نمیدونم تا حالا کسی از مرگ مغزی برگشته یا نه. نمیدونم اصلا اینکه اصرار میکنیم برگرده درسته یا نه. فقط میگم کاش خدا بهش رحم کنه. فقط و فقط به خودش. که اینجوری نره...
یوقتی هست آدم میگه برای فلان بنده مقرب خدا، برای فلان مؤمن و مؤمنه دعا کنید. سرمایههای زمینن. ولی گاهی نمیشه اینجوری گفت. اینایی که براشون نمیدونی چی بگی، به دعا بیشتر نیاز دارن.
یوقتی هست آدم میگه برای فلان بنده مقرب خدا، برای فلان مؤمن و مؤمنه دعا کنید. سرمایههای زمینن. ولی گاهی نمیشه اینجوری گفت. اینایی که براشون نمیدونی چی بگی، به دعا بیشتر نیاز دارن.
تنها نشستم تو ماشین و تمام راه تا کرج زیارت عاشورا خوندم و قسم دادم. برای لحظه اضطرارش اشک ریختم و قسم دادم. شمار نذرایی که کردیم از دستمون دررفته. بچهها دعا کنید. دعا کنید فردا صبح، شده نیم درصد هوشیار بشه. دعا کنید...
تا صبح دعا کردم. زنگ زدم حرم امام رضا. زنگ زدم حرم امام حسین. جلوی در بیمارستان نشستم تا بذارن برم تو. براش تربت آورده بودم. خواستم بهش تربت بدم. تو دهنش لوله بود. گذاشتم تو دستش. صداش کردم. صداش کردم. صداش کردم. انگار هیچوقت بیدار نبوده. گفتم پاشو دیوونه. گفتم پاشو میخوام ببرمت کربلا. پاشو باز با هم کل کل کنیم. انگار هیچوقت بیدار نبوده. اینارو دیدم و زنده موندم.
ضجههای مادرشو بغل کردم. خم شدن کمر پدرشو حس کردم. جیغای زنشو شنیدم. گریههای برادر و عموشو دیدم. مامانش گفت زهره تو رفتی کربلا رفتی پیش ابالفضل. مگه نمیخواستی ببریش کربلا؟ شکستم. مردم از بس گفتم برمیگرده. مردم از بس التماس کردم به خدا و قسمش دادم و خسته نشدم. ناامید نشدم...
رفتم جلوی در بیمارستان. زنگ زدم. گفتم حالش بهتر نشده؟ گفت نه. گفتم یه ذره هم؟ گفت نه خانوم. گفتم پس برای چی گفتید خبر بگیریم؟ گفت انجمن اهدای عضو قراره خودشون بیان با خانوادش حرف بزنن. لال شدم. گفت هنوز نیومدن برسن به شماره تو پرونده زنگ میزنیم. گفتم خانوم شماره منو بنویسید مادرش طاقت نمیاره. گفت شما نسبتتون چیه گفتم خواهرش و زار زدم. نشستم جلو در بیمارستان. بلند بلند با خدا حرف زدم. گفتم من به مامانبزرگ چی بگم؟ از من پرسید چیزی قایم میکنی؟ گفتم نه فدات شم. الان برم چی بهش بگم؟ جونش به جون اون بند بود. گفتم الان چجوری برم اونور خیابون تو چشم مادر پدرش نگاه کنم بگم برمیگرده؟ گفتم خدایا بمن فرصت توبه دادی به اونم بده. جان حسینت بده. گفتم خدایا راضی نباش به این حال. اینارو گذروندم و زنده موندم...
به زهرا گفتم برو حرم. برو بگو خدایا اینجوری نبرش. برو بگو قبل رسیدن انجمن خدا یکاری کنه وگرنه باید کمک کنم راضی بشن به اهدای عضو. قبل اینکه قلبش از کار بیفته. گفتم میدونیم چجوری زندگی کرد. حداقل به بقیه زندگی میده میشه خیراتش. اون دنیا کمکش میکنه...
به این چیزا فکر کردم و زنده موندم...
به این چیزا فکر کردم و زنده موندم...
رفته بودیم مادرشو راضی کنیم به اهدای عضو. داییام مدارکشو بردن پیش یکی از بهترین دکترای ایران. گفته بود بیخود کردن سه روزه گفتن مرگ مغزی. نامه نوشت فلان جور نوار مغز بگیرن ببریم ببینن با سه تا دکتر دیگه بعد میگه امیدی هست یا نه.
بچهها براش ختم دعای توسل گرفتیم
لطف میکنید بخونید
الهی بحق حضرت صدیقه طاهره سلاماللّهعلیها هیچوقت چنین اضطراری نداشته باشید...
لطف میکنید بخونید
الهی بحق حضرت صدیقه طاهره سلاماللّهعلیها هیچوقت چنین اضطراری نداشته باشید...
دسته جمعی توسل میخونیم. مشلول میخونیم. مجیر میخونیم. به زهرای اطهرت صلوات هدیه میدیم. به امالبنینت حمد هدیه میکنیم. من تا حالا اشکای داییامو ندیده بودم. هق هق میکنن. دایی ۶٠ سالم تو بغل من گریه میکنه قلبم وایمیسه. اون یکی وقتی رو تخت بیجون دیدش دوبار سکته کرد. همه ده سال پیر شدیم این چند روز. موهای داداشش سفید شده. تو خونه روضه میخونیم همهمون.
