی بگویم. کوتاه، اندازه یک کلمه، فقط بگویم...
نگاه کردم به زنی که با فاصله، رو به حرم خانم فاطمه معصومه ایستاده بود و حرف میزد. آنقدر واضح لبهایش تکان میخورد و آنقدر مهارت لبخوانی داشتم که اگر میخواستم، میتوانستم بفهمم اصل دردش چیست اما آن موقع برایم این فضولی موضوعیت نداشت. آنچه مهم بود فقط تمام چیزی بود که او داشت و من میخواستمش؛ "حرف زدن!"
حرف زدن با همان کیفیت و زیبایی خیره کننده، آنطور که لبها کامل تکان بخورند، آوا تولید شود، تارهای صوتی در فعالیت باشند؛ دقیقاً همین مدل حرف زدن را میگویم!
من همیشه نگاه میکنم. چشمهام کار زبانم را انجام میدهند انگار. خیلی که حرف داشته باشم اشک میریزم. اگر خیلی زیاد باشد هق هق میکنم.
اما آن لحظه خاص، حاضر بودم تمام دنیا را بدهم و چندکلمه با همان کیفیت حرف بزنم. حتی فکر کردم برگردم و تلاش کنم که حرفی بزنم، چیزی بخواهم. جانم بالا آمد. بیخیال شدم. باز فقط نگاه کردم. با ذهنی خالیتر از آنچه قادر باشد کلمه بیابد و جمله بسازد. فقط دلم میخواست میتوانستم بفهمم او چطور اینقدر راحت حرف میزد. دلم میخواست من هم میتوانستم چیزی بگویم. کوتاه، اندازه یک کلمه، فقط بگویم...
با تمام اینها، میتونم بگم سه روز گذشته حال خوبی داشتم. به پاسش ویدئوی محبوبم رو براتون آپلود میکنم ^_^
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
[مرحوم حاج قربان سلیمانی] 🌿
اگر بخواهم معنای دل و دماغ نداشتن را شرح دهم، چیزی میشود شبیه این روزهایم. وسط این فکر و خیالهای مدام. دلتنگی و هجوم خاطرات و دعواهای کودکی تا جوانی. نگرانی برای قلب مادربزرگ که میگوید دیگر درست نمیشود و میریزد در خودش و من تازه میفهمم او را از همهمان بیشتر دوست داشته. اما اصلش را بخواهی میشود همان نبودن تو؛ اینجا، کنار من، کنار کسی که قلبش کف دستانت است. تازه فهمیدهام جنس از دست دادنها خیلی فرق دارد. آدمیزاد تا وقتی عاشق نشده، هر از دست دادنی برایش تنها یک بار دارد؛ از دست میدهی و خلاص. امان از وقتی عاشق شوی و معشوق از دست بدهی؛ همان اول به چشمت نمیآید اما دیگر کنار هر از دست دادنی چنان جای خالیاش توی ذوقت میزند که نمیدانی باید چطور بگذرانی، هر مرتبه انگار از اول از دستش میدهی؛ همانقدر تازه و جانکاه است. بگذار به رویم بیاورم. بگذار دست از سانسور احساساتم بردارم. حالا که نیستی به حرفهایی که نتوانستهام به کسی بگویم فکر میکنم. بیآنکه بخواهم به شانههایت که میتوانست اشکهای مرا بپوشاند و سهم من نیست هم کمی فکر کردم. به اینکه احتمالاً پیش تو میتوانستم برای چند دقیقه دست از قوی بودن بردارم که خیلی فکر کردم. اما بیشتر از همه میدانی به چه چیزی فکر کردم؟ به اینکه تو تنها کسی بودی که میتوانستی دوباره مرا خوشحال کنی... حالا میفهمی چطور بدون تو دل و دماغ نداشتن را زندگی میکنم؟
دستم به تو نمیرسد، صدایم هم. نمیدانم کجایی. چه میکنی! فقط کاش تو روزهای بهتری را بگذرانی...
#حرفهایی_که_نمیخونی
دستم به تو نمیرسد، صدایم هم. نمیدانم کجایی. چه میکنی! فقط کاش تو روزهای بهتری را بگذرانی...
#حرفهایی_که_نمیخونی
🔻پیتـوســ 🇮🇷
وصلِ صد ساله حریفِ شبِ هجرانش نیست...
امروز زهرا گفت فلانی با پسر کوچولوش کربلان. عکس حسینشو وسط بینالحرمین دیدم و آخ که بهش حسودیم شد. غبطه نهها! برای اولین بار حسودیم شد واقعاً. گفتم مگه راه باز شده؟ ازش بپرس هوایی رفتن یا زمینی؟ یعنی چی؟ چرا من نمیدونستم؟ انگار باید اول به من اطلاع میدادن :)
بعد تا اومدم بگم من اینجا چه غلطی میکنم تو دلم گذشت یعنی واقعاً نمیخوای من بیام؟ دلم بدجور شکست. خندیدم. گفتم خب باشه، نمیخوای دیگه. دیگه نمیگم بذار بیام ولی بدون حسرت کشیدن بدجور درد داره...
بعد تا اومدم بگم من اینجا چه غلطی میکنم تو دلم گذشت یعنی واقعاً نمیخوای من بیام؟ دلم بدجور شکست. خندیدم. گفتم خب باشه، نمیخوای دیگه. دیگه نمیگم بذار بیام ولی بدون حسرت کشیدن بدجور درد داره...
باید هر روز از تو نوشت. هر روز از تو صحبت کرد. ولی برای امروزمان میگویم؛ مردی معصوم نباشد، بزرگی و عزت و قدرتی چنان، زیر پایش باشد، میلیونها عاشق داشته باشد و وقتی میپرسندش چه حسی داری بگوید هیچ؟! من هیچ تصوری ندارم و نمیفهمم. من فقط در متون عرفانی این مغروق در خدا بودن را خواندهام و تو تک تک لحظاتت زندگیاش کردی.
تو در روزگاری که معادلات عادی انسانها جواب نمیداد لبیکی گفتی که تا آخر عمرمان نمیتوانیم به آن پشت کنیم. مرام تو ما را نگه داشت. راست است که روضههایمان را به تو مدیونیم. تو به ما چیزی نشان دادی که بخاطرش بشود راحت از زندگی و جان شیرین گذشت. تو ما را زنده کردی. "تو به ما جرأت طوفان دادی"...
تو در روزگاری که معادلات عادی انسانها جواب نمیداد لبیکی گفتی که تا آخر عمرمان نمیتوانیم به آن پشت کنیم. مرام تو ما را نگه داشت. راست است که روضههایمان را به تو مدیونیم. تو به ما چیزی نشان دادی که بخاطرش بشود راحت از زندگی و جان شیرین گذشت. تو ما را زنده کردی. "تو به ما جرأت طوفان دادی"...
این خارجیا خدای خلاقیت و احترام به مشتریان. از ابتدا تو سیستم آموزشی رو خلاقیت بچههاشون کار و سرمایهگذاری میکنن. اف بر ما🚶🏻♀