🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
زنگ زده میگه پاشید بیاید سامیارو آوردن. نمی‌خوام روضه بخونم ولی من چجوری برم؟ اونروز خودم بیدارش کردم. بغلش کردم. آمادش کردم. گفتم عمه می‌خوایم بریم بابایی رو ببینیم. نیاوردنش برای آخرین بار باباشو ببینه. این چندروز هی بهونه پیامو می‌گرفته. نیاوردنش و بدقول شدم. اگه الان برم و یادش باشه و ازم بپرسه عمه بابام کو من باید چی بگم؟ من تا آخر عمر نمی‌دونم باید به سامیار چی بگم...
زنده که بود نذاشت براش خواهری کنم. حقیقتش خودمم اصرار نکردم. رفت. سوختم. واقعاً سوختم. آنقدر که فکرشو نمی‌کردم اینطور دوستش داشته باشم. هرکار تونستم کردم. نمی‌دونم چطور سرپام. با همه چیزی که بهم گذشت. با تمام چیزهایی که دیدم. با همه فریادهایی که تو سرمه. نمی‌دونم چجور از پا نیفتادمو بقیه رو جمع و جور کردم. من درست بالای سرش ایستاده بودم؛ همون نقطه‌ای که ازش روونه‌ی قبر می‌شیم. "سرازیری قبر" رو به چشم دیدم. تمام تنم می‌لرزید و داشتم از خوف مرگ قالب تهی می‌کردم ولی حواسم جمع بود که مامانبزرگم تو قبر نیفته و جوری نگهش دارم که بتونه صورتشو برای آخرین بار ببینه. حواسم بود تربتو بموقع بدم که بذارن تو قبرش. حواسم بود که تمام توانمو بذارم تا تمام مدت مامانبزرگ با مشت به قلب داغدارِ مریضش نکوبه. نمی‌دونم وقتی خاک تا جلوی صورتم رو تن پیام پر شد چجوری جون ندادم، من تو عروسیش رو سرش نقل ریخته بودم و حالا روش خاک می‌ریختم. نفهمیدم چجوری تا سه ساعت بعد با زهرا پیشش نشستم که تنها نباشه و آخرین نفر از سر قبرش بلند شدم و سپردمش به سیدالشهداء. نمی‌دونم تا برسم به گلزار شهدا و از ته دل فریاد بزنم چجور تونستم بریزم تو خودم و حواسم به ریتم فریادها باشه تا بدونم کی بهشون آب بدم که از حال نرن. نمی‌دونم چجور سه روز بدون غذا تونستم یه لحظه هم نشینم و مدیریت و هماهنگی کارا رو بعهده بگیرم. فقط می‌دونم امروز وقتی همه از دور قبر بلند شدن و رفتن از قالب اون مدیر جدی و منظم اومدم بیرون، گریه کردم و گفتم همه سعیمو کردم چیزی برات کم نذارم. فقط می‌دونم می‌خواستم براش خواهری کنم. می‌خواستم هرکاری که میشه براش انجام بدم...
Atre To
Kaveh Afagh
می‌دونم شاید آهنگ گوش کردن تو این روزهام خیلی جالب بنظر نیاد، اما از دیشب که از کارهای مراسم سوم فارغ شدم مدام تو گوشم زمزمه می‌شد ولی نتونستم تا همین چنددقیقه پیش یکبار درست‌وحسابی و کامل و دقیق گوش بدمش. واقعاً این یک قلم رو عجیب دوست دارم؛ تک تک کلمات، حس، ملودی و همه چیزش رو...

@apithoos 🍃🎶
سلام حاج قاسمِ عزیزم
سلام مارو به سیدالشهداء برسون...

[١:٢٠] 💔🍃
Sosuz Balam Asghar ~ Music-Fa.Com
Shahrooz Habibi ~ Music-Fa.Com
برای شب جمعه و دلتنگی‌هامون...
و اگر دلتون سوخت برای پیام دعا کنید
خیلی اینو دوست داشت :)

