🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
دسته جمعی توسل می‌خونیم. مشلول می‌خونیم. مجیر می‌خونیم. به زهرای اطهرت صلوات هدیه میدیم. به ام‌البنینت حمد هدیه می‌کنیم. من تا حالا اشکای داییامو ندیده بودم. هق هق می‌کنن. دایی ۶٠ سالم تو بغل من گریه می‌کنه قلبم وایمیسه. اون یکی وقتی رو تخت بی‌جون دیدش دوبار سکته کرد. همه ده سال پیر شدیم این چند روز. موهای داداشش سفید شده. تو خونه روضه می‌خونیم همه‌مون.
خدای حسین اینهمه قسمت دادیم. به هر چیز مقدسی که سال‌ها براش اشک ریختیم. خودت گفتی صدات کنیم اجابت می‌کنی. خودت گفتی از رحمتت ناامید نشیم. خودت گفتی خریدار دلای شکسته‌ای. ما از خودت و عزیزات یاد گرفتیم. ما که هیچیم. چیزی ازمون برنمیاد جز دعا و التماس. رحم کن بهمون.
فردا تولد بچشه. سامیارم سه سالشه
دعا کنید بحق سه ساله‌ی آقامون، خدا
باباشو بهش ببخشه
بچه‌ها. مغزش نویز داده. علامت داده😭
قربونتون برم دعاش کردید. ایشالا رقیه
خاتون مراقبتون باشه💙
ناامید از در رحمت به کجا باید رفت؟
یارب! از هرچه خطا رفت، هزار استغفار

سعدی🍃
در راه امامزاده محمد و سکینه خاتون، یک خیابانی بود پر از چیزهای جورواجور. گفتم زهرا اینجا چقدر شبیه بازارهای بهم ریخته‌ی کربلاست. شبیه شارع میثم تمار هم هست. رسیده بودیم اینجا. نگاه کردیم. ایستادیم. عکس گرفتیم. شارع میثم تمار! الهی این اربعین باز بیاییم. از تو رد بشویم. به خوراکی‌هایت محل ندهیم و بگوییم در کربلا، خوردن گوشت کراهت دارد...
حسین عزیز ما
سایه سر ما...🍃
رضوان دیشب یک حرفی زد که عیناً نقلش می‌کنم که اینجا بماند. برای اینکه بعد از یک هفته مادربزرگم خندید.
گفت:«من فقط اینو می‌دونم که خدا به هرکسی فرصت این دوران رو نمیده....
اینکه اینقد بخاطرش ارباب رو صدا کنن...
وگرنه مگه سخته برای خدا؟
چند تا جوون هر روز جادرجا تموم می‌کنن...
اینکه فرصت داده تا صدا بزنید حسینشو...
همین ینی دوسش داشته»
واقعاً حساب کتاب خدا با ما فرق دارد.
ما همه می‌دونستیم که چطور زندگی می‌کنه. آخرین بار به همه گفته بودم اگر جلوشو نگیرید یا خودش رو به کشتن میده یا یکی رو می‌کشه. اما نمی‌دونم کجای زندگیش چکار خوبی کرده بود. هانیه گفت دوست عراقیش خبر داده دیشب در همین مجلس سفارشش رو کردن و باسم کربلایی براش دعا کرده. در این حرم مقدس در این مجلس مقدس، این جمعیت همه براش دعا کرده بودند. در مغز کوچیک ما اصلاً نمی‌گنجه!
واقعاً حساب کتاب خدا با ما فرق داره...
دو دل بودم براتون تعریف کنم یا نه ولی دلم می‌خواست اینجا باشه و شمایی که این مدت کنارم بودید. شریک غصه‌مون بودید. تو پی‌وی و ناشناس جویای حالش/مون بودید بخونید.
دیروز دوست خالم یه خوابی دیده بوده.
تو خواب جوون مارو با یه آقایی دیده که اون آقا دستشو گرفته بوده و تو اون یکی دستش تربت امام حسین بوده که محکم گرفته بوده. اون آقا اسمشو صدا کرده و بهش گفته این تربتو رها نکن که وقتی برگشتی باید خودت برام بیاریش (یا بهم بدیش)
خالم گریه می‌کنه و به دوستش میگه خواهرزادم تو دستش تربت گذاشته بوده
همون تربتی که گذاشتم تو مشتش و کنار گوشش گفتم تو دستت نگه دارش و ولش نکن...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[پناه]🍃
اگر درمان تویی دردم فزون باد...
عزیزای دلم
این یه هفته براش خیلی دعا کردید.
