واقعاً من معتقدم بین همسری و مادری و درس خوندن و فعالیتهای اجتماعی میشه جمع کرد. ولی واقعاً برنمیتابم کسی که خودش با ازدواج و اولین بچه درسو گذاشته کنار، بیاد برام از امکان پیشرفت با ازدواج سخن برانه😂
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اینهمه احساس محبت داره درونم کپک میزنه. بیشتر از حال حاضرم نیاز به ابرازش دارم.
بیا. ابراز کردم آفلاین شد🤐
عزیزی داریم که در ظلم و بدی به خودش و دیگران کم نگذاشت. ولی باز عزیز و پاره جگر بود. دعای سر دیگ نذری و شبهای عزیز و زیارت همهمون بود. حالا تصادف کرده و دکترا میگن امیدی به موندنش نیست.
دعا کنید خدا بهش یبار دیگه فرصت بده، فرصت جبران. نمیدونم. کوتاه حتی، اندازه توبه، بقدر استغفار...
دعا کنید خدا بهش یبار دیگه فرصت بده، فرصت جبران. نمیدونم. کوتاه حتی، اندازه توبه، بقدر استغفار...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست💔 هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست...
با زهرا قرار گذاشته بودیم راه حرمت که باز شد، هرجور شده بفرستیمش پیشت. گفتیم فقط خودت میتونی درستش کنی...
قربونت برم. فقط از تو برمیاد
کاش یکاری کنی عزیزم
جوان حرم ندیدست، ناکام نره...
قربونت برم. فقط از تو برمیاد
کاش یکاری کنی عزیزم
جوان حرم ندیدست، ناکام نره...
نمیدونم تا حالا کسی از مرگ مغزی برگشته یا نه. نمیدونم اصلا اینکه اصرار میکنیم برگرده درسته یا نه. فقط میگم کاش خدا بهش رحم کنه. فقط و فقط به خودش. که اینجوری نره...
یوقتی هست آدم میگه برای فلان بنده مقرب خدا، برای فلان مؤمن و مؤمنه دعا کنید. سرمایههای زمینن. ولی گاهی نمیشه اینجوری گفت. اینایی که براشون نمیدونی چی بگی، به دعا بیشتر نیاز دارن.
یوقتی هست آدم میگه برای فلان بنده مقرب خدا، برای فلان مؤمن و مؤمنه دعا کنید. سرمایههای زمینن. ولی گاهی نمیشه اینجوری گفت. اینایی که براشون نمیدونی چی بگی، به دعا بیشتر نیاز دارن.
تنها نشستم تو ماشین و تمام راه تا کرج زیارت عاشورا خوندم و قسم دادم. برای لحظه اضطرارش اشک ریختم و قسم دادم. شمار نذرایی که کردیم از دستمون دررفته. بچهها دعا کنید. دعا کنید فردا صبح، شده نیم درصد هوشیار بشه. دعا کنید...
تا صبح دعا کردم. زنگ زدم حرم امام رضا. زنگ زدم حرم امام حسین. جلوی در بیمارستان نشستم تا بذارن برم تو. براش تربت آورده بودم. خواستم بهش تربت بدم. تو دهنش لوله بود. گذاشتم تو دستش. صداش کردم. صداش کردم. صداش کردم. انگار هیچوقت بیدار نبوده. گفتم پاشو دیوونه. گفتم پاشو میخوام ببرمت کربلا. پاشو باز با هم کل کل کنیم. انگار هیچوقت بیدار نبوده. اینارو دیدم و زنده موندم.
ضجههای مادرشو بغل کردم. خم شدن کمر پدرشو حس کردم. جیغای زنشو شنیدم. گریههای برادر و عموشو دیدم. مامانش گفت زهره تو رفتی کربلا رفتی پیش ابالفضل. مگه نمیخواستی ببریش کربلا؟ شکستم. مردم از بس گفتم برمیگرده. مردم از بس التماس کردم به خدا و قسمش دادم و خسته نشدم. ناامید نشدم...