خدای حسین اینهمه قسمت دادیم. به هر چیز مقدسی که سالها براش اشک ریختیم. خودت گفتی صدات کنیم اجابت میکنی. خودت گفتی از رحمتت ناامید نشیم. خودت گفتی خریدار دلای شکستهای. ما از خودت و عزیزات یاد گرفتیم. ما که هیچیم. چیزی ازمون برنمیاد جز دعا و التماس. رحم کن بهمون.
خدای حسین اینهمه قسمت دادیم. به هر چیز مقدسی که سالها براش اشک ریختیم. خودت گفتی صدات کنیم اجابت میکنی. خودت گفتی از رحمتت ناامید نشیم. خودت گفتی خریدار دلای شکستهای. ما از خودت و عزیزات یاد گرفتیم. ما که هیچیم. چیزی ازمون برنمیاد جز دعا و التماس. رحم کن بهمون.
فردا تولد بچشه. سامیارم سه سالشه
دعا کنید بحق سه سالهی آقامون، خدا
باباشو بهش ببخشه
دعا کنید بحق سه سالهی آقامون، خدا
باباشو بهش ببخشه
بچهها. مغزش نویز داده. علامت داده😭
قربونتون برم دعاش کردید. ایشالا رقیه
خاتون مراقبتون باشه💙
قربونتون برم دعاش کردید. ایشالا رقیه
خاتون مراقبتون باشه💙
Forwarded from 🔻پیتـوســ 🇮🇷
ناامید از در رحمت به کجا باید رفت؟
یارب! از هرچه خطا رفت، هزار استغفار
سعدی🍃
یارب! از هرچه خطا رفت، هزار استغفار
سعدی🍃
در راه امامزاده محمد و سکینه خاتون، یک خیابانی بود پر از چیزهای جورواجور. گفتم زهرا اینجا چقدر شبیه بازارهای بهم ریختهی کربلاست. شبیه شارع میثم تمار هم هست. رسیده بودیم اینجا. نگاه کردیم. ایستادیم. عکس گرفتیم. شارع میثم تمار! الهی این اربعین باز بیاییم. از تو رد بشویم. به خوراکیهایت محل ندهیم و بگوییم در کربلا، خوردن گوشت کراهت دارد...
حسین عزیز ما
سایه سر ما...🍃
حسین عزیز ما
سایه سر ما...🍃
رضوان دیشب یک حرفی زد که عیناً نقلش میکنم که اینجا بماند. برای اینکه بعد از یک هفته مادربزرگم خندید.
گفت:«من فقط اینو میدونم که خدا به هرکسی فرصت این دوران رو نمیده....
اینکه اینقد بخاطرش ارباب رو صدا کنن...
وگرنه مگه سخته برای خدا؟
چند تا جوون هر روز جادرجا تموم میکنن...
اینکه فرصت داده تا صدا بزنید حسینشو...
همین ینی دوسش داشته»
واقعاً حساب کتاب خدا با ما فرق دارد.
گفت:«من فقط اینو میدونم که خدا به هرکسی فرصت این دوران رو نمیده....
اینکه اینقد بخاطرش ارباب رو صدا کنن...
وگرنه مگه سخته برای خدا؟
چند تا جوون هر روز جادرجا تموم میکنن...
اینکه فرصت داده تا صدا بزنید حسینشو...
همین ینی دوسش داشته»
واقعاً حساب کتاب خدا با ما فرق دارد.
ما همه میدونستیم که چطور زندگی میکنه. آخرین بار به همه گفته بودم اگر جلوشو نگیرید یا خودش رو به کشتن میده یا یکی رو میکشه. اما نمیدونم کجای زندگیش چکار خوبی کرده بود. هانیه گفت دوست عراقیش خبر داده دیشب در همین مجلس سفارشش رو کردن و باسم کربلایی براش دعا کرده. در این حرم مقدس در این مجلس مقدس، این جمعیت همه براش دعا کرده بودند. در مغز کوچیک ما اصلاً نمیگنجه!
واقعاً حساب کتاب خدا با ما فرق داره...
واقعاً حساب کتاب خدا با ما فرق داره...
دو دل بودم براتون تعریف کنم یا نه ولی دلم میخواست اینجا باشه و شمایی که این مدت کنارم بودید. شریک غصهمون بودید. تو پیوی و ناشناس جویای حالش/مون بودید بخونید.
دیروز دوست خالم یه خوابی دیده بوده.
تو خواب جوون مارو با یه آقایی دیده که اون آقا دستشو گرفته بوده و تو اون یکی دستش تربت امام حسین بوده که محکم گرفته بوده. اون آقا اسمشو صدا کرده و بهش گفته این تربتو رها نکن که وقتی برگشتی باید خودت برام بیاریش (یا بهم بدیش)
خالم گریه میکنه و به دوستش میگه خواهرزادم تو دستش تربت گذاشته بوده
همون تربتی که گذاشتم تو مشتش و کنار گوشش گفتم تو دستت نگه دارش و ولش نکن...
دیروز دوست خالم یه خوابی دیده بوده.
تو خواب جوون مارو با یه آقایی دیده که اون آقا دستشو گرفته بوده و تو اون یکی دستش تربت امام حسین بوده که محکم گرفته بوده. اون آقا اسمشو صدا کرده و بهش گفته این تربتو رها نکن که وقتی برگشتی باید خودت برام بیاریش (یا بهم بدیش)
خالم گریه میکنه و به دوستش میگه خواهرزادم تو دستش تربت گذاشته بوده
همون تربتی که گذاشتم تو مشتش و کنار گوشش گفتم تو دستت نگه دارش و ولش نکن...