دست‌بوستونم. ایشالا شادیاتونو بشنوم.
براش فاتحه بخونید...
دلم آرومه دیگه
دیگه می‌دونم تو اومدی
دستشو تو دستات گرفتی
با خودت بردیش
دیگه خیالم راحته جاش خوبه
جاش امنه پیش تو بفدای سرت...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
به نیابت از هرکه دلدادهٔ اوست... تربت راس شریف حضرت💔
این تربتو برای قبر خودم نگه داشته بودم
حالا باید بذارم تو قبر تو عزیزم...
ای حسین
فدای سرت بشم
دستاشو گرفتی بردی
دستایی که تو محرّم برات طبل میزد
و پر تاول میشدو ول نکردی
قربون معرفتت حسین...
ای حسین عزیز
اگر براش نماز لیلة الدفن بخونید
خیلی ممنون میشم...
"پیام فرزند فضل‌اللّه"
الان می‌دونم خانواده‌ای که داغ جوون می‌بینه
هیچیش هیچوقت شبیه قبل نمیشه.
زنگ زده میگه پاشید بیاید سامیارو آوردن. نمی‌خوام روضه بخونم ولی من چجوری برم؟ اونروز خودم بیدارش کردم. بغلش کردم. آمادش کردم. گفتم عمه می‌خوایم بریم بابایی رو ببینیم. نیاوردنش برای آخرین بار باباشو ببینه. این چندروز هی بهونه پیامو می‌گرفته. نیاوردنش و بدقول شدم. اگه الان برم و یادش باشه و ازم بپرسه عمه بابام کو من باید چی بگم؟ من تا آخر عمر نمی‌دونم باید به سامیار چی بگم...
زنده که بود نذاشت براش خواهری کنم. حقیقتش خودمم اصرار نکردم. رفت. سوختم. واقعاً سوختم. آنقدر که فکرشو نمی‌کردم اینطور دوستش داشته باشم. هرکار تونستم کردم. نمی‌دونم چطور سرپام. با همه چیزی که بهم گذشت. با تمام چیزهایی که دیدم. با همه فریادهایی که تو سرمه. نمی‌دونم چجور از پا نیفتادمو بقیه رو جمع و جور کردم. من درست بالای سرش ایستاده بودم؛ همون نقطه‌ای که ازش روونه‌ی قبر می‌شیم. "سرازیری قبر" رو به چشم دیدم. تمام تنم می‌لرزید و داشتم از خوف مرگ قالب تهی می‌کردم ولی حواسم جمع بود که مامانبزرگم تو قبر نیفته و جوری نگهش دارم که بتونه صورتشو برای آخرین بار ببینه. حواسم بود تربتو بموقع بدم که بذارن تو قبرش. حواسم بود که تمام توانمو بذارم تا تمام مدت مامانبزرگ با مشت به قلب داغدارِ مریضش نکوبه. نمی‌دونم وقتی خاک تا جلوی صورتم رو تن پیام پر شد چجوری جون ندادم، من تو عروسیش رو سرش نقل ریخته بودم و حالا روش خاک می‌ریختم. نفهمیدم چجوری تا سه ساعت بعد با زهرا پیشش نشستم که تنها نباشه و آخرین نفر از سر قبرش بلند شدم و سپردمش به سیدالشهداء. نمی‌دونم تا برسم به گلزار شهدا و از ته دل فریاد بزنم چجور تونستم بریزم تو خودم و حواسم به ریتم فریادها باشه تا بدونم کی بهشون آب بدم که از حال نرن. نمی‌دونم چجور سه روز بدون غذا تونستم یه لحظه هم نشینم و مدیریت و هماهنگی کارا رو بعهده بگیرم. فقط می‌دونم امروز وقتی همه از دور قبر بلند شدن و رفتن از قالب اون مدیر جدی و منظم اومدم بیرون، گریه کردم و گفتم همه سعیمو کردم چیزی برات کم نذارم. فقط می‌دونم می‌خواستم براش خواهری کنم. می‌خواستم هرکاری که میشه براش انجام بدم...
Atre To
Kaveh Afagh
می‌دونم شاید آهنگ گوش کردن تو این روزهام خیلی جالب بنظر نیاد، اما از دیشب که از کارهای مراسم سوم فارغ شدم مدام تو گوشم زمزمه می‌شد ولی نتونستم تا همین چنددقیقه پیش یکبار درست‌وحسابی و کامل و دقیق گوش بدمش. واقعاً این یک قلم رو عجیب دوست دارم؛ تک تک کلمات، حس، ملودی و همه چیزش رو...

@apithoos 🍃🎶