رفتم جلوی در بیمارستان. زنگ زدم. گفتم حالش بهتر نشده؟ گفت نه. گفتم یه ذره هم؟ گفت نه خانوم. گفتم پس برای چی گفتید خبر بگیریم؟ گفت انجمن اهدای عضو قراره خودشون بیان با خانوادش حرف بزنن. لال شدم. گفت هنوز نیومدن برسن به شماره تو پرونده زنگ میزنیم. گفتم خانوم شماره منو بنویسید مادرش طاقت نمیاره. گفت شما نسبتتون چیه گفتم خواهرش و زار زدم. نشستم جلو در بیمارستان. بلند بلند با خدا حرف زدم. گفتم من به مامانبزرگ چی بگم؟ از من پرسید چیزی قایم میکنی؟ گفتم نه فدات شم. الان برم چی بهش بگم؟ جونش به جون اون بند بود. گفتم الان چجوری برم اونور خیابون تو چشم مادر پدرش نگاه کنم بگم برمیگرده؟ گفتم خدایا بمن فرصت توبه دادی به اونم بده. جان حسینت بده. گفتم خدایا راضی نباش به این حال. اینارو گذروندم و زنده موندم...
به زهرا گفتم برو حرم. برو بگو خدایا اینجوری نبرش. برو بگو قبل رسیدن انجمن خدا یکاری کنه وگرنه باید کمک کنم راضی بشن به اهدای عضو. قبل اینکه قلبش از کار بیفته. گفتم میدونیم چجوری زندگی کرد. حداقل به بقیه زندگی میده میشه خیراتش. اون دنیا کمکش میکنه...
به این چیزا فکر کردم و زنده موندم...
به این چیزا فکر کردم و زنده موندم...
رفته بودیم مادرشو راضی کنیم به اهدای عضو. داییام مدارکشو بردن پیش یکی از بهترین دکترای ایران. گفته بود بیخود کردن سه روزه گفتن مرگ مغزی. نامه نوشت فلان جور نوار مغز بگیرن ببریم ببینن با سه تا دکتر دیگه بعد میگه امیدی هست یا نه.
بچهها براش ختم دعای توسل گرفتیم
لطف میکنید بخونید
الهی بحق حضرت صدیقه طاهره سلاماللّهعلیها هیچوقت چنین اضطراری نداشته باشید...
لطف میکنید بخونید
الهی بحق حضرت صدیقه طاهره سلاماللّهعلیها هیچوقت چنین اضطراری نداشته باشید...
دسته جمعی توسل میخونیم. مشلول میخونیم. مجیر میخونیم. به زهرای اطهرت صلوات هدیه میدیم. به امالبنینت حمد هدیه میکنیم. من تا حالا اشکای داییامو ندیده بودم. هق هق میکنن. دایی ۶٠ سالم تو بغل من گریه میکنه قلبم وایمیسه. اون یکی وقتی رو تخت بیجون دیدش دوبار سکته کرد. همه ده سال پیر شدیم این چند روز. موهای داداشش سفید شده. تو خونه روضه میخونیم همهمون.
خدای حسین اینهمه قسمت دادیم. به هر چیز مقدسی که سالها براش اشک ریختیم. خودت گفتی صدات کنیم اجابت میکنی. خودت گفتی از رحمتت ناامید نشیم. خودت گفتی خریدار دلای شکستهای. ما از خودت و عزیزات یاد گرفتیم. ما که هیچیم. چیزی ازمون برنمیاد جز دعا و التماس. رحم کن بهمون.
خدای حسین اینهمه قسمت دادیم. به هر چیز مقدسی که سالها براش اشک ریختیم. خودت گفتی صدات کنیم اجابت میکنی. خودت گفتی از رحمتت ناامید نشیم. خودت گفتی خریدار دلای شکستهای. ما از خودت و عزیزات یاد گرفتیم. ما که هیچیم. چیزی ازمون برنمیاد جز دعا و التماس. رحم کن بهمون.
فردا تولد بچشه. سامیارم سه سالشه
دعا کنید بحق سه سالهی آقامون، خدا
باباشو بهش ببخشه
دعا کنید بحق سه سالهی آقامون، خدا
باباشو بهش ببخشه
بچهها. مغزش نویز داده. علامت داده😭
قربونتون برم دعاش کردید. ایشالا رقیه
خاتون مراقبتون باشه💙
قربونتون برم دعاش کردید. ایشالا رقیه
خاتون مراقبتون باشه💙