@apithoos 🖤🎶
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام عزیزِ محبوب
دستِ من و دامانِ تو... :)
الان اینطور می‌گذره که جلوی خودمو می‌گیرم نرم سراغ آلبوم عکس‌های بچگیمون.
کی فکرشو می‌کرد انقدر فکرمو به خودش مشغول کنه؟ درسته هیچکس! بخاطر همینم هست که همه از جلز و ولز کردن من متعجب شدن :)
آه! باید بس کنم.
واقعاً چندکلمهٔ تو می‌تونست معجزه کنه!
تویی که نیستی و نبودنت بدموقع به چشم اومده.
مرغِ دلم راهیِ قم می‌شود
در حرمِ امنِ تو گم می‌شود...
[ولی مو دِلُم دِریا می‌خواد]🌊
دیگه بلدِ انتظار شدم. می‌تونم منتظر باشم و نفسم تنگ بشه ازش و خواب از چشمام بره و به ساعت التماس کنم بگذره، ولی بخندم.
[حکایتِ سحرهای فیروزه‌ای]💙
بالاخره آمدم. بالاخره آوردی‌ام! رسیدم. نشستم همینجا. دقیقا در خط قرینه این مسجد مقدس. رسیدم و دیدم نزدیک‌ترین چیزی که برای غبطه خوردن پیدا کرده‌ام آدمهایی هستند که پاپتی، زیر آسمان و امن حضور تو، با خیال راحت خوابیده‌اند. دلم خواست شبیه آنها، تمام شب این خنکا را بغل می‌کردم. نشستم و نگاه کردم. به بیرق سرخ یالثارات‌الحسین گنبد بزرگ فیروزه‌ای مسجدت. باد گونهٔ سمت راستم را می‌بوسید و می‌گذشت. همان همیشگی‌مان را پلی کردم. خواند: کجایی همهٔ دار و ندارم؟ فکر کردم. به تو. خوشم آمد. ما تهی‌دستان عالم هربار سرمان را پایین می‌گیریم، دست‌های خالی‌مان را که می‌بینیم، دیگر توان سر بالا آوردن نداریم ولی فکر کردم باز هم دوست دارم بیایم و تکرار شود این شرمندگی و امیدواری به اینکه "مردان حق، خریدار دکان بی‌رونقند" یعنی دوست دارم طرف شرمندگی‌ام خودت باشی. دوست دارم دست‌های خالی‌ام را تو ببینی. دوست دارم تو ببینی دلم می‌خواهد دست‌هایم اینقدرها خالی نباشد. فکر کردم دوستت دارم و فکر کردم دوست داشتن تو را بیشتر دوست دارم. فکر کردم روزهای قبل دلم خواسته بود او باشد اما الان حتی اگر بود، حاضر نمی‌شدم در خلوتمان شریکش کنم. فکر کردم می‌ارزد ثانیه به ثانیهٔ این سکوت غریبی که حتی صدای تاب خوردن و اصطکاک میله‌ی پرچم بوضوح شنیده می‌شود را با دقیقه به دقیقه باقی زندگی‌ام تاخت بزنم. به همه سحرهایی که آمدم و شنیدی‌ام فکر کردم. به اینکه ماه را هربار در چه وضعیتی دیدم. به تک تک طلوع‌هایی که اینجا از پشت آن ستون تماشا کردم. فکر کردم من با تو خیلی خاطره دارم. و این از آن چیزهای خوب زندگی‌ام است.
از نگاه به آدم‌های دنیای واقعی چیزهای بیشتری عایدم شده تا نگاه کردن به ویترین‌های ساختگی بلاگرهای مجازی. از لذت تا فهم و درک، همه‌اش به غایت ناب‌تر بوده.
نگاه کردم به زنی که با فاصله، رو به حرم خانم فاطمه معصومه ایستاده بود و حرف می‌زد. آنقدر واضح لب‌هایش تکان می‌خورد و آنقدر مهارت لب‌خوانی داشتم که اگر می‌خواستم، می‌توانستم بفهمم اصل دردش چیست اما آن موقع برایم این فضولی موضوعیت نداشت. آنچه مهم بود فقط تمام چیزی بود که او داشت و من می‌خواستمش؛ "حرف زدن!"
حرف زدن با همان کیفیت و زیبایی خیره کننده، آنطور که لب‌ها کامل تکان بخورند، آوا تولید شود، تارهای صوتی در فعالیت باشند؛ دقیقاً همین مدل حرف زدن را می‌گویم!
من همیشه نگاه می‌کنم. چشم‌هام کار زبانم را انجام می‌دهند انگار. خیلی که حرف داشته باشم اشک می‌ریزم. اگر خیلی زیاد باشد هق هق می‌کنم.
اما آن لحظه خاص، حاضر بودم تمام دنیا را بدهم و چندکلمه با همان کیفیت حرف بزنم. حتی فکر کردم برگردم و تلاش کنم که حرفی بزنم، چیزی بخواهم. جانم بالا آمد. بیخیال شدم. باز فقط نگاه کردم. با ذهنی خالی‌تر از آنچه قادر باشد کلمه بیابد و جمله بسازد. فقط دلم می‌خواست می‌توانستم بفهمم او چطور اینقدر راحت حرف می‌زد. دلم می‌خواست من هم می‌توانستم چیزی بگویم. کوتاه، اندازه یک کلمه، فقط بگویم...
با تمام این‌ها، می‌تونم بگم سه روز گذشته حال خوبی داشتم. به پاسش ویدئوی محبوبم رو براتون آپلود می‌کنم ^_^
نبات‌های خانه‌ام :)
تو شهامت موندن نداشتی
من شهامت نگه داشتنتو...
ولی عمیقاً دلم می‌خواد رئیسی به نفع جلیلی
بره کنار 🚶🏻‍♀
سلام حاج قاسمِ عزیزم
سلام مارو به سیدالشهداء برسون💔